گروهی که که 20 روز پیش 50 نفر بود . حالا کوچک شده بود ؛ برای صعود فقط من مانده بودم و 100 قدم تا قلعه . یکی یکی قدم ها را طی می کردم . هر قدمی که ور می داشتم به این فکر می کردم که چگونه راه رفته را برگردم . با خودم می گفتم اگر هر قدمی که به سمت بالا می رم را برگردم . از حالا 100 قدم جلوترم . دلم می خواست وقتی بالای کوه رسیدم و پرچم پیروزی یک مرد شکست خورده رو نصب کردم . از بالای کوه مثل گلوله برف تا پایین کوه قل بخورم و وقتی پایین رسیدم خودم رو تکونی بدهم و بگویم چه صعود خوبی بود . اگه از بالایِ کوه اینکار رو می کردم به بزرگی بهمنی می شدم که 4 روز پیش 49 تا از همراهانم را با خودش برد . هنوز هم برای من سوال بود . که ادم خوشبختی بودم که در بهمن نمردم ، یا ادم بد بختی هستم که قرار بیشتر مجازات شم . تردید تمام وجودم رو فرا گرفته بود. نمی دونستم باید بالا برم یا فکر این باشم که توانم رو برای پایین اومدن نگه دارم . چند قدم به سمت بالا می رم . بر می گردم پایین رو نگاه می کنم با خودم می گم چه فایده داره پیروزی در اوج ذلت!! چه شیرینی داره فاتح باشی و بمیری . باید برگردم شاید دفعه بعد بتونم قله بلند تری رو فتح کنم . به سمت پایین حرکت می کنم . یاد جوزف می افتم . اون مرد باز هم من رو تحقیر خواهد کرد و سری قبل که شکست خورده بودیم و نتونسته بودم قله رو فتح کنم . ابروی من رو همه جا برده بود . یاد شرطی که با هم بسته بودیم که اگه اینبار شکست خوردم برای همیشه کوهنوردی رو کنار بزارم . نه من حاظرم بمیرم ولی دوباره تحقیر نشم . قدم ها رو به سمت قله بر می دارم . چند قدم بر می دارم . دیگه توانی برای من نمونده . دوباره همون جا می شینم به قله نگاه می کنم . اه خدا که این 100 قدم چقدر طولانیه . برف به کوه استراحت نمی ده .یکسره بر روی اون می باره . خیلی خسته ام . هوا خیلی سرد شده . برف سرما رو تو وجود من حس می کنه . می خواد از خودش برای من پتو درست کنه . کم کم احساس می کنم زیر خروار برف دارم فرو می رم . دستام توان این رو نداره که بر ف های رو کنار بزنم . . خوابم می یاد .بهتر کمی بخوابم . چشام گرم می شه . چه احساس خوبی دارم . دیگه خستگی تو وجودم نیست . دارم گرم می شم . یه صدا از بالا می یاد . مثل صدای هلی کوپتر . اره صدای هلی کوپتر . 20 روز گذشته سفری که باید 15 روزه تموم می شد . اومدن دنبالم . چند نفر از بالای کوه داد می زنند . اینجا نیست . شما نمی بینیدش؟ از پایین صدا می یاد : نه . اینجا هم نیست . انگار اب شده رفته توی زمین اما فکر نمی کنم بدون امکانات تونسته باشه تا اینجا بیاد . یه نفر از بالا گفت : اره بدون امکانات غیر ممکنه . ولی کسی با شرایط اون می تونه اورست رو هم بدون امکانات فتح کنه . صدا از پایین می یاد : چه شرایطی؟ نفر بالای در حالی که صداش دور می شد گفت: هم گروهی هاش می گفتند بعد از اینکه همسرش پشت بی سیم بهش گفته می خواد ازش طلاق بگیره و با جوزف ازدواج کنه . دچار جنون شده و در حالی که فریاد می زده به سمت قله کوه می دویده!! صدا از پایین در حالی که داشت دور می شد ، گفت : اوه ؛ بیچاره اولیور.... اون ها داشتند تنهام می زاشتند . می خواستم فریاد بزنم . اما نمی تونستم بهتر بخوابم می دونم وقتی بیدار شدم حتما اوضاع بهتر خواهد شد .