تبليغاتX

روانی - زندگیه من

نردبان امید را روی دیوار تنهایی می گذارم . ارام ارام بالا می روم . بالای دیوار تنهایی می ایستم و به حیاط زندگی خیره می شوم  . به درون حیاط بپرم ؟ نه ! از ادم های تو حیاط می ترسم . هزاران زن و مرد درون هم بی تفاوت حرکت می کنند. یکی می میرد همه می ایستند و به احترامش کلاهی از سر بر می دارند و دوبار به راه خود ادامه می دهند . دور تا دور حیاط پر از دیوار هایی که ادم هایی مثل من بالای اون ایستادند . غمگین هستند . نه جرات پریدن در حیاط رو دارند نه قدرت پل زدن رو .


اما من امروز می خوام به دیوار رو به رویی پل بزنم .همون دیواری که اون دختر زیبا بالاش نشسته و گریه می کنه . درست مثل من . می دونی چیه ؟ دیروز که داشتم از این نردبان بالا می اومدم . صدای شکستن ازش می اومد . می ترسم که این نردبان بشکنه ودیگه چیزی برای بالا اومدن از دیوار تنهای هام نداشته باشم . یک پل می زنم . یک پل زیبا ، به زیبایی رنگین کمان .


پلی به نام دوستی . ارام قدم بر می دارم . دختر که پل رو دیده دیگه گریه نمی کنه . لبخند می زنه اما تو چشماش ترس وجود داره . این پل خیلی شکننده است . می ترسم ولی برای رسیدن به اون همه خطر ها رو می خرم . بهش می رسم . سلام می کنم . جواب می ده و به من لبخند می زنم . من من می کنم . نمی دونم چی بگم . ولی چند دقیقه پیش دنیای حرف داشتم . نمی دونم ولی حالا روی دیوار او بدون حرف زدن احساس خوشبختی می کنم . چند قدم سمتش می رم . از من چند قدم دور می شه . یه پرنده سیاه ، به سیاهی قناری رو شونه من می شینه . از بد شگونیش می ترسم . ای کاش پرنده ای به خوش شگونی جغد بود یا خوش خبری کلاغ . در گوشم حرفی می زنه که ترس ورم می داره . میگه نباید روی دیوار او می اومدی. باید روی پل می موندی . می گه ادم ها مثل اهن ربا می مونند . با قطب های موافق ، هر چی سمتشون بری بیشتر ازت دور می شند . دختر از من رو بر می گردونه و از نردبان پایین می ره . می خوام برم دنبالش تا کنج تنهایی هاش  . اخه یه افسانه بود که مادر بزرگ برای من تعریف می کرد . می گفت اگه یه دختر یا پسری بتونه به تنهایی اون یکی نفوذ کنه . این دیوار می شکنه . امام هیچ کس موفق به این کار نشده بود . اما من می خواستم این افسانه رو به واقعیت تبدیل کنم . اما او سریع نردبان را ور می داره تا من پایین نرم . خودش رو گوشه دیوار جمع کی کنه و سرش را بین پاهاش پنهان می کنه. می خوام به پایین بپرم . اما باد اون افسانه می افتم . مادرم همیشه برام می گفت اگه یه دختر یا پسری بخوان به پشت دیوار تنهای اون یکی بدون اجاز طرف مقابل بروند  . اونجا به یه گودال بزرگ تبدیل می شه که هر دوشون رو فرو می بره . من نمی خواستم اون نابود شه . پل دوستی داشت فرو می ریخت و من سر در گرم بودم . سریع پل رو طی کردم و به دیوار خودم رسیدم . چرا او خودش رو پشت دیوار پنهان کرده؟ از نردبان پایین می رم . وقت خوابه . زود باید بخوابم . چون فردای می خوام زودتر او رو ببینم . به دیوار نگاه می کنم . نمی دونم چرا امروز کوتاه تر شده درست مثل نردبان که احساس می کنم قوی تر شده . قبل از اینکه به خواب برم . از خودم می پرسم اگه اون از تنهایی لذه می بره چرا بالای دیوار منتتظره؟


 

تقدیم به دوستان خوبم عابد و ن

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط ایلیا