سرمای هوا را در تمام وجودم احساس می کنم . پشیمونم !!!؟ نمی دونم . تیغ از دستم می افته . خون من هم چون دلم سیاهِ . زمین از خون من سیاه شده . با این که خردادِ ولی همه جا سرد است . مچم می سوزه . من که فردایی نداشتم . پس چرا پشیمونی . چشام همه جا رو تار می بینه . اشک مادرم . نه اینو رو نمی تونم ببینم . پدرم تحمل اینو نداره . می خندم . گریه می کنم . اه خفه شو به فکر خودت باش . راحت می شی . خودخواه باش . تو رو خدا خود خواه باش . چشمانم رو نمی تونم باز کنم . دوستام ، فامیل ، دشمنام دلم برای همه اونا تنگ می شه . اونا دلشون برام تنگ می شه ؟ نمی دونم . مهم نیست . مگه تا حالا مهم بوده ؟ خیلی سرده . ای کاش می تونستم یه پتو برای خودم بیارم . ولی قدرتش نیست . خون من عروسک خواهرم رو هم سیاه کرده . دلم براش تنگ می شه . دوستش دارم . او هم منو دوست داره . هنوز ریا رو یاد نگرفته . ای کاش به خاطر او می تونستم بمونم . تلفن زنگ می زنه ؟ نه صدای ایفونِ . چه زود برگشتن . ای کاش عوض اینکه منو ببرن بیمارستان یه پتو به من می دادن . صدای باز شدن در رو می شنوم . ساعت چنده ؟ چشام قدرت باز شدن رو نداره .صداشون رو می شنوم . می گن امشب تولد منه ؟ ای کاش می اومدن توا تاق من . همه هستن . هنوز صداشون رو می شنوم . صدای خواهرم ، پدرم ، مادرم ، همه هستن حتی صدای دشمنانم رو هم می شنوم . اونا برای چی اومدن ؟ پس چرا هیچ کدوم نمی یان به اتاق من ؟ ای کاش می تونستم داد بزنم . دستمو نمی تونم تکون بدم . حتی نمی تونم چیزی رو حس کنم . احساس می کنم دارم گرم می شم . دارم سبک می شم . من رو زمین خوابیدم . خون من که قرمزِ ، پس چرا قبلا سیاه بود ؟ در اتاق باز می شه . خدا کنه خواهرم نباشه . نمی خوام منو تو این وضع ببینه . چشامو می بندم . صدای فریاد می یاد . جرات ندارم چشامو باز کنم از نگاه کردن تو چشم های بابام خجالت می کشم . دوباره دارم سنگین می شم . ولی احساس سرما نمی کنم . من تو بغل پدرم هستم . منو دوست داره ؟ نمی دونم که می خوام برم یا بمونم!! چشامو باز می بندم . گوشام هم همینطور . هر چه پیش اید خوش اید .