تبليغاتX

روانی - هنوز امیدی هست

صدای پای دکتر نگاه خاموشم را به در جلب کرد . به سمت درصورتم را چرخاندم و با گوش هایم منتظر باز شدن در شدم . 1 ، 2 ، 3 قدمهایش مثل زنگ کلیسا بود اما نمی دونم برای عروسی نواخته می شد یا برای عزا . باید خودم را برای جواب اماده می کردم . انتخاب سختی بود .


یاد می یاد 5 ماه پیش که به بیمارستان امدم . فقط به یک امید بود . که از دنیا سیاه خودم ، فرار کنم و به دنیای روشنی بیام . تا یک بار هم از دیدن زیبای ها لذت ببرم . 40 سال عمر خودم را با چشم نا بینا طی کردم و هیچ امیدی برای بازگشت از تاریکی نبود . تا اینکه دکتر چراغ پور را ملاقات کردم . چه ملاقات رویای یی بود . بعد از این همه سال یک امید دوباره برگشته بود . صحبت های دکتر خیلی کوتاه بود و فقط یک امید به من داد و یک سوال عجیب و 1 ماه برای جواب دادن سوال وقط گذاشت . سوال او این بود برای برگشتن چشمانت چه چیزی را حاظر ی بدهی . یک ماه تمام فکر کردم . که ایا حاظرم برای دیدن دنیا از چیزی بگذرم . انگار حرف های او یک عقده گشایی دوباره بود . 40 سال تاریکی برای هیچ کسی طاقت نمی زاره . دیروز 1 ماه من تمام شد . و منتظر صدای پایه دکتر بودم . صدایی که مژده رستگاری می داد . قدم هاش رو می شماردم . 1 ، 2 ، 3 سکوت همه جا رو فرا گرفته بود . صدای باز شدن در را شنیدم . به سمت در برگشتم . دکتر به من سلام کرد . نمی دانم چرا با شنیدن صدای او ارامشم به هم می ریخت . نمی دانم چرا از صدایش می ترسیدم . گفت منتظر جوابم


گفتم برای دیدن حاظرم از جانم هم بگذرم


خدید ؛ طوری که تمام شیشه ها لرزید . گفت اگر جوابت غیر این بود نمی ماندم . حالا نوبت مرحله بعد است . حاظری جانت را برای 10 ثانیه دیدن بدهی؟


می خواستم جواب بدهم که صدای بسته شدن در را شنیدم .


حالا امروز برای شنیدن جوابش امده بود . پشت در ایستاده بود و حتما به یک انسان بازنده مثل من لبخند می زد . در باز شد


گفتم : سلام اقای دکتر


سلامم را جواب داد و گفت : خوب منتظر جوابم ؛ قبول داری یا نه؟



@@@@@@@@@@@



(1) نه نمی تونم . نمی تونم جانم را برای دیدن بدهم . دکتر هیچ چیز نگفت . فقط صدای بسته شدن در را شنیدم . سالها از ان ماجرا می گذره و من پشیمان بودم که چرا ان شرط را قبول نکردم . 2 سال بعد به مدت یک ماه در ان بیمارستان و در ان اتاق خودم را بستری کردم . شاید دوباره دکتر را ببینم ولی هیچ وقت چنین نشد . امروز که اخرین صفحه از خاطراتم را خط خطی می کنم . دیگر برای ماندن دلیل ندارم . امروز قرار است بر روی صندلی به ایستم . طناب را دور گردن به اندازم و شمارش معکوس و ارامش. ولی از یک چیز می ترسم ایا در ان دنیا هم باید با چشمانی خاموش زندگی کنم .



@@@@@@@@@@@



(2) بدون لحظه ای مکث جواب اری دادم . گفت این نوشیدنی رو بنوش چشمانت را ببند و تا 100 ارام بشمار انگاه 10 ثانیه نور به چشمانت باز خواهد گشت و بعد تو خواهی مرد . نوشیدنی را به دست من داد . بدونه لحظه ای مکث یک نفس تمام نوشیدنی را سر کشیدم .


چشمانم را بستم و شروع به شمارش کردم . 1 ، 2 ، 3، .....، 99 ، 100


چشمانم راباز کردم . چه احساس خوبی همه جا رو می تونستم ببینم . دکتر گفت 1001


نگاهم را در اتاق چرخاندم به سمت راست نگاه کردم . دکترگفت : 1003


هیچ پنجره ای وجود نداشت یک دیوار سیمانی زبر با نمایی بد من را از زیبایی ها دور کرده بود .


دکتر گفت : 1005


نگاه را به سمت دکتر بر گرداندم . مردی کریح کو تاه قد با موهای بلند ژولیده چشمانی بد رنگ لبانی زخیم بینی بزرگ .


نگاهم به چهره دکتر بود که گفت : 1006


گفتم کو ان دنیایی که یک عمر از زیبایی هاش شنیدم


گفتم 1007


گفتم تو مرا فریب دادی . تو به من نگفتی در اتاقی بدون پنجره هستم و حتی تو نیز زیبا نیستی که یکبار هم که شده بتوانم زیابی ها را ببینم .


گفت 1009 و ادامه داد . هیچ وقت از من نپرسیدی در چه اتاقی هستی یا چه چهره داری و گرنه به تو می گفتم دنیا انقدر هم زیبا نیست که تو برای دیدنش تلاش می کنی و


1010 حالا اسوده بخواب که تو نیز به ارزوی خود رسیدی



@@@@@@@@@@@



هر کسی دوست داره یه پایان بنویسه برای داستان های که تو فکرش هست یا داستان هایی که باهاشون زندگی می کنه . داستان هایی که اگه شروع خوبی ندارند حداقل پایان دلنشینی داشته باشند . من دو پایان نوشتم برای داستانی که شروع شد با یک امید و پایانی داشت با هزار نا امیدی وهزار ترس ولی می خوام ببینم اگه شما بودید چه کار می کردید؟ شما چه پایانی می نوشتید


من منتظر پایان های شما هستم .


یا حق


 















فرستنده :
تاريخ :
موضوع :
 



نه حاضر نيستم
گفت : تعجب مي كنم 40 سال تاريكي و دوباره تاريكي ؟تو كه خيلي مشتاق بودي چي شد؟
گفتم حالا تو از دنيايت برايم بگو. گفت تنهايي را خيلي دوست دارم اما اين جا هميشه شلوغ است گفت وقت بعضي از آدم ها را ميبينم دلم مي خواهد سر به تنشان نباشد اما... دنيايي كه من در آن هستم تو هم هستي اما براي من در دنيا تضاد زياد است انگار من وسط يك عمل انجام شده قرار گرفته ام اما تو در دنيايت تضاد نداري دنيايي داري به ظاهر سياه سياه اما مثل برگه اي سفيد كه هر طور بخواهي مي تواني روي آن نقاشي كني
گفتم :دكتر مي ترسم از اينكه از اين جا بروم و دوباره در تاريكي و شايد بدتر بمانم
گفت از كجا مطمئني حرفي كه من به تو زدم از روي حسادت نبوده  آره من به تو حسوديم ميشه ....
از مطب كه در اومدم انگار بار 40 ساله از روي دوشم برداشته شده بود  تا جايي كه من دلم مي خواست كاري براي دكتر بكنم . حالا دو كار بايد مي كردم :
1 اينكه دنيايي از زيبايي ترسيم كنم و تا آنجا كه مي توانم از اين دنيا بهره ببرم و زيركانه از هر چه كه اسمش بديست يك خوبي بيرون بكشم
2 اينكه مرتب 40 سال گذشته را به ياد داشته باشم و كاري بكنم كه اگر از دنياي زيباي خود رفتم و وارد دنيايي ديگر شدم كه من  متصورش نبودم 40 سال يا400 سال يا 4000 سال يا....نمي دانم دو باره و دوباره گرفتار تاريكي نباشم.
آره من چشمامو باز كرده بودم!

 جواب داداش ایلیا : ممنون از پایانی که نوشتی .


سیمین-فانی


فکر کردم در مورد اینکه من چه پایانی داشت اگه داستان رو مینوشتم فقط میدونم هیچ پایانی زیبا نیست حتی پایان درد و غصه ها چون اگه اون تموم بشه یکی دیگه شروع میشه پس هیچ پایانی براش پیدا نکردم جز اینکه هر اتفاقی توی یه لحظه میوفته چه خوب چه بد پس باید هر دو رو تحمل کرد حتی وقتی بالای چوبه دار وایستادیم یا حتی وقتی چشممون بعد از 40 سال کریه ترین صحنه رو ببینه .
نمیدونم خیلی میشه در موردش صحبت کرد خیلی بیشتر از اون چیزی که در نوشتار جای بگیره


 


جواب داداش ایلیا : من که گفتم یه پایان بنویس که خودت دوست داری


 


بهار


پایان داستانتون عالی بود.منم جای شما بودم همین پایانو انتخاب می کردم.


 


 


جواب داداش ایلیا : تنبل خانوم


 


 


قطره کوچک


 


در مورد داستانی که نوشته بودی.... اگه من بودم پایان دوم رو انتخاب می کردم
10 ثانیه دیدن همه ی چیز هایی که آدم 40 سال ازش محروم بوده به دادن جان می ارزه....


 


 


جواب داداش ایلیا : ممنون از نظری که دادی به نظرت ارزشش رو داشت ۱۰ ثانیه دیدن .....؟


 


 


من منتظر پایان های دیگه هستم


 



 



نا بینا


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط ایلیا