نه ، من کار اشتباهی نکردم . اون حقش بود . باید می مرد .
ولی اونم یه ادم بود.
نه اون ادم نبود . یه حیوون بود . می فهمی حیوون . اگه گیر بیفتم
اخه چه طور می خوای گیر بیفتی؟ تو اون رو با چاقوی خودش کشتی . هیچ کس تو رو ندیده . تازه دستکش هم دستت بوده و هیچ اثر اتنگشتی بر جای نمونده . تازه کی می دونه که تو و اون با هم دشمنی داشتین . هیچکس
غیر علی
خیالت راحت علی با هیچکس در این مورد حرف نمی زنه
ولی من نباید این کار رو می کرد
نباید؟! مسخره است . یادته چقدر اذیتت می کرد؟ یادت رفته چاقو رو گذاشته بود زیر گردنت . می گفت اگه تمام پولات رو به او ندی می کشمت . خط چاقو روی گردنت رو فراموش کردی؟ یادت رفته به خاطر اون همیشه مجبور لودی از راه دیگه به خونه بیای ؟ یادته چقدر مسیرت دور شده بود؟ اره این ها یادت رفته مگه نه این حرف رو نمی زدی .
حق با توئه اون لیاقتش مر گ بود . لبخندی زد و وجدانش رو راحت کرد.
محمد دیگر با خودش نجوا نکرد و به سمت خانه حرکت کرد . خونه های کاهگلی رو یکی پس از دیگه رد کرد . به کوچه ای که خانه ی انها در ان قرار داشت رسید . ارام سرک کشید . وارد کوچه شد . مامور ژاندارمری دم در خانه انها ایستاده بود . ارام خود را به گوشه خیابان رساند وطوری که دیده نشود منتظر اینده شد. صدای انها به سختی می امد . مامور داشت به پدرش می گفت : علی می گفت یه پسری هست که هروز بعد از مدرسه مزاحم محمد می شه .
پدرم گفت : و الله این پسر که هیچ وقت با من حرف نمی زنه باشه از سر زمین که اومد باهاش حرف می زنم .
مامور : علی می گفت که محمد تو عصبانیت گفته که یه روزی این مزاحم رو می کشه می ترسم کار دست خودش بده
پدر : محمد اصلا اهل دعوا نیست . ولی بازم چشم در این مورد باهاش حرف می زنم
مامور از پدر خداحافظی کرد . مامور از محمد دور و دورتر شد . محمد به گوشه دیوار تکیه داد . حالا راه رفت نداشت . ای کاش راه برگشت وجود داشت. ای کاش زمان می تونست به عقب بر گرده . ای کاش این بار محمد از خودش دفاع نمی کرد . از روستا خارج شد . به طرف جاده رفت . با خودش گفت من نباید دستگیر بشم . صدای کامیون رو از دور شنید . حتما من رو به جرم قتل دار می زنند . طناب رو دور گردنش شل کرد . خفگی و درد رو با تمام وجودش احساس کرد . نه من اعدام نمی شم .
رو به روستا ایستاد و گفت : من دارم می رم بدرود . کامیون به او رسید . خودش را به زیر کامیون انداخت .
