..........نور........
مرد از خواب پرید . همه جا را نگاه کرد . اینجا دیگر کجا بود . هیچ به یاد نداشت . او در وسط یک جنگل تاریک خوابیده بود . صدای ماشینی از دور می اومد . به سمت صدا حرکت کرد . به جاده ای رسید که از دوطرف ان هیچ پیدا نبود . سمت راست نه صدا از سمت چپه ولی دلش با سمت راست بود . پس به اون سمت به راه افتاد . قدمهاش پر از ترس بود پر از اضطراب . اضطراب از چیزه هایی که در اطرافش حرکت می کردند و او نمی دید از تاریکی محض که وجودش رو فرا گرفته بود . صدای ماشین نزدیک تر شد . به سمت چپ نگاه کرد . یک ماشین زیبا به سمت او می اومد ماشین سیاه رنگی که یه مرد با لباس سفید داخل اون نشسته بود . برای ماشین دست بلند کرد والی راننده انگار او رو ندید . فریاد زد:(( لطفا نگه دارین . کمکم کنید )) زیر لب چند تا فحش داد و با راهش ادامه داد . صدای یه ماشین دیگه می اومد یه کامیون کهنه که بوی گندش از خودش زود تر پیدا بود . برای کامیون هم دست تکون داد کامیون از کنار اون رد شد و چند متر جلوتر ایستاد . مرد خوشحال به سمت کامیون حرکت کرد . در کامیون رو باز کرد و گفت:((خدا خیرتون بده ، مونده بود وس.....))ولی حرفش ناتموم موند . چهره مرد باعث شد تا زبان در دهان مرد خشک شود مردی که سمت چپ صورت او سرخ شده بود . با سبیل از بنا گوش در رفته و اون صدا کلفتش واون خنده ای که کراحن چهره اون رو دوبرابر می کرد به مرد نگاه می کرد . راننده کامیون با نگاه پر وحشت مرد خنده از لبانش پرید . با ناراحتی گفت :((سوار شو، دیر شده))
مرد در حالی که از چهره مرد فهمیده بود که از دست او ناراحت است خنده ای تصنعی سوار کامیون شد .
راننده کامیون:((تو اینجا چه کار می کنی؟))
مرد:((والله خودم نمی دونم، چیزی رو به خاطر نمی یارم ، ببخشید این جاده به کجا می ره))
-(( همه اولش همینطورن باید خودت بخوای تا به یاد بیاری این جاده هم به شهر نور می ره))
شهر نور چه کلمه اشنایی مرد زیر لب با خودش گفت:(( باید خودم بخوام؟!!!))
راننده کامیون با نگاه خریدارانه به مرد نگاه کرد و ادامه داد : (( چشماتو ببند . به هیچ چی فکر نکن نه چیزای خوب و بد گذشته نه به اینده . خودش همه چیز به یادت می یاد))
مرد چشماشو بست ، لحظه ای سکوت یک لبخند :((اره اره یاد اومد))
-(( خوب چی یادت اومد تعریف کن))
(( من اسمم علی . اهل تهرانم . دو سال پیش ازدواج کردم همسر من اهل نور بود و دانشجوی تهران با هم اونجا اشنا شدیم وازدواج کردیم . دو هفته پیش همسرم برای دیدن خانوادش به نور رفت ولی سفر او طولانی شد . امروز بعد از ظهر دیگه نتونستم خودم کنترل کنم حرکت کردم تو اونو ببینم . ))
-((خوب بعدش چی شد؟))
((نمی دونم من سوار ماشین شدم . به سمت نور حرکت کردم ولی هر چی فکر می کنم یاد نمی یاد که اینجا چه کار می کنم))
-(( عیبی نداره این قسمت از خاطره برای همه یاد اوریش سخته))
علی پوزخندی زد به حرف هایی که نمی فهمید و به جاده خیره شد . (( ببخشید خیلی تا نور مونده؟))
-(( دلت برای زنت تنگ شده؟))
علی یه نفس عمیق کشید .
-(( اگه هیچ وقت دیگه نبینیش چی))
((این چه حرفی می زنی شما انگار دیوونه شدیم . )) صدای راننده حرف های علی رو قطع کرد -(( اون تپه رو می بینی که بک درخت سیب رو روییده ؟))
با اعصبانیت:((اره چه طور مگه؟))
-((از اونجا می تونی نور رو ببینی))
علی سکوت کرد . ماشین به تپه نزدیک شد و ارام ارام از تپه بالا رفت . کامیون با بالای تپه رسیدو همونجا ایستاد
-((این هم نور))
علی قادر به حرف زدن نبود
یک شهر که دور تا دورش با دیوار های بسیار بلند پوشیده بود و خونه های که در دور تا دور یک تپه ساخته شده بودن خونه های از جنس نور که با درخششون قدر تماشا رو از ادم می گرفت
((اینجا کجاست دیگه؟))
-(شهر نور))
((شهر نور که اینجوری نیست))
راننده با اعصبانیت و بی حوصلگی فریاد زد :(( تا کی می خوای خودت رو گول بزنی . چرا قبول نمی کنی))
((چی رو؟))
-((اینکه تو مردی))
(( من مردم))
-((اره امیدوارم تو اهل نور باشی نه اون یکی شهر))
علی با ترس گفت : (( کدوم شهر ))
-(( اون ور همین جاده ، اون طرف جنگل اون شهر برای ادم های گناه کاره صورت من رو می بینی؟ من به خاطر گنهام تو اون شهر بودم من به خاطر گناهانم مجازات شدم تا همیشه با چهره کریح پیش زیبا رویان نور زندگی کنم هرروز که به اونجا نزدیک می شم تمام بدنم از ترس سر می شه از صدای فریاد ادم هایی که مجازات می شن . در اتش نابود می شن دوبراه به وجود می یان تا مجازات بشن . صداهایی که قدرت حرکت رو از من می گی ره، تو چطوری مردی ، خوب فکر کن))
(( من داشتم به سمت شهر نور می رفتم که یه لحظه از جاده منحرف شدم . اره یاد اومد اینطوری بود))
(( زیاد راهی تا نور نمونده فقط دعا کن که اهل اونجا باشی ))
ماشین به دروازه بزرگی نزدیک شد . چند نفر دم در دروازه ایستاده بودن . یک ماشین که شبیه امبولانس بوددر سمت دیگر جاده ایستاده بود . یک ماشینت سیاه رنگ با شیشه های های سیاه که سر نشین اونها هم از پشت اون معلوم نبودند. راننده کامیون به اونها اشاه کرد و گفت :(( اونا رو مبی نی اوها اهل اون شهراا کسایی که اهل اونجا باشن رو می برن . اینقدر زشت و کریح هستن که هیچ کس قادر به نگاه کردن اونها نیست و تا وقتی کسی رو برای بردن نداشته باشن از ماشین پیاده نمی شن)) . راننده کامیون از ماشین پیاده شد و به سمت دو تا نگهبان رفت.
=(( این دیگه کیه تو ماشینت))
-(( نمی دونم تو جاده بود داشت به سمت نور می اومد))
نگهبان به علی اشاره کرد که از ماشین پیاده بشه . علی به سما اونا اومد.
=((اسمت چیه؟))
((علی صالحی))
نگهبان تو لیستش نگاه کرد ((نه اسمت تو لیست نیست))
صدای باز شدن در امبولانس اومد
ترس تمام وجود علی رو فرا گرفته بود فریاد می زد:(( نه تو رو به خدا من هیچ وقت هیچ گناهی نکردم . من گناهکار نیستم))
دو دست پهلوی علی رو گرفتن واون از حال رفت
وقتی چشماش رو باز کرد خودش رو تو امبولانس دید . ((من رو کجا دارین می برین))
دو مرد که انقدر چهره زشت و کریحی داشتن بالای سر او ایستاده بودن با حالتی مسخره گکفتن:(( جایی که برای ادم های مثل تو ساخته شده))
علی حتی قادر به نگاه کردن به چهره اون ها نبود با ترس وصدایی اروم گفت :((ولی من کاری نکردم من هیچ وقت گناه نکردم
انها با صدای بلند شروع به خندیدن کردن ؛ خنده ای که تبدیل فریاد های وحشت ناک شد.
=(( تا کی می خوای خودت رو فریب بدی))
علی دوباره چشمانش رو بست . بعد از لحظه ای سکوت چشمانش رو باز کرد و خودش رو به گوشه امبولانس کشاند
نگهبان اول (( به یاد اوردی)) نگهبان دوم با صدای کرح می خنده .
علی قدرت حرف زدن رو نداره .
نگهبان ها مجازات رو از همینجا شروع کردن .
نگهبان اول:(( تو گناه کاری چون..)) نگهبان دوم : (( زنت رو کشتی )) نگهبان اول :(( چرا زنت رو کشتی)) نگهبان دوم :(( چون بهت خیانت کرده بود)) علی فریاد می زنه:( تو رو به خدا ادامه ندین)) نگهبان اول:(( چرا زنت به تو خیانت کرد )) نگهبان دوم :(( چون دوستش نداشتی)) نگهبان اول:(( تو مجازات می شی چون زنت رو کشتی چون بهش خیانت کردی چون عاشقش نبودی چون خودت رو کشتی))
(((( از دور صدای داد ادمها می یاد که می سوزن و نابود می شن و دوباره به وجود می یان تا دوباره در اتش بسوزن ای کاش راه برگشتی بود برای ادم ها تا اینبار دیگر همدیگر رو دوست داشته باشند.))))
پایان
-------------------------------------
امروز باز هوس شعر کرده ام
یاد ی از مشیری و سهراب کرده ام
باز بی تو مهتاب شبی من رفته ام
غریبی را من در نبودت دیده ام
امروز باز یاد نیما کرده ام
عشق را از نگاه او هم دیده ام
از همه این سوال را کرده ام
چه کسی بود صدا کرد سهراب؟؟!!
-----------------------------------
باز هم می روی از پیش من
ان دم که نگاهم منتطره
باز چه اسوده می شوی
از عشق هزار ساله مجنون من
باز می خواهی تو بشکنی
دلی که زراهت هزار باره شکسته است
نه تو نمی روی ، نمی شکنی ، اسوده نمی شوی
تا دمی که این دل دیوانه توست
----------------------------------------
نگاهم کن . اری نگاهم کن . می بینی نمی خدم ، گریه هم نمی کنم . فقط نگاهت می کنم . در طبیعت ، در انسانها ، در دریا ها ، اری من تو را می بینم . اگر لب از لب باز کنم جزء عشق چیزی نخواهد بود ؛ شکوه؟ نه این کار رو نمی کنم . فقط می گویم : خدایا دوست دارم
-------------------------------------------------
این اخرین مطلبی بود که نوشتم دیگه توانش نیست . خردم کردن اونو رو هم خرد کردن
این اخرین مطلب فقط با قدرت اخرین میل او بود و اومید به اینکه شاید برگرده . شایدم دوباره بشه با هم باشیم
دعا کنید
خداحافظ به امید یه روز خوب