تبليغاتX

روانی
سال

    نو

       مبارک

برام دعا کنید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط ایلیا |

سلام چند وقت بود زندگیم دیگه نوشتن نداشت . ارامش بود . ولی نمی دونم چرا همش رفت . همه می گن تو به وب لاگ خودت قهری چرا به ما سر نمی زنی معذرت می خوام . شده چند وقت به یه نفر سر نزین اون هم دلیلش رو از شما نپرسه . شده دلتون برای خودتون بسوزه . از بی کسیتون کسی سوال نکنه . شده با همه در دل کنید ولی هیچ کی با شما درد دل نکنه

شده کسی رو که بهش ایمان دارین . صداقتش رو قبول دارین از پشت به شما خنجر بزنه .

چه پنجشنبه خوبی داشتم .اخر پنجشنبه سال زیبا ترین روز سالم بود . همیشه تو عمرم از تکرار تو زندگیم گله کردم ولی اینبار که تکرار رو خودم می خوام ولی نمی شه . 5 ساعت زیبا برای اولین ارامش بود . رودخونه ، کوه ، طبیعت چه خوب ادم رو با خودشون همراه می برن . انگار تو رو به سفری به گذشته و اینده می برند . ای کاش سال 86 روز هایی به زیبایی این 5 شنبه داشته باشه.

تا حالا شده تو اوج خوشبختی زمین بخوری . اگه کسی کمی خوشبخت باشه انگار روی پشت بام طبقه اول ایستاده و ادمی که خودش رو خیلی خوشبخت می دونه انگار روی طبقه 100 یه ساختمون ایستاده . سقوط از کدذوم راحت تره؟!

یک بار از طبقه 500 افتادم . دیگه ترسیدم از ارتفاع ، اینبار 100 طبقه بالا رفتم . اینبار هم اطمینان کردم و سقوط کردم نمی دونم چه طور جرات کردم به طبقه 200 برم . ولی یه احساس می گه امشب دوباره سقوط می کنم . اگه اینطور بشه دیگه حتی یک طبقه هم بالا نمی رم .

بعضی موقع رابطه ها باعث می شه تا یه سوال هایی برات پیش بیاد که برای طرف پیش نمی یاد و این اعصابه ادم رو خورد می کنه . بعصی موقع اینقد راز ادما بدم می یاد که از سایه خودم حالم به هم می خوره . اه این اخرین پست امسال حرفای خوب بزن . سال بعد سال خوبی خواهد بود . دیگه کسی کسی رو نمی کشه . کسی نامردی نمی کنه . کسی نگاه ها رو اشتباه نمی گیره . راستی شنیدم سال بعد مردم همدیگر رو دوست خواهند داشت . شنیدم می گم سال بعد ادم ها دلشون صاف می شه . یه نفر به من گفت سال بعد دیگه کسی نمی گه خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو . سال بعد مردم گریه نمی کنند . مردم طلاق نمی گیرند . هیچ پدری از بچه هاش خجالت نمی کشه . می گن سال بعد هر کی دو روزش مثل هم بشه اعدامش می کنند!! شما شنیدین اینو؟ سال بعد هیچ کسی خودکشی نمی کنه . سال بعد مردم همدیگر رو دعا می کنند . من شنیدم می گن سال بعد مردم دیگه ترس ندارن می شه بهشون نزدیک شد . می گن هیچکی حق نداره سال بعد تنهایی گوشه ای بشینه گریه کنه . خیلی چیزا شنیدم . ای کاش مردم راست می گفتند تا من اینقدر پنیکیو نمی شدم .

دلم می خواد سال بعد عابد عاشق شه . زهره خوشبخت بشه . جواد فارق التحصیل بشه . ادم های میانه صداقت رو یاد بگیرن . بی وفایی رو یادشون بره . راستی یه نفر به من گفت بدون تو هیچوقت نمی خندم خدا کنه دماغش مثل پنیکیو نشه اون وقت رو دست باباش می مونه . دایی من همیشه لبخند بزنه . برای خودم چی می خوام؟ مگه نگفتم ای کاش همه روز های سال بعد به شیرینی پنجشنبه باشه . اه باز یاد این افتادم . چرا احساس می کنم امشب یه خبر بد می شنوم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط ایلیا |

 
شاید خود بدانی ،
که دیگران همیشه در اندیشه تواند .
که می توانی همسشه رنگین کمانهای پس از باران را ببینی ،
که شگفتیهای وجودت را شاکر باشی ،
و با فرا رسیدن فردا ،
می توانی همه را باز از سر گیری .
تو که می توانی بیاد آری ، که چگونه روزها ،
سرشار از لبخند توانند بود ،
و باور کنی هر آنچه که در پی اش هستی دست یافتنی است .
می توانی فرصت داشته باشی که گلها را ببویی ،
و زیبایی وجودت را با دیگران تقسیم کنی .
می توانی امروز را هدیه ای بدانی و فردا را هدیه ای دیگر .
میتوانی برگی پر معنا به برگهای دفتر زندگیت بیفزایی ،
و می توانی زندگی را تا پایان شادمانه بگذرانی ...
چیزی که بی تردید به حقیقت خواهد پیوست .
تو می توانی همچنان بذرهای رویا را بیفشانی ،
و اگر باورشان کنی .......
در برابرت می بالند و برایت شکوفا می شوند .
 
 
کالین مک کارتی
 
 
 
می توانی از هر دگرگونی در زندگی درسی مهم بیاموزی
 
 
در برخورد با هر دگرگونی در زندگی ،
شاید بگویی که نه ، تاب نخواهم آورد .
اما می آموزی که کنار زدن مشکلات یکی پس از دیگری ،
چندان هم دشوار نیست .
دشواری زمانی خواهد رسید که از برخورد با مشکل بگریزی .
آنگاه است که تاز می گردد و تو را به مبارزه می خواند .
دگرگونیها گاه بسیار دردناکند ،
اما به ما می آموزند که می توانیم تاب بیاوریم و نیرومند تر گردیم .
هر آنچه پیش آید مقصودی را دنبال می کند ،
ولی نتیجه کار در دست تو و شیوه مبارزه توست
خردمندانه زندگی کن ،
بردباری را پذیرا باش ،
و همیشه آماده رویایی با دشواریها .
 
 
شری-ال-هاووس هولدر
 
 
 
از زهره به خاطر این متن تشکر می کنم
;

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط ایلیا |

 
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بو د .
فضیلت ها و  تباهی ها در همه جا شناور بودند .
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودنند .
روزی همه فصایل و تباهی دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه !!
ناگهان ذکاوت ایستاده و گفت : بیایید یه بازی کنیم مثلاً قایم باشک .
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم میگذارم .
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگرده همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد .
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد .1...2...3.
همه رفتند تا جایی پنهان شوند .
لطافت ، خود را به شاخ ماه آویزان کرد .
خیانت ، داخل انبوهی از زباله پنهان شد .
اصالت ، در میان ابرها مخفی شد .
هوس ، به مرکز زمین رفت .
طمع ، داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت .
و دیوانگی مشغول شمردن بود ، 79...80...81
همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد .
در همین حال دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد .
دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی که پیدا کرد ، تنبلی بود و سپس لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .
دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .
او از یافتم عشق نا امید شده بود .
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است .
دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گی رز فرو کرد .
و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ، عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود از میان انگشتانش قطرات خون جاری بود .
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند .
او کور شده بود .
دیوانگی گفت : ای وای من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟
عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی ؛ راهنمای من شو .
و اینگونه بود که عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اون ...
 
 
از زهره به خاطر این متن تشکر می کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط ایلیا |

برج بلندی بود . به سمتش رفتم . چهره من با کت دامادی عباس کلی تغییر کرده بود . راسته که می گن چشم مردم به لباس ادماست . نگهبان که همیشه به خاطر نگاه من به ساختمان چشم غره می رفت اینبار برای ورودم تعظیم کرد . به سمت اسانسور می رم . چقدر دنیاتی شیشه ای اسانسور تهران را زیبا نشان می دهد . انگار این شیشه فیلتری است که کثافت و فقر از ان عبور نمی کرد . شماره طبقات رو نگاه می کنم که اضافه می شود . اسانسور روی عدد سن من می ایسته . طبقه 36 بالاتریت طبقه برج است . از پشت بوم به ادما نگاه می کنم . پاتم روی لبه پشت بام می زارم . باد انگار برای مرگ من لحظه شماری می کنه . احساس می کنم دو دستش را روی پشتم گذاشته تا به من بفهمونه قدرت پرواز رو ندارم . یاد می اد کت عباس در بیارم . کاغذی از جیب کت در می یاد و به سمت زمین پرواز می کنه . اخ نامه خودکشی . از این ارتفاع چیزی از من نمونه که بتونن منو شناسایی کنند .باید یه نامه دیگه بنویسم . سوار اسنسور می شم یک طبقه پایین می یام . همه در ها قفلند جز یکی که بزرگ روی اون نوشته مدیر عامل . می رم داخل پشت صندلی می شینم . یه کم پیش خودم اون رو تصور می کنم . سعی می کنم ادای اونو در بیارم.

یه کاغذ و یک خودکار هیچ چیز دیگه ای نمی خوام . اهان برای نوشتن نامه خودکشی خاطرات تلخ هم می خوام . پس به زندگیم فکر می کنم . به فقر به بیکاریم ، به نگاه معصوم دخترم وقتی جلوی اسباب بازی فروشی تو چشام نگاه می کنه یا وقتی لیس زدن بستنی بچه های دیگر رو جلوی مغازه می بینه

سرمو پایین می ندازم . همین برای نوشتن کافیه . نامه رو می نویسم تو جیبم می زارم . می خوام برم روزنامه نگاه منو جلب می کنه . به اگهی استخدام نگاه می کنم . صفحه می زنم تا به صفحه حوادث می رسم . به خانواده فردی که خودشو بیمه عمر کرده بود تا با مرگش انها به پول برسند ، هیچ پولی تعلق نگرفت . زبونم بند اومده . یعنی من داشتم با کارم به اونا ظلم می کردم!!!!!!

از کار خودم پشیمون می شم . من می تونم اونا رو خوشبخت کنم !!!!!یه فرصت دیگه باید به خودم بدم . روزنامه رو بر می دارم سوار اسانسور می شم و طبقه اول را می زنم . وقتی داره از برج خارج می شم ؛ از نگهبان می پرسم این برج چند طبقه است؟! می گه 78 طبقه به سمت تلفن می رم و با خودم می گم عجب برج بلندی!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط ایلیا |

هنوز هم برای بوسه تو بی تابم . عزیزم این دختره تنها رو دریاب . همیشه ارزو داشتم مرا ببوسی و لی حتی روز اخر هم مرا نبوسیدی . ولی من هر شب که تو در خواب بودی . دزدکی به بالاسرت می امدم و تو را می بوسیدم . شب اخر هنوز هم یاد هست . پله ها رو بالا اومدی . به دم در رسیدی . هنوز شیرین لبخند تو را فراموش نکردم . به بالای سرم اومدی . چشمانم رو بستم . یعنی امشب مرا می بوسیدی؟! لبهایت نزدیک صورتم شد . اما صدای پدر نگذاشت . این بار هم نشد . ای کاش می شد به فردا امیدوار بود . فقط 3 قدم از من دور شدی . 1    2    3 به زمین افتادی . من با عجله به سمتت اومدم وقتی ترس منو دیدی لبخند زدی هنوز یادم هست . باران اشکهایم را روی صورتت یادت هست . مادر از ان شب 23 سال می گذرد . من که می دانستم مثل تو زود خواهم رفت . هر شب دخترم را با محبت می بوسم . ولی امشب که درد تمام وجودم رو فرا گرفته می ترسم که دخترم را ببوسم . می ترسم که او هم هر شب کابوس بوس اخر را ببیند . راستی مادر یک امید از مرگم دارم ؛ و ان فردا برای اولین بار مرا ببوسی.

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط ایلیا |

شب سرده سفر اما

شب تلخه شکستن بود

توی چشمام چراغ اشک

سره راهِ تو روشن بود

  

چه طوفانی تو قلبم شد

دل ابرا پر از غم شد

یه هو بارون غم نم شد

سفر گفتی نه اسون بود

نگات هر سو هراسون بود

جدایی گل لاله برای عاشقا

خوابی پریشون بود

دلت می گفت به من انگار

نگو با من خداحافظ

چه تلخه اخرین دیدار

به هم گفتن خداحافظ خداحافظ

 

تو که رفتی گلها پژمرد

نشاطم رفت صدام سوخت

غمت هر جا

مثل سایه منو می برد

سفر یعنی شبه رفتن

نه من با تو

نه تو با من

تو رفتیو

چه خو کردم

به بالیدن

دلت می گفت به من انگار

نگو با من خداحافظ

چه تلخه اخرین دیدار

به هم گفتن خداحافظ خداحافظ

 

شب سرده سفر اما

شب تلخه شکستن بود

توی چشمام چراغ اشک

سره راهِ تو روشن بود

 

شب سرده سفر اما

شبه تلخ شکستن بود

تو چشمام چراغ اشک

سره راهِ تو روشن بود

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط ایلیا |