تبليغاتX

روانی

سرمای هوا را در تمام وجودم احساس می کنم . پشیمونم !!!؟ نمی دونم . تیغ از دستم می افته . خون من هم چون دلم سیاهِ . زمین از خون من سیاه شده . با این که خردادِ ولی همه جا سرد است . مچم می سوزه . من که فردایی نداشتم . پس چرا پشیمونی . چشام همه جا رو تار می بینه . اشک مادرم . نه اینو رو نمی تونم ببینم . پدرم تحمل اینو نداره . می خندم . گریه می کنم . اه خفه شو به فکر خودت باش . راحت می شی . خودخواه باش . تو رو خدا خود خواه باش . چشمانم رو نمی تونم باز کنم . دوستام ، فامیل ، دشمنام دلم برای همه اونا تنگ می شه . اونا دلشون برام تنگ می شه ؟ نمی دونم . مهم نیست . مگه تا حالا مهم بوده ؟ خیلی سرده . ای کاش می تونستم یه پتو برای خودم بیارم . ولی قدرتش نیست . خون من عروسک خواهرم رو هم سیاه کرده . دلم براش تنگ می شه . دوستش دارم . او هم منو دوست داره . هنوز ریا رو یاد نگرفته . ای کاش به خاطر او می تونستم بمونم . تلفن زنگ می زنه ؟ نه صدای ایفونِ . چه زود برگشتن . ای کاش عوض اینکه منو ببرن بیمارستان یه پتو به من می دادن . صدای باز شدن در رو می شنوم . ساعت چنده ؟ چشام قدرت باز شدن رو نداره .صداشون رو می شنوم . می گن امشب تولد منه ؟ ای کاش می اومدن توا تاق من . همه هستن . هنوز صداشون رو می شنوم . صدای خواهرم ، پدرم ، مادرم ، همه هستن حتی صدای دشمنانم رو هم می شنوم . اونا برای چی اومدن ؟ پس چرا هیچ کدوم نمی یان به اتاق من ؟ ای کاش می تونستم داد بزنم . دستمو نمی تونم تکون بدم . حتی نمی تونم چیزی رو حس کنم . احساس می کنم دارم گرم می شم . دارم سبک می شم . من رو زمین خوابیدم . خون من که قرمزِ ، پس چرا قبلا سیاه بود ؟ در اتاق باز می شه . خدا کنه خواهرم نباشه . نمی خوام منو تو این وضع ببینه . چشامو می بندم . صدای فریاد می یاد . جرات ندارم چشامو باز کنم از نگاه کردن تو چشم های بابام خجالت می کشم . دوباره دارم سنگین می شم . ولی احساس سرما نمی کنم . من تو بغل پدرم هستم . منو دوست داره ؟ نمی دونم که می خوام برم یا بمونم!! چشامو باز می بندم . گوشام هم همینطور . هر چه پیش اید خوش اید .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط ایلیا |

هدیه میلاد

اگر چه خوب می دانم تو از شعر بیزاری

ولی چیزی ندارم جز همین اشعار تکراری

در این دلتنگی و حسرت برای روز میلادت

فقط مشتی غزل دارم ، فقط مشتی غزل اری

تو تنها اشنای من در این ده کوره ی دردی

مبادا از من و این زخمهایم دست برداری

بیا امشب رهایم کن از این کابوس تنهایی

صدایت می زنم یا رب میان خواب و بیداری

شبی می اید و در غربت تقدیر و هم الود

دوباره روی لبهایم گل لبخند می کاری

چه باید کرد غیر شعر چیزی ارمغانم نیست

اگر چه خوب می دانم تو از شعر بیزاری

 

نویسنده : امیر حسین غربا -- بازیگر سریال کوی دامون -- متولد ماه مهر -- .......

 

 

مرگ اسفند

یقین دارم

پدر جانم همین اسفند خواهم مرد

ز دست دست هایی که تو را بردند خواهم مرد

میان اهن و اتش به چشم خویش خواهی دید

که چون رقص غریب دانه اسپند خواهم مرد

دوباره قصد من دارم همین ابری که می بارد

و کم کم در نگاهت مات و بی لبخند خواهم مرد

خداحافظ عزیزانم دوباره باز می گردم

برای ارزو هایم و لی هر چند خواهم مرد

 

نویسنده : امیر حسین غربا -- بازیگر سریال کوی دامون -- متولد ماه مهر -- .......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر توسط ایلیا |

هی می خوام بگم دوست دارم

قلمم نمی زاره

شاید برای اینکه می دونه نمی یای عیادتم

شاید م واسه ی نامه اخری

یادته گفتی قلم رو بشکنش

قلم من کینه ی اون روز رو داره

می خوام بگم دوست دارم

ولی اون نمی زاره

یادته گفتی فراموشت کنم

توی خوابم ، تو بیداری ترک اغوشت کنم

فکر تو هر شب و روز داد می زنه

می گه نه ، یه وقت نره ، دل بکنه

اینو برای اخرین باره می گم

که هنوز دوست دارم

نامه هاتو   روزی هزار بار می خونم

راستی هنوزم دوستم داری؟

نامه هامو می خونی یا اینکه ....

کلاغه خبر اورده

که دیده تو با یکی دیگه می خندی

می گه دستت تو دست اون بوده

حلقه های تو دستتون هم که مثل هم بوده

من که هنوز حلقمو پس ندادم

من کی گفتم دوستت ندارم

می دونم که فراموشم نکردی

اره می خوای ببینی چقدر دوست دارم

راهشو نمی دونی

دیگه کاغذ من هم داره ته می کشه

قلم من نمی دونه دوست دارم

مگه نه از جوهر که برات کم نمی زاره

این اخری فقط می خوام بگم دوست دارم

تا جوهر قلم من تموم بشه

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

 

 

 من هم چون نیمکت تنها ماندم

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط ایلیا |

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست
مرا در اوج ميخواهي .......؟ تماشا كن تماشا كن
دروغي بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابرنمي گريد به حال ما
همه از من گريزانن تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي بجا مانده. . از انچه بودمو هستم
دلم چون دفترم خاليست قلم خشگيده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
بجز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتن مرا با خود رها كردند
همه خوب درد من بودند گمان كردم كه هم دردند

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط ایلیا |

امروز رو به یاد می یارم

15 بهمن است

روز تولد تو روز تولد عشق  من

خنده داره کدوم عشق

چند وقت بود برای خودم

 یه عروسک ساخته بودم

شاید دلم می خواست مثل

 دخترا عروسک بازی کنم

شاید هم....

اره همینطوره

 می خواستم خودمو خر کنم

بگم دنیای خوبی هم هست

ادمای خوب هم هستن

عشق هست ، صفا هست ، وفا هست

امشب سالگرده همه اینهاست

امشب جشن بدی ، روز تنهایی

امشب 15 بهمنِ ، یه روز تلخ برای من

شیرین برای تو

شیرینی امروز رو برات تلخ نمی کنم

خوش باش

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط ایلیا |

خودم هم نمی دونم اون شب چه جوری شروع شد . ولی از اونجا به یاد دارم.که تو یه کویر بودم . به اطراف خودم نگاه کردم دیدم مردی از من فرار می کند . دنباله اون دویدم به سمت تپه ای رفت از تپه بالا می رفت من داشتم به او می رسیدم . که بالای تپه رسید . برگشت به سمت من لبخند می زد . ولی نگاهش به سمت من نبود . نگاهش به دور دست بود . من همن برگشتم یک روستا دیدم که تمام اون چراغانی شده بود . انگار جشن گرفته بودن . همینطور که پشتم به او بود از تپه بالا رفتم . روستا با چراغ هایی که اون رو وسط  تاریکی کویر روشن کرده بود . مثل مرواریدی شده بود در دل یه صدف که هر بیننده ای روز جذب زیبایی خودش می کنه . صورتم رو به سمتش چرخوندم گفتم : چه خبره؟ به من نگاه کرد و گفت : نمی دونم . تمام صورتش خونی بود لباسش در چند جا پاره بود و دور گردنش سیاه بود . انگار که یکی می خواسته خفش کنه. گفتم : من با تو اینکارو کردم ؟

-        چه کار؟

-        تمام تنت خونه .

دستی به سر و صورتش کشید بعد نگاهی به من کرد . من تا حالا تو رو ندیدم تو کی هستی ؟

-        خودت کی هستی؟ از چی فرار می کردی؟

-   من محمد هستم من تو این روستا تنها زندگی می کنم . ولی یادم نمی یاد اینجا چه کار می کنم . یادم نمی یاد چرا صورتم خونیه . یادم نمی یاد چرا روستا رو چراغونی کردن .

-   من علی هستم . منم مثل خودت نمی دونم اینجا چه کار می کنم . بیا بریم روستا شاید اونجه چیزی دستگیر مون بشه .

با هم به سمت روستا رفتیم . نزدیک روستا که رسیدیم فهمیدم که اونجور که از دور نشون می ده شادی و خوشی خبری نیست . صدای گریه از دور شنیده می شد. به وسط روستا  رسیده بودیم . صدای گریه از یک خونه بزرگ می یومد به محمد نگاه کردم گفت اینجا خونه خان ده ِ . من عمری تو این خونه زندگی می کردم . تو این خونه بود که... . حرفشو خورد و ادامه نداد . گفت بیا بریم ببینیم  چه خبر شده .

به داخل خونه رفتیم . انگار یه عروسی به هم خورده بود . مهمونا ، مزقونچی ، عروسی  زیبا با لباس سفید و جنازه ای که پارچه سفید رو کشیده بودن . و... پس داماد کو؟

همه به محمد با تعجب نگاه می کنند . محمد به سمت خان می ره .

-        سلام

-        چی شده؟

-        چرا جواب منو نمی دین

خان محکم تو گوش محمد می زنه . بعد به چند نفر با فریاد دستور داد :  دستاشو ببندین . تو اتاق پشتی زندانیش کنید تا پلیس ها بیان .

-        مگه من چه کار کردم ؟

-   خفه شو این بود زحماتی که من برات کشیدم . نمک می خوری و نمکدون می شکنی . ببیرنش .

می رم جلو پیش خان

-        سلام

خان جواب سلام من رو نداد  .  -   سلام عرض کردم

-        با شما هستم چرا جواب منو نمی دین ؟

مسخره است نگار منو نمی بینه . از خان  نا امید می شم . به سمت مهمن ها می رم شاید اونا بتونند کمکم کنند . ولی هیچکی جواب منو نمی ده . از اون بدتر این که انگار کسی منو نمی بینه . منتظره پلیس ها می مونم . به چهره عروس با دقت نگاه می کنم یه چیزی تو چهرش برام اشناست . اهان مریم . او شباهت زیادی به مریم داره .

 یه گوشه ای می شینم . به بد بختی های خودم فکر می کنم . قرار بود فردا 000/000/1 از کیوان قرض کنم . اگه فردا پول رو به حساب نریزم چکم برگشت می خوره . مریم گفته بود اگه یه بار دیگه چکم برگشت بخوره برای همیشه منو ترک می کنه . خدایا من  اینجا چه کار می کنم . ارام ، بدون این که کسی بفهمه به حال خودم اشک می ریزم . نمی دونم چقدر طول کشید که پلیس ها بالاخره اومدن . رفتم جلو گفتم سلام . پلیس هم یه سلام بلند گفت . همانطور که پلیس به سمت خان می رفت. من ماجرای خودم رو براش تعریف کردم . به من نگاه نمی کرد ولی احساس می کردم داره به حرفام گوش می ده . وقتی به خان رسیدیم . گفت : چی شده؟ دیگه مطمئن شدم کسی منو نمی بینه .

ولی محمد ، فراموش کرده بودم محمد منو می دید اگه می خوام از این خراب شده راحتشم باید با محمد حرف بزنم . پلیس به خان گفت :

-        این جنازه کیه ؟

-   این پسره خان روستای اونور کوهِ . حسین کوه کلائی . امشب عروسی او با دخترم بود . بعد از ظهر که بیرون رفت تا قدم بزنه دیگه بر نگشت . تا چند تا از اهالی روستا جازش رو تو یه خرابه پیدا کردن . با خودشون به اینجا اوردن . من قاتلش رو دستگیر کردم.

-        دستگیرش کردین ! برین بیاردش .

چند نفر رفتن اوردنش از وضعیتش فهمیدم که اونو تو این مدت که پلیس بیاد زدنش .

-        این رو که می شناسم این محمدِ . شما از کجا می دونید اون قاتل دامادتونه؟

-   او هم به خودش اجازه داده بود تا از دختر من خواستگاری کنه . اون شبی هم که حسین به خواستگاری دخترم اومد و من هم قبول کردم . محمد تهدید کرد که حسین رو می کشه . امروز هم از بعد از ظهر تا به حالا تو روستا پیداش نیست حالا هم که با سر و وضع خونی بنی به روستا برگشته .

پلیس ها محمد رو سوار ماشین می کنند . من هم سوار سوار می شم

پلیس تو رو راه هر چی با محمد حرف زد . محمد حتی یک کلمه هم با او حرف نزد . نمی دونم سکوتش از چی بود . شاید یادش اومده بود از چی فرار می کرده . شاید فکر نمی کرده خان با او این کارو بکنه . شاید تازه یادش اومده که امشب عروسیه دختر محبوبش هست . شاید ..... نمی دونم باید منتظر فرصتی بمونم تا با خودش حرف بزنم .

به پاسگاه رسیدیم . دستور می دن محمد رو به بازداشگاه ببرن تا فردا از او بازجویی کنند . من هم با محمد وارد بازداشگاه می شم تو بازداشگاه حتی یه نفر هم نیست . یاد اون شبی افتادم که به خاطر چک برگشتی به بازداشگاه من برده بودن حتی جای نشستن هم نبود . ولی اینجا انگار مردم یادشون رفته که خلاف کنند .

محمد از جیبش یه دفتر چه و قلم در می یاره و شروع می کنه به نوشتن .

-        چی می نویسی؟

-        زندگی خودم .

-        برای اینکه عبرت اینده ها بشه !!!

-        نه

- پس برای چی؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط ایلیا |

-   یه حرفایی هست که ادم نمی تونه به هیچکی بگه اگه تو دل ادم باشه از غصه دق می کنی . اگه بگی صد تا بلای بد تر از این سرِ تو می یاد .

-        از این بلا بدتر ؟ محمد تو حسین رو کشتی؟

هیچی نمی گه دراز می کشم و به چهره محمد نگاه می کنم معصوم تر از اونیه که بتونه ادم بکشه . کمکم چشمام گرم می شه وقتی چشام رو باز می کنم می بینم محمد بیداره و هنوز داره می نویسه .

-        تو هنوز نخوابیدی؟

-        من برای خواب وقت زیاد دارم .

بعد از مدتی سربازی وارد می شه و محمد را برای بازجویی به پیش جناب سرگرد می برن .

من در حالی که تو اتق قدم می زنم به حرفاشون گوش می کنم.

-        تو حسین کوه کلائی رو کشتی؟                    -  سکوت

-        دیروز ساعت 30 : 7 دقیقه کجا بودی؟           -  سکوت

-        چرا لباست پاره بود ؟                              -  سکوت

-   من می دونم که تو قاتل نیستی . تو ادمی که نیستی که بتونه ادم بکشه. لامصب خواب یه حرفی بزن .             -  سکوت

به بالای سره سرگرد می رم بالای برگ بازجویی زده شده تاریخ 5/8/58  خنده ام می گیره . تاریخ رو جناب سرگرد اشتباه زده 85 رو نوشته 58 . با صدای بلند می خندم . نگاهم با نگاه محمد گره می خوره. خجالت می کشم سکوت می کنم . وقتی دباره محمد رو به بازداشگاه می فرستند به محمد می گم امسال چه سالیه ؟ جناب سرگرد سال رو اشتباه نوشه بود. محمد نگاهم می کنه . می گم به جای 85 نوشته بود 58 .

-        امسال سال 58 هست نه 85

-        چی امسال 58 ؟

دیگه اینو نمی تونم باور کنم چه طور ممکنه . من سال 58 تازه 1 ساله بودم . با مریم ساله 82 ازدواج کردم با این وضعیت تا سال 82 من 48 ساله می شم.

4روز دیگه هم با این وضعیت گذشت . ششمین روز عجیب زندگیم یه اتفاق عجیب افتاد . محمد یک ملاقاتی داشت .محمد که هیچکی رو نداشت یعنی کی می تونه ملاقاته اون اومده باشه . محمد با لبخند به سمت در می ره انگار که می دونه کی به ملاقاتش اومده . وقتی وارد اتاق ملاقات می شیم از تعجب چشام گرد می شه . مریم ، مریم اومده ملاقات محمد .

-   چرا با من اینکارو کردی ؟ مگه من با تو چه کار کرده بود ؟ این بود اون همه عشقی که از اون داد می زدی ؟ چرا شب عروسیم منو بد بخت کردی ؟ بگو چرا اینکارو کردی چرا ؟

محمد می خواد حرف بزنه که مریم می گه ولی اینو مطمئن باش حتی اگه بی گناه هم باشی و ازاد بشی من هیچوقت با تو ازدواج نمی کنم اینو قسم می خورم .

-   پس اومدی که من اعتراف کنم که حسین رو من کشتم . این خوشحالت می کنه ؟ اگه این خوشحالت می کنه . اره من کشتمش نه به خاطر تو بلکه برای اینکه از اون بدم می یومد . اصلا از به خاطر این کشتم که تو بدبخت بشی . این خوشحالت می کنه .

به سمت در می ره داد می زنه سرباز بیا منو از اینجا ببر . مریم گریه می کنه  می گه پدذرم حق داشت تو لیاقت ترحم نداری تو باید به خاطر کاری که کردی مجازات بشی .

 

 

ما رو دوباره به بازداشگاه می برن .

-        حتی یه لحظه هم فکر نمی کردم تو قاتل حسین باشی

-        چرا فکر نمی کردی که من قاتل باشم ؟

-        چون تو عاشق مریم بودی

-        چه ربطی داره ؟

-        هیشکی باعث بد بختی معشوقش نمی شه . حتی اگه باعث نابودی معشوقش بشه

-   من حسین رو نکشتم . می دونی چیه علی . من از بچگی پیش خان بزرگ شدم . ن.کریش می کرد اما چون مریم منو خیلی دوست داشت و همبازی خوبی برای مریم بودم . کمکم شدم جزء خانواده اون ها . وقتی بزرگ تر شدم متوجه شدم که دوستش دارم. ولی برای خان این حرف مسخره بود . منو از خونه خودش بیرون کرد و یه خونه برام تو روستا گرفت . تا اینکه حسین اومد خواستگاری مریم . هیچوقت از اون خوشم نمی  یومد . یه ادم عوضی بود . وقتی دیدم خان با ازدواج او دو تا موافقت کرد . از تعجب داشتم شاخ در می اوردم . خان تا حالا چند بار با او درگیر شده سر چندین هکتار زمین که بین زمین های اونها قرار گرفته بود . شب عروسی اونا تصمیم خودم رو گرفتم . همه روستا رفته بودن خونه خان و روستا پر بود از سکوت . طنابی رو که قبلا تهیه کرده بودم ور داشتم به سمت خرابه ای که در اخر روستا قرار داشت رفتم . وقتی طناب رو دور گردنم احساس کردم . احساس سبکی می کردم . احساس پرواز ولی یه صدای نظرم رو جلب کرد . خان داشت با حسین صحبت می کرد . خان می گفت؟

-        که زمینایی رو که قول دادی به نامم می کنی ؟

-        هیچوقت

-        چی؟ تو مگه نگفتی اگه با ازدواج تو با دخترم موافقت کنم زمینا رو به نامم می کنی ؟

-   گفتم . ولی این برای اون موقع بود حالا همه چیر عوض شده . اگه زندگی خوبی برای دخترت می خوای تو باید زیر این کاغذ رو امضا کنی که هیچ مالکیت نسبت به این زمین ها رو نداری . تو که بدبختی دخترت رو نمی خوای ؟

-        پس اینا هم نقشه بود .

-        راستی اگه تو بمیری همه املاکت به دخترت می رسه مگه نه؟

صدای درگیری می اومد هر کاری می کردم نمی تونستم خودم از دست طناب نجات بدم . شرو کردم به تاب خوردن که صدای ای به گوشم خورد . طناب پاره شد . و من به روی زمین افتادم . دنیا جلوی چشمام سیاه شده بود . تلو تلو به سمت صدا رفتم خان بالای سر محمد نشسته بود . چشماشو بست و با سنگ محکم به سرِ حسین زد . وقتی چشماش رو باز کرد دید من جلوی روی او ایستادم . به سمت من اومد . من شروع کردم به دویدن . از روستا خارج شدم . مثل دیوانه ها می دویدم .

-        پس چرا به مریم نگفتی پدرش قاتله

-   فکر کنم اگه فکر کنه من قاتل همسرشم هم برای او بهتره هم برای خان . حالا بگیر بخواب

-        تو نمی خوابی؟

-        من کلی حرف نا گفته دارم . که باید بنویسم .

دم دمای صبح بود که سرباز اومد داخل بازداشگاه گفت مردم دیونه شدن اون ها تو رو می خواهند . اگه دستشون به تو برسه می کشنت .

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط ایلیا |

دختر خان به مردم گفته که تو پیش اون اعتراف کردی که حسین رو کشتی اون هم اومدن تا مجازاتت کنند .

صدای شکسته شدن در حرف سرابز رو نیمه کاره گذاشت . مردم به داخل بازداشگاه اومدن و محمد رو با خودشون به بیرون بردن . محمد رو بیروت در بردن و به زمین پرت کردن . من هر چقدر داد می زدم اون بی گناه کسی نمی شنید . محمد از روی زمین بلند شد . ناگهان چیزی یادش اومد دست تو جیبش کرد دفترچه یادداشتش رو از جیبش در اورد و به سمت دره ای که کنار بازداشگاه قرار داشت پرت کرد . جمعیت کنار رفت و مریم با یه تفنگ به سمتا محمد اومد به سمت او نشونه گرفت . من روی زمین نشستم . چشامو بستم ، نمی تونستم این صحنه رو ببینم . داد می زدم اون بی گناه ِ . ولی هیچ کس صدای منو نمی شنید . صدای شلیک فریاد منو خفه کرد . در حالی که چشمام بسته بود . گریه می کردم اون بی گناه بود چرا کشتینش.

-        کی بیگناهِ؟ چرا گریه می کنی ؟

با تعجب به اطراف خودم نگاه کردم داخل خونه بودم . مریم کنارم نشسته بود .

-        داشتی خواب می دیدی .

-        دلم برات تنگ شده بود .

با صدای بلند خندید گفت تو نیم ساعت ؟

-        چی؟

-        تازه نیم ساعته که رفتی خوابیدی . بعد تو نیم ساعت دلت برای من تنگ شده ؟

-        ولی من یک هفته است تو رو ندیدم .

-      یک هفته ؟ چه هفته کوتاهی . حالا هم پسر خوب بگیر بخواب مگه نگفتی صبح هزار تا کار داری .

 

 

یادم می یاد اونشب جرات نکردم دوباره بخوابم . ترسیدم این دفعه خوابم یک ماه ، یک سال ، یک قرن طول بکشه . از اون شب ماه ها گذشت کم کم فراموش کردم اون اتفاقایی که برام افتاده بود .

3 روز مونده بود تا عید . برای کمک خونه تکونی خونه مادر مریم رفته بودیم . اخه اون جزء مریم کسی رو نداشت . خونه مادر مریم یه خونه اشرافی بزرگ بود که دیگه کلنگی شده بود .

مادر مریم کلید انباری رو به من داد تا وسایل رو برای شروع کار بیارم . وقتی وارد شدم . کمی سردرگم شدم .انبار پر از اشغال بود . در گوشه انبار روی یک اینه پارچه سفیدی که روی چیزی انداخته بودن توجه منو جلب کرد . وقتی پارچه رو کنار زدم . تابلوی عکس زنی توجه منو جلب کرد . خوب دقت کردم . نه این عکس مریم نبود . اون خال که روی صورت عشق محمد بود روی صورت این زن بود این عکس عشق محمد بود نه عشق من . مریم رو صدا زدم . گفتم 

-        این عکسهکیه؟ چقدر شبیه توئه .

-        عکس منه

-        دروغ می گی . این خال رو ببین . این عکس تو نیست

با صدای بلند خندید گفت :

-   افزین بهوش خان . این عکس مادر مادربزگمه . اون زندگیه جالبی داشته هیچوقت برات از اون گفتم

-        نه

-        حالا باشه سر فرصت برات تعریف می کنم

-        نه همین الان

-   باشه . اسم اونم مریم بود . تو روستا ابادده تو یزد زندگی می کردند . پدر اون خان اون روستا بوده . یه پسر یتیم پیش اونا زندگی می کرده  که اسمش محمد بود . محمد از بچگی عاشق مریم بود . مریم هم محمد رو دوست داشت . پدر مریم با ازدواج این دو تا مخالفت می کنه و دخترش مجبور با ازدواج با شخصی به نا حسین می کنه که پسر خان یک روستا دیگه بود . شب عروسی اون داماد به قتل می رسه و محمد با لباس پاره و خونی دستگیر می شه . مریم که خیلی ضربه می خوره چون کسی رو که عمری به پاکی قبول داشته قاتل می بینه . ولی این حرف رو نمی تونه باور کنه . پس به بازداشتگاه که محمد زندانیه می ره و برای این که به خاطر رسیدن به او به دروغ نگه به محمد می گه من هیچوقت با تو ازدواج نمی کنم حتی اگه بی گناه باشی . اون لحظه برای مریم عشق مهم نبوده بلکه پاکی محمد مهم بود . محمد به قتل اعتراف می کنه . مریم وقتی به پدر خودش جریان اعتراف محمد رو می گه . خان به میان ده می ره و مردم رو علیه محمد متحد می کنه . مردم به اونجا میرن و محمد رو ابه بیرون از بازداشگاه می یارن تا تقاص گناهش رو بده . مریم که از کاری که محمد کرده سر خورده شده و تحت تاثیر پدرش محد رو می کشه . ولی قبل از کشته شدن محمد یه سرباز متوجه پرتاب کردن چیزی از طرف محمد به سمت دره می شه . بعد چاز چند گشتن دفترچه محمد پیدا می شه که داخل اون از زندگیش نوشته و تو اون نوشته شده که خان حسین رو کشته . خان دستگیر می شه و در دادگاه اعترف می کنه و محکوم به اعدام می شه . مریم که از یه طرف عشقش رو از دست داده از طرف دیگر پدرشو و مردم دیگه ابرو و احترام پیش مردم نمی دید . تمام زندگیش می فروشه و به همراه مادرش به تهران می یان و این خونه را می خرند. مریم در اینجا با یک کارگر ساده ازدواج می کنه .

-        پس دارین چه کار می کنید ؟ چرا نمی یان بالا .

صدای مادر مریم منو به خود می یاره

-        اومدم مامان

-        منم الان می یام تو برو بالا

به محمد و مریم فکر می کنم به عشقی که در وجودشان بود.

پایان

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 1:4 قبل از ظهر توسط ایلیا |