تبليغاتX

روانی

اشک من خودت رو نگه دار

نیا پایین من رو رسوا می کنی

اخه غم تو میون جمعی

چرا تنها منو پیدا می کنی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط ایلیا |

چشمانم را بیرون می اندازم

امروز جلوی اینه

وقتی سرخی چشمانم را دیدم

به یاد انروز افتادم

که چشمانم از غم تو

سرخ شده بود

چه زود فراموش کرده بودم

دوباره به یاد اوردم

خنده هایمان را زیر دیوار همسایه

وگریه مان را کنج انباری

یادم امد که یادت بود

انروزی را که من به دنیا امدم

تا دوست داشته باشم کسی را

که همیشه دوستم داشت

همیشه!!!!!!!!!!!!
فراموش کردم که تو رفتی

و من مانده ام با چند عکس

چند عکس!!!!!!!!!
عکسهایت را که که همانروز که رفتی

با اتش عشقم سوزاندم

یادم اومد که چرا فراموش کردم

چون دیگه هیچ چیز نذاشته بودم

که تو را به یاد من بندازه

وای وای

لعنت برچشمان من

که تو رودوباره به یادم اورد

حالا وقتش رسیده

که چشمانم را بیرون بندازم

که کمتر به یاد بیارم

مرا چه ساده رها کردی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط ایلیا |

مرگ گل ، رقص گل

نه نگو فردايی هم هست

من از فردا می ترسم

نگو امروز هم به پايان می رسه

می از تکرار می ترسم

گذشته ای من کجايی که هر شب

وهر روز سراغت را

از باغبان زندگيم می گيرم

باغبان از پژمرده دگيه گل می گه

ابش دادم ، خورشد به او افتاب بخشيد

پس چرا هر روز داره

برگ هاش زرد تر می شه

چرا نمی زارين اين گل به خواب بره

نه نگين ، نه نگين

فردا اين گل می ميره

من از فردا می ترسم گذشته من کجايی

کو زمانی که گل از شکفتن نمی ترسيد

باغبان ديگه به گل اب نده

خورشيد ديگه به او افتاب نده

زمين مرا رها کن

خدايا دو بال به من بده

می خوام پرواز کنم

نه به فردا

نه به اسمان

دلم برای گذشته تنگه

دوبال می خوام تا پرواز کنم

به گذشته

دلم تنگه زمونيه که صفا بود

عشق بود

خنده بود

من بودم

اون گلم می خنديد

باغبون به اون حتی ابم نمی داد

ولی هميشه اون گل می خنديد

دلم برای اون گل گرفته

ای کاش می شد اون گل بازم بخنده

--------------------------------------

دلم براش تنگ می شه

چه زود هنوز پنج دقیقه هم نيست که باغبون

خبر مرگ گل رو داد

مي يام پيشت خيلی زود قول مي دم

به خدا زود می يام

باغبان می خنده

من اخم می کنم

باغبان چرا می خنده

مگه گريه من خنده داره

با خنده داد می زنه

گريه نکن

گريه نکن بيا ببين

هزار گل جای اون گل روييده

باغ دلت پر از گله

وای خدای من

فردا در روشنايی روز

چه قدر زيبا خواهد بود

رقص گل ها

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط ایلیا |

می میرم

حتی با لبخند تو هم می میرم

ای کاش بر می گشتی

نمی خوام بی تو

در تنهایی دلی

که هر شب داد می زنه

من غم نمی خوام

زیر اوار قصه هام بمیرم

چیه باور نمی کنی ؟نه؟

منم قصه دارم ؟

تو قصه من ، توهستی

خدا هست

عشق هست

پس چرا من نیستم!!!؟

من رفتم ، از قصه خودم رفتم

یه گوشه کنار کتاب منتظر مرگم

چیه ؟ چرا باز اینطور نگاهم می کنی؟

مگه خودت نگفتی ارزوت مرگ منه

به خاطر تو رفتم

تو رو به خدا به من بی وفا نگو

فقط بگو

یه نفر بود که با عشقش زندگی داد

به قصه هام

و مرگ بخشید به غصه هام

یه روز

که هنوز افتاب به زمین لبخند نزده بود

برای خریدن خنده بیرون رفت

هوز نیومده

شاید خنده مرده!!

اره اینطور بهتره

بزار کسی نفهمه که من رفتم

تا بمیرم

بزار همه بگن اون زنده است

خنده است که مرده

می میرم ولی

بی خیال ولی حرف زیاده فقط

بدون که من .......دارم

خداحافظ

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 1:9 قبل از ظهر توسط ایلیا |

«. نه، پشت كوه است. وانگهي ما با مال ميرويم »

آن كوه هاي كبود كه از روي پشت باممان پيداست ميدونم، رويش برف است، من يخ ماست هم بلدم »

زنهاي اونجا چطورند، هان ايلياتي هستند، من يادم است، ننه نادعلي گاهي ميامد خان ه مان، يادت هست؟ وقتيكه

ننه ام زنده بود ها، اون هم مال دهات بود . از توي كوه صحبت ميكرد، داداشي، بگو به بينم گاو كه خريديم منكه

« . بلد نيستم بدوشم

احمد باو خيره نگاه مي كرد. ربابه باز گفت:

من ارسي نوهايم را با يك النگو كه ننم بمن داده بود، رويش سه تا نگين دارد، آنها را هم پيچيده ام. زمستانها تو »

« ! ارسي ميدوزي، همچين نيست

احمد با سر اشاره كرد آري.

« ؟ تو زن دهاتي هم م يگيري »

احمد بطرز مخصوصي باو خيره مينگريست . ربابه اين تغيير حالت او را حس كرده بود، ولي از روي لجاجت

ميخواست او را بحرف بياورد، غلت زد و شروع كرد بخواندن :

منم، منم، بلبل سرگشته، »

از كوه و كمر برگشته، »

مادر نابكار، مرا كشته، »

پدر نامرد، مرا خورده. »

خواهر دلسوز : »

استخوانهاي مرا با هفتا گلاب شسه،

زير درخت گل چال كرده، »

منم شدم يه بلبل: »

«. پر پر »

اين همان ترانه اي بود كه سه سال پيش در اطاق روي آب انبار با هم ميخواندند، ولي امشب جور ديگر بنظر احمد

آمد و او را بيشتر عصباني كرد . مثل اين بود كه ميخواست باو بفهماند كه من شوهر مي كنم و ميروم . اما تو

زمي نگير ميشوي و نقشة فرارمان بهم ميخورد.

ربابه دوباره در رختخواب غلت زد، برگشت و گفت :

« . امشب هوا خنك است دستت را بده بمن »

دست احمد را گرفت، روي گردن خود گذاشت، و لي انگشتهاي سرد احمد مثل ماري كه در مجاورت گرما جان

بگيرد، بلرزه افتاد . در اينوقت جلو چشمش تاريك شده بود، تند نفس ميكشيد، شقيق ه هايش داغ شده بود دست

راستش را بدون اراده بلند كرد و گردن ربابه را محكم گرفت، ربابه گفت:

« . ميترسم، مرا اينجور نگاه نكن

چشمهايش را بهم فشار داد و زير لب دوباره گفت:

« !.. اوه چشمها شكل بابام شدي »

باقي حرف در دهنش ماند، چون دستهاي احمد با تردستي و چالاكي مخصوصي دو رشتة گيس بافتة ربابه را

گرفت و بدور گردنش پيچانيد و بسختي فشار داد . ربابه فرياد كشيد؛ ولي احمد گلويش را گرفت و سر او را به

سنگ حوض زد . كف خون آلودي از دهنش بيرون آمد و بي حس روي زانوي او افتاد . بعد احمد بلند شد، چند قدم

به كمك عصا راه رفت، سپس مثل اينكه همة قواي او بكار رفته بود دوباره بزمين خورد.

صبح مردة هر دو آنها را در حياط پهلوي حوض پيدا كردند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط ایلیا |

. تو خودت گفتي، از قول ماه سلطان گفتي كه همان شب كه ننمون را خفه كرد مست بوده . ميداني »

اين حرفهائي كه ميزند براي كاسبيش است . اگر از دكان همسايه كفش گاوميش خوب بخرند من هزار عيب رو يش

« . ميگذارم تا جنس دكان خودمان را بفروشم. اما كاسبي كردن با راست گفتن دو تا است

« . شايد حكيم بهش داده »

حكيم چرا بمن نميدهد؟ منكه جوانم، حالم بدتر از اوست او شصت سال دارد . همة كيفها را كرده، همة بامبولها »

را زده، ميفهمي؟ آنوقت ارث پادردش را بمن داده . اگر شراب براي پادرد خوبست، چرا من نخورم؟ دروغ است .

« . همة اين حرفها دروغ است

« ؟ مگر نميرويم النگه

چرا شراب نخورم؟ با اين حالم، من نميتوانم تكان بخورم، هر دفعه بدتر مي شود. دو روز ديگر هم تو ميروي »

خانة غلام . من تنها ميمانم، توي اين خانه جانم بلبم رسيد . عصرها كه برميگردم، مثل اينست كه با چماق مرا

« ؟ ميآورند. ميخواهم بروم، بروم سر بگذارم به بيابان. چرا شراب نخورم

بعد يكمرتبه ما بين آنها سكوت شد. چند دقيقه بعد شام خوردند و كنار حوض در رختخوا بشان خوابيدند.

ربابه سر دماغ بود، تخمه ميشكست و ميخواند:

« ميخوام برم النگه »

« يه پاي خرم ميلنگه »

قه قه م يخنديد، اما احمد متفكر و گرفته بود و پيش خودش گمان كرد كه ربابه باو طعنه ميزند.

ربابه دوباره گفت :

امشب ما تنها هستيم . النگه كه رفتيم هر روز همينطور است . ننجون نيست، ما با هم هستيم، همچين نيست »

«؟ احمد

در جواب او احمد بزور لبخند زد، ربابه گمان كرد براي پا دردش است. باز گفت :

ميدوني، فرار كه كرديم، اونجا تو النگه من از تو پرستاري مي كنم. پات خوب ميشه . مگر ماه سلطان نگفت از باد »

« ؟ است. بايد چيزهاي حرارتي بخوري. حالا مبادا وقت بزنگاه پات درد بگيره، نتوانيم برويم

« ! نه، پام عيبي نداره اما بتوچه ، تو كه شوهر ميكن

به جدم كه نه، هرگز من زن مشدي غلام نميشم، با تو ميام »

مهتاب بالا آمده بود . ستاره هاي كوچك از ته آسمان سوسو ميزدند . ربابه آزادانه صحبت مي كرد و ميخنديد و

گونه هايش گلگون شده بود . احمد هيچوقت اين صورت مهي ج را در ربابه سراغ نداشت و با تعجب باو نگاه

م يكرد.

احمد با لحن تمسخ رآميز پرسيد :

از مشدي غلام چه خبر »

« ! مرده شور ريختش را ببرند، الهي نن هاش زير گل برود »

« . نه، تو خودت او را م يخواهي »

« . بجدم كه نه. من بجز تو كسي را دوست ندارم »

« ! دروغ م يگوئي »

« . والله دروغ نمي گويم، هر آني كه راه بيفتي من هم با تو ميايم »

« . هفتة ديگر.. نه، پس فردا ميرويم »

« !.. با اين پا »

« . هان..هان.. ديدي كه من فهميدم..؟ از همان اول فهميده بودم، تو مرا مسخره كردي. مسخرة تو شدم »

«. تو بخيالت كه من دروغ م يگويم. بيا همين الان برويم »

هان اما تو آنجا هم ميخواهي شوهر بكني . توي النگه مردهاي پرزور، جوان و سرخ و سفيد دارد . تو »

« ميخواهي

« . راستي من عباس را نديد

در اينوقت احمد گونه هايش گل انداخته بود، ب ه دشواري نفس مي كشيد، انگشتهايش ميلرزيد و دهنش خشك شده

بود. ربابه كه ملتفت او نبود دنبال حرفش را گرفت.

به جدم قسم اگر من زن مشدي غلام بشوم . آخر مگر نبايد بگويم بله؟ .. نمي گويم وانگهي او پير و زشت »

« ؟ است. ما هسلطان گفت دو تا زن دارد، من او را نميخواهم. با تو ميايم حالا النگه خيلي دور است

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط ایلیا |

چنگال

صادق هدايت

سيد احمد همينكه وارد خانه شد، نگاه مظنوني به دور حياط انداخت، بعد با چوب دستي خودش به در قهوه اي

رنگ اطاق روي آب انبار زد و آهسته گفت:

« !.. ربابه ربابه »

در باز شد و دختر رنگ پريد هاي هراسان بيرون آمد :

« . داداشي تو هستي ؟ بيا بالا »

دست برادرش را گرفت و در اطاق تاريك كوچك كه تا كمركش ديوار نم كشيده بود داخل شدند . سيد احمد

عصايش را كنار اطاق گذاشت و روي نمد كهنه گوشة اطاق نشست . ربابه هم جلو او نشست . ولي ب ر خلاف

معمول ربابه اخم آلود و گرفته بود . سيد احمد بعد از آنكه مدتي خيره به چشمهاي اش ك آلود او نگاه كرد از روي

ب يميلي پرسيد :

«؟ ننجون كجاست »

ربابه با صداي ني مگرفته گفت :

« . گور مرگش اون اطاق خوابيده »

« ؟ خوابيده »

آره امروز من آشپزخانه را جارو ميز دم ، چادرم گرفت به كاسة چيني، همانيكه رويش گلهاي سرخ داشت، »

افتاد و شكست اگر بداني ننجون چه بسرم آورد گيسهايم رو گرفت مشت مشت كند هي سرم را بديوار

ميزد ، به ننم فحش ميداد. ميگفت آن ننة گور بگوريت، بابام هم اونجا وايساده بود ميخنديد

« ؟ ميخنديد » : سيد احمد خشمگين

هي خنديد خنديد ميدوني حالش بهم خورده بود . همان جوريكه يكماه پيش شد، بعد يكمرتبه دهنش كف كرد، »

كج شد . آنوقت پريد ننجون رو گرفت، آنقدر گلويش را فشار داد كه چشمهايش از كاسه در آمده بود . اگر

« . ما هسلطان نبود خف هاش كرده بود. حالا فهميدم ننمون را چه جور كشت

چشمهاي سيد احمد با روشنائي سبز رنگي درخشيد و پرسيد :

« ؟ كي گفت كه ننمون رو اينجور كشت »

ماه سلطان بود كه رفت سر نعش او و ميگفت كه گيسهايش را دور گردنش پيچيده بود . نميدوني وقتيكه »

« دستهايش را انداخت بيخ گلوي ننجون

سيد احمد همينظور كه باو ن گاه ميكرد، دستهاي خشك خودش را مثل برگ چنار بلند كرد، انگشتهايش باز شد و

مانند اينكه بخواهد شخص خيالي را خفه بكند دستهايش را بهم قفل كرد.

ربابه كه ملتفت او بود كمي خودش را كنار كشيد و به او خيره نگاه كرد. سيد احمد دوباره پرسيد:

« ؟ مگر بابام امروز نرفت مسجد شاه

نه حالش خوب نبود، از همان بعد از ظهر پرت ميگفت، از همان مسئله ها كه تو مسجد براي مردم ميگه : »

« . غسل، طهارت، از آن دنيا حرف ميزد

«. مبطلات روزه، حيض و نفاس »

آرهاز خودش ميپرسيد و بخودش جواب ميداد . من بخيالم ديوانه شده يك چيزهائي ميگفت كه من »

« خجالت م يكشيدم

بعد ربابه نزديكتر به احمد شد، دست روي سر او كشيد و گفت:

پس كي فرار ميكنيم؟ مگر نگفتي كه عباس م ي گويد با يازده تومان و شش قران هم ميشود يك گاو خريد؟ حال »

ما يك لاغرش را ميخريم . من هم رخت شوري ميكنم، پول خودم را در ميآورم . ببين هر چه زود تر فرار كنيم

« ! بهتره، من ميترسم

« . بگذار هوا بهتر بشود. چند روز است كه پام اذيتم ميكند »

« . هوا كه بهتر شد ميريم. همچين نيست، داداشي؟ اقلا هر چه باشد از اينجا بهتر است »

بعد هر دو آنها خاموش شدند.

احمد جواني بود هژده ساله و بلند بالا . ابر وهاي پ رپشت بهم پيوسته و چشمهاي براق و صورت عصباني داشت

و پشت لبش تازه سبز شده بود . ربابه پانزده ساله و گندمگون بود، ابروهاي تنگ، لبهاي برجستة سرخ، دستهاي

كوچك و چانة باريك داشت، و بيشتر به مادرش رفته بود، در صورتيكه سيد احمد شبيه و نمونة پدرش بود .

حتي نشان مرض خطرناك او در احمد آشكار شده بود.

سيد جعفر، پدرشان، كارش معركه گرفتن در مسجد شاه بود . مردم بيكار را دور خودش جمع ميكرد و برايشان

بطور سؤال و جواب مسائل فقهي و تكليفي را بدون پرده و رو دربايستي تشريح ميكرد . بقدري در فن خودش

مهارت داشت كه در موقع فروش دعا يك عقرب سياه را دس تآموز و زهر او را خنثي كرده بود و با آن نمايش

ميداد. اگرچه در اين اواخر كاسبيش خوب نميچريد، ولي بقدر خرج خانه اش در ميآورد . پنجسال پيش يكشب كه

همه خوابيده بودند، مست وارد خانه شد و صبح صغرا زنش را خفه شده در اطاق او پيدا كردند كه بعلت

ناخوشي مرده است . بغير از ماه سلطان خواهر خواندة صغرا كه سيد جعفر را مسئول مرگ او ميدانست . دو ماه

بعد سيد جعفر رقي هسلطان را بزني گرفت.

رفيه سلطان بلاي جان اين دو بچة يتيم احمد و ربابه شد و از شكنجه و آزار آنها بهيچوجه كوتاهي نميكرد . و

چيزيكه شگفت آور بود، بجاي اينكه سيد جعفر از بچه هايش ميانجيگري بكند، برعكس در آزار آنها با رقيه سلطان

شركت مينمود، چون سيد جعفر از آن مردهائي بود كه سر جواني اين بچه ها را پيدا كرده بود، به اميد اينكه

گويندة لااله الاالله پس مياندازد، و دهن باز بي روزي نميماند و خدا بچه بدهد سرش را پوست هندو انه ميگذاريم .

اما حالا كه آنها را ميديد تعجب ميكرد چطور اين ب چه ها مال اوست و همة خيالش اين بود كه اين دو تا نانخور

زيادي را از سر خودش باز كند و دل فارغ با رقيه خانه را خلوت بكند . از همانوقت سيد احمد و ربابه خودشان را

در خانه پدري بيگانه ديدند و زندگي برا يشان تحمل ناپذير شد، بهمين جهت آنها بيش از پيش ب ه يكديگر دلبستگي

پيدا كردند . رقيه سلطان براي اينكه آنها را از زندگي خودش جدا بكند، اطاق روي آب انبار را كه نمناك و تاريك

بود براي آنها اختصاص داد و از اين رو دو ماه بود كه احمد پا درد گرفته بود و با آنكه چندي ن بار برايش دعا

گرفتند رو ب ه بهودي نميرفت . احمد روزها عصازنان به دكان پينه دوزي ميرفت و ربابه تمام روز كار خانه را

ميكرد، ب ه عشق اينكه شب را با برادرش است كه يگانه دلداري دهندة او بشمار ميآمد . نزديك غروب كه احمد

بخانه برميگشت، اگر كاري به ربابه رجوع ميشد ا و در انجام آن كار پيشي ميگرفت . اگر ربابه گريه ميكرد او نيز

ميگريست و همچنين بعكس، و شب كه ميشد با هم كنج اطاق تاريكشان شام ميخوردند و لحاف رويشان

ميكشيدند و مدتي با هم درددل ميكردند . ربابه از كارهاي روزانه اش ميگفت و احمد هم از كارهاي خودش .

بخصوص صحبت آنها بيشتر در موضوع فرار بود. چون تصميم گرفته بودند كه از خانة پدرشان بگريزند.

كسيكه فكر آنها را قوت داد، عباس ارنگه اي رفيق احمد بود كه روزها در بازار با او كار ميكرد . و برايش شرح

زندگي ارزان و فراواني ارنگه را نقل كرده بود . بطوري اين فكر در تصور احمد جاي گرف ته بود كه خان ه هاي

دهاتي، زنهاي تنبان قرمز، كوه هاي سبز، چشمه هاي گوارا و زندگي تابستان و زمستان آنجا همانطوريكه عباس

برايش نقل كرده بود، جلو چشمش مجسم ميشد، و به اندازه اي شيفتة ارنگه شده بود كه نقشة فرار خودش را به

عباس گفت و عباس هم فكر او را تمجيد كرد. بالاخره تصميم گرفتند كه هر سه آنها به ارنگه رفته و زندگي تازه و

آزادي براي خودشان تهيه كنند.

هر شب احمد نقشة فرارشان را براي ربابه تكرار ميكرد كه هميشه يكجور بود، و ربابه با چشمهاي ذوق زده فكر

و هوش برادرش را تمجيد ميكرد . خيالات شگف تانگيز در مخيلة ساده اش نقش ميبست و چون تنها مسافرتي كه

در عمرش كرده بود زيارت سيد ملك خاتون بود، هر دفعه كه حرف ارنگه بميان ميآمد ربابه ياد آنروز ميافتاد كه

آش رشته بار گذاشته بودند، نن ه اش زنده بود و او بسكه دنبال تاجي دختر همساي ه شان دويد زمين خورد و

پيشانيش زخم شد . او گمان ميكرد ارنگه هم شبيه سيد ملك خاتون است و نيز به برادرش وعده ميداد كه از كار

بازوي خودش هيچ دريغ نخواهد كرد و در مخارج كمك او خواهد شد . تاكنون احمد از مزد روزانه اش يازده

تومان و شش هزار پ سانداز كرده بود. اگر شش تومان و چهار قران بدست ميآورد، ميتوانست يك گاو ماده و دو

بز ماده بخرد . آنوقت ميرفتند در خانة عباس، روزها آنها زمين را كشت و درو ميكردند، ربابه هم شير ميدوشيد،

ماست ميبست . توت خشك ميكرد و زمستان هم احمد پينه دوزي مينمود و سر دو سال بقول عباس ميتوانستند از

دسترنج خودشان داراي زمين و خانه بشوند.

پائيز و زمستان و بهار گذشت . احمد بخيال فرار به اندوختة خود ميافزود و ربابه هم ه ر چه خرده ريز گيرش

مي آمد بدقت م ي پيچيد و در مجري كهن هاش م يگذاشت، تا در موقع فرار همراه خودشان ببرند و شبها وقتيكه توي

رختخواب ميرفتند بجز حرف ارنگه و ترتيب فرار چيز ديگر در ميان نبود . ولي پيش آمد ديگري رخ داد و آن اين

بود كه يكروز مشدي غلام علاف سر گذر كه ربابه را ديده بود مادرش را ب ه خواستگاري ربابه فرستاد . معلوم

بود سيدجعفر و رقيه سلطان هر دو باين امر راضي بودند . اما اين پي شآمد تأثير بدي در اخلاق احمد كرد . ربابه

كه باين مطلب پي برده بود، براي اينكه به احمد نشان بدهد كه مشدي غلام را دوست ندارد، نسبت با و بيشتر

ابراز محبت ميكرد، بطوريكه احمد خسته ميشد و چيز ديگري كه احمد را تهديد مي كرد، پا درد بود كه سخت تر

شده بود و از اين جهت پيوسته غمگين و خاموش بود.

يكي از روز هاي زيارتي كه سيد جعفر و رقيه سلطان ب ه شاه عبدالعظيم رفته بودند و قرار بود كه شب را در آنجا

بمانند ربابه از غيبت زن پدرش خوشحال تر از هميشه بود، حتي كمي به خودآرائي پرداخته و از سفيداب تبريز

زن پدرش كه چندي پيش كش رفته بود ب ه صورتش ماليده بود، ولي سيداحمد درين روز ديرتر از معمول بخانه

آمد. هرچند بزك ربابه در نظر احمد بطرز ديگري جلوه كرد، ولي اين فكر دردناك برايش آمد كه ربابه حالا

خودش را آزاد و زن مشدي غلام ميداند و تاكنون هم به بهانة فرار او را گول زده، از نقشة فرار خودش منصرف

كرد و حالا كه شوهر برايش پيدا شده ماندگار خواهد بود. همينكه ربابه برادرش را ديد جلو دويد و گف ت :

« ؟ من دلواپس بودم، دلم مثل سير و سركه ميجوشيد. چرا امشب دير كردي »

« . با عباس بودم »

داداشي ، امشب نميايند »

« . من ميدانم »

« ؟ چي خوردي دهنت بو ميدهد؟ چرا چشمهايت اينطور شده؟ مگر ناخوشي »

« . نه، شراب خوردم. عباس زوركي بمن شراب داد »

« ؟ دوا خوردي »

« ! چه كار بكنم با اين پاي عليل »

« ؟ مگر پاي معركة بابام نشنيدي براي شراب چه چيزهائي ميگفت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط ایلیا |

کولی

در خطوط کف دستم ، کولی

چه نوشته است مگر

که چنين خيره به ان می نگری

---

کولی پير

که ته مانده ای از يک ايمان

در نگاهش جاری است

با صميميت خودباختگان می گويد

در خطوط کف دستت ای مرد

سایه ایمی بینم - سایه ای از یک عشق سایه ای از یک مرگ

که قدیمی هم نیست

ولی از طایفه خاطره ها خواهد شد

در خطوط کف دستت ای مرد

یک نفر هست که می اید و با امدنش

شاخه ای از زیتون

به تو خواهد بخشید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط ایلیا |

اومد که فریاد بزنه
اما دیگه نایی نداشت

می خواست بمونه پیشش ولی
تو قلب اون جایی نداشت

آی بیوفا، آی بیوفا
آی تو که تنهام میذاری

تو قاب عکست جای من
عکس کیو میخوای بذاری

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
بروبرو ، ولی بدون که دیگه جایی نداری تو دلم

زدم به سیم آخر و
گفتم ولش کن بی خیال

اون واسه من یار نمیشه
بی خیال این عشق محال

گفتم توی مرام من
منت کشی نیست با مرام

می خواد بره خوب به درک
همینه که هست ، ختم کلام

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط ایلیا |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط ایلیا |

اي روياي دور از دسترس من اكنون تنها غزل آوازهاي دلتگي ات كه

مرا تا سايبان خيال تو ميرساند را مينويسم

اگر به اشك گفتم شبنم

اگر با اشك خو گرفتم

نبودم در خيال شبنم

خيال توست در فكرم

اگر اميد و بهانه اي دارم براي زنده ماندن قسم به نامت كه تويي آن بهانه من

خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكي اين خانه ويرانه را

شبي

شبي ز شبها تو به من گفتي كه شب باشم من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود

گر خوهي كه جهان اقبال تو باشد خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

شبي شب گشتم به اميد تو كه روشنگر شبهاي من باشي

نازنين

نازنين دل به تو دادم كه به آن ناز كني

نبري امجديه كباب پزي باز كني

خيابون جاي خوبي براي عاشق شدن نيست

اگه

اگه يه روز نگام نكني

درو به رون وا نكني

اگه يه روز نياي پيشم

مي دوني كه من آب ميشم

ميشم گريه مثل بارون

مثل دريچه ناودون

مي خوام يه قصري بسازم

پنجره هاش رنگ چشاي تو باشه

من باشم و تو باشي و يك شب مهتابي باشه

عشق

توي آن پس كوچه هاي كور و بن بست

برا ي زندگاني فرصتي است

ولي عشق آن عشق نفس گير

به من راه نفس را عاقبت بست

بهار

سرسبز ترين بهار تقديم تو باد

آواز خوش هزار بار تقديم تو باد

گويند لحضه اي روييدن عشق

آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

غريبه

صداي پايت را در كوچه پس كوچه هاي باريك دلم مي شنوم گويي صداي پاي فرشتگان است

غريبه, مي داني تو همچون فرشته اي هستي كه من تو را در لابه لاي آرزوهاي بي حاصلم, پر بار مي بينم

عطري به مشامم مي رسد. اين عطر توست. عطري كه هميشه تو را به من نزديكتر مي كند

عطر تو عطري است كه هميشه عشق و مهرباني مي آورد

غريبه تو كيستي كه اينگونه مهربانيت را نثار كسي مي كني كه حتي نامت را هم نمي داند

تو مهربان و خوبي,آنقدر كه كبوتران قلب پر مهرت را در آسمان سوت و كور قلبم پرواز دادي

آخر اي الهه تمام خوبي ها با من بگو, بگو كه از قبيله بهاري هستي

كه اينگونه مهرباني را بدون كم وكاست آموخته اي

بگو

اي كاش

كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزويت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي مي تاباندم

كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام خيالت

فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم

كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي

برايت چشمك ميزدم

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:10 قبل از ظهر توسط ایلیا |

 

خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز

هرطرف مي سوزد اين آتش

پرده ها و فرش ها را تارشان با پود.

من به هر سو مي دوم گريان

در لهيب آتش پر دود

وزميان خنده هايم، تلخ

وخروش گريه ام، ناشاد

از درون خسته سوزان

مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.

خانه ام آتش گرفته ست، آتشي بيرحم

همچنان ميسوزد اين آتش

نقش هايي را كه من بستم به خون دل

بر سر و چشم در و ديوار

در شب رسواي بي ساحل.

واي بر من، سوزد و سوزد

غنچه هايي را كه پروردم به دشواري

در دهان گود گلدان ها

روزهاي سخت بيماري.

از فراز بام هاشان، شاد

دشمنانم موذيانه خنده هاي فتح شان بر لب

برمن آتش به جان ناظر

در پناه اين مشبك شب.

من به هرسو مي دوم، گريان از اين بيداد

مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.

واي برمن، همچنان مي سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

و آنچه دارد منظر و ايوان.

من به دستان پر از تاول

اين طرف را ميكنم خاموش

وزلهيب آن روم از هوش،

زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.

تا سحرگاهان كه مي داند، كه بود من شود نابود.

خفته اند اين همسايگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر

واي، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب

مهربان همسايگانم از پي امداد ؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد

مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...

مهدي اخوان ثالث

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط ایلیا |

هرگز به همسرت خیانت نکن.
سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی،شانس گاهی اوقات خیلی ارام در می زند.
همیشه ساعت را 5 دقیقه جلو بکش.
کسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکن شاید امید تنها داروی او باشد.
وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن همیشه انها برنده شوند.
هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن،پیام بی معنی و نا مفهوم نگذار.
وقت شناس باش.
از افراد ناشایست دوری کن.
در پول دادن به بچه هایت خسیس نباش.
اصالت داشته باش.
هیچ وقت به سیاستمداران اعتماد نکن.
از حدی که لازم است مهربان تر باش.
وقتی عصبانی هستی به هیچ کاری دست نزن.
بهترین دوستت همسرت است.
تا وقتی شغل بهتری پیدا نکرده ای شغل فعلیت را حفظ کن.
سعی کن مفید ترین و با احساس ترین ادم روی زمین باشی.
برای تمام موجودات زنده ارزش قائلشو.
از کسی کینه به دل نگیر.
سعی کن همیشه دیگران رو ببخشی ،لذتی که در بخشش هست در چیزدیگری نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط ایلیا |

 
 معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود ...
      
 و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
 پنهان بود ....
  
  ........ ولی آخر کلاسی ها 
 لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
 وان یک ... گوشه ای دیگر
 « جوانان » را ورق می زد .......
  
 برای آنکه بیخود ...های و هو
 می کرد و ..... با آن شور بی پایان
 تساوی های جبری را نشان می
 داد ......
              
 با خطی خوانا به روی تخته ای کز
 ظلمتی تاریک
 غمگین بود
 تساوی را چنین بنوشت :
 « یک با یک برابر هست ...»
  
 از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
 همیشه یک نفربايد بپاخیزد
 به آرامی سخن سر داد :
          
 تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
  
 معلم
 مات بر جا ماند .
    
 و او پرسید :
    
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
 آیا باز ......... یک با یک برابر
 بود ؟
 
 
 سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
  
 معلم خشمگین فریاد زد :
 آری برابر بود .
          
 و او با پوزخندی گفت :
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 آنکه زور و زر به دامن داشت
 بالا بود ...
 وانکه
 قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
 پایین بود ... !؟؟
  
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود
 آنکه صورت نقره گون ،
 چون قرص مه می داشت
 بالا بود ....
 وان سیه چرده که می نالید
 پایین بود ... !؟
  
 اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
 این تساوی زیر و رو می شد !!!
    
 حال می پرسم :
 یک اگر با یک برابر بود ...
      
 نان و مال مفت خواران
 از کجا آماده می گردید ؟
  
 یا چه کس دیوار چین ها را بنا
 می کرد ........؟
  
 یک اگر با یک برابر بود ...!
 پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
        
 یک اگر با یک برابر بود .....
 پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
  
 معلم ناله آسا گفت :
 بچه ها در جزوه های خویش
 بنویسید :
   
               یک با یک برابر ....
 نیست ......... 
  
 
           زنده یاد   خسرو گلسرخی
 
 
 
-----
 






+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط ایلیا |