عروسك پشت پرده
صادق هدايت
تعطيل تابستان شروع شده بود. در دالان ليسه پسرانه لوهاور شاگردان شبان هروزي چمدان بدست، سوت زنان و شادي كنان از مدرسه خارج مي شدند .
فقط مهرداد كلاه ش را بدست گرفته و مانند تاجري كه كشتيش غرق شده
باشد بحالت غمزده بالاي سر چمدانش ايستاده بود . ناظم مدرسه با سر كچل ، شكم پيش آمده باو نزديك شد و
شما هم مي رويد ؟:تفگ
مهرداد تا گوشهايش سرخ شد و سرش را پائين انداخت ، ناظم دوباره گفت:
- ما خيلي متأسفيم كه سال ديگر شما در مدرس ة ما نيستيد . حقيقتًا از حيث اخلاق و رفتار شما سرمشق
شاگردان ما بوديد ، ولي از من بشما نصيحت ، كمتر خجالت بكشيد ، كمي جرئت داشته باشيد ، براي جواني مثل شما عيب است . در زندگي بايد جرئت داشت !
!مهرداد بجاي جواب گفت :- منهم متأسفم كه مدرسة شما را ترك ميكنم
ناظم خنديد ، زد روي شانه اش ، خدا نگهداري كرد ، دست او را فشار داد و دور شد . دربان مدرسه چمدان مهرداد را برداشت و تا آخر خيابان آناتول فرانس آنرا همراهش برد و در تاکسی گذاشت . مهرداد به او انعام داد و خداحافظی کر.
نه ماه بود كه مهرداد در مدرسه لوهاور مشغول تكميل زبان فرانسه بود . روزيكه در پاريس از رفقايش جدا شد
مثل گوسفندي كه بزحمت از ميان گله جدا بكنند ، مطيع و پخته بطرف لوهاور روانه گرديد . طرز رفتار و اخلاق
او در مدرسه طرف تمجيد ناظم و مدير مدرسه شد . فرمانبردار ، افتاده و س اكت ، در كار و درس دقيق و موافق
نظامنام ة مدرسه رفتار ميكرد . ولي پيوسته غمگين و افسرده بود . بجز اداي تكاليف و حفظ كردن دروس و جان
كندن چيز ديگري را نميدانست . بنظر ميآمد كه او بدنيا آمده بود براي درس حاضر كردن ، و فكرش از محيط
درس و كتاب هاي مدرسه تجاوز ن مي كرد . قياف ة او معمولي، رنگ زرد، قد بلند، لاغر، چشمهاي گرد بي حالت ،
مژه هاي سياه، بيني كوتاه و ريش كوسه داشت كه سه روز يكمرتبه ميتراشيد . زندگي منظم و چاپي مدرسه ،
خوراك چاپي ، دروس چاپي ، خواب چاپي و بيدار شده چاپي روح او را چاپي بار آورده بود . فقط گاهي مهرداد
ميان ديوارهاي بلند و دودزدة مدرسه و شاگرداني كه افكارش با آنها جور نميآمد ، زباني كه درست نم ي فهيمد ،
اخلاق و عاداتي كه به آن آشنائي نداشت ، خوراكهاي جور ديگر ، حس تنهائي و محرومي مينمود، مثل احساسي
كه يكنفر زنداني بكند . روزهاي يكشنبه هم كه چند ساعت اجازه مي گرفت و بگردش ميرفت ، چون از تآتر و سينما
خوشش ن ميآمد، در باغ عمومي جلو بلديه ساعتهاي دراز روي نيمكت مي نشست ، دخترها و مردم را كه در آمد و
شد بودند، زنها را كه چيز ميبافتند سياحت مي كرد و گنجشكها و كبوترهاي چاهي را كه آزاد روي چمن
ميخراميدند تماشا ميكرد . گاهي هم بتقليد ديگران يك تكه نان با خودش ميبرد ، ريز مي كرد و جلو گنجشكها
ميريخت و يا اينكه كنار دريا بالاي تپه اي كه مشرف به فارها بود م ينشست ، به امواج آب و دورنماي شهر تماشا
ميكرد – چون شنيده بود لامارتين هم كنار درياچ ة بورژه همين كار ر ا ميكرده . و اگر هوا بد بود در يك كافه
درسهاي خودش را از برميكرد . و از بسكه گوشت تلخ بود دوست و هم مشرب نداشت و ايراني ديگر را هم
نميشناخت كه با او معاشرت بكند.
مهرداد از آن پسرهاي چشم و گوش بسته بود كه در ايران ميان خانواد ه اش ضر بالمثل شده بود و هنوز هم
اسم زن را كه مي شنيد از پيشاني تا لاله هاي گوشش سرخ ميشد . شاگردان فرانسوي او را مسخره ميكردند و
زماني كه از زن ، از رقص ، از تفريح ، از ورزش ، از عشقبازي خودشان نقل ميكردند، مهرداد هميشه از لحاظ
احترام حرفهاي آنها را تصديق ميكرد ، بدون اينكه بتواند از وقا يع زندگي خودش بسرگذشتهاي عاشقانه آنها
چيزي بيفزايد ، چون او بچه ننه ، ترسو ، غمناك و افسرده بار آمده بود ، تاكنون با زن نامحرم حرف نزده بود و
پدر و مادرش تا توانسته بودند مغز او را از پند و نصايح هزار سال پيش انباشته بودند . و بعد هم براي اينكه
پسرشان از را ه درنرود ، دخترعمويش درخشنده را براي او نامزد كرده بودند و شيرينيش را خورده بودند – و
اين را آخرين مرحله فداكاري و منت بزرگي ميدانستند كه بسر پسرشان گذاشته بودند و بقول خودشان يك پسر
عفيف و چشم و دل پاك و مجسمه اخلاق پرورانيده بودند كه بدرد دوهزار سال پيش ميخورد . مهرداد بيست و
چهار سالش بود ولي هنوز به اندازة يك بچة چهارده ساله فرنگي جسارت ، تجربه ، تربيت ، زرنگي و شجاعت در
زندگي نداشت . هميشه غمناك و گرفته بود مثل اينكه منتظر بماند كي روضه خوان بالاي منبر برود و او گريه
بكند. تنها يادگار عشقي او منحصر ميش د بروزي كه از تهران حركت ميكرد و درخشنده با چشم اشك آلود
بمشايعت او آمده بود . ولي مهرداد لغتي پيدا نكرد كه باو دلداري بدهد . يعني خجالت مانع شد – هر چند او با
دختر عمويش در يك خانه بزرگ شده و در بچگي همبازي يكديگر بودند ، تا زمانيكه كشتي كراسين از بندر
پهلوي جدا شد ، آب دريا را شكافت و ساحل ايران سبز و نمناك ، آهسته پشت مه و تاريكي ناپديد گرديد هنوز
بياد درخشنده بود. چند ماه اول هم در فرنگ اغلب او را بياد ميآورد ولي بعد ك مكم درخشنده را فراموش كرد .
در مدت تحصيل مهرداد ، چندين تعطيل در مدرسه شد ، ولي تمام ا ين تعطي لها را او در مدرسه ماند و مشغول
خواندن درسهايش بود ، و هميشه بخودش وعده ميداد كه تلافي آنرا براي سه ماه تعطيل تابستان در بياورد ،
حالا كه با رضايتنامة بلند بالا از مدرسه خارج شد و در خيابان آناتول فرانس به هيكل دود زده مدرسه آخرين
نگاه را كرد و پيش خودش از آن خداحافظي كرد ، يكسر رفت در پانسيوني كه قب ً لا ديده بود . يك اطاق گرفت و
همان شب اول از بسكه سرگذشتهاي عاشقانه و كيفهاي همشاگرديهايش را از تعريف گران تاورن ، كازينو ،
دانسينگ روايال 1و غيره شنيده بود ، در همان شب هفتصد فرانك پس انداز خودش را با ه زار و هشت صد فرانك
ماهيانه اش را در كيف بغلش گذاشت و تصميم گرفت كه براي اولين بار به كازينو برود . سر شب ريشش را
تراشيد ، شامش را خورد و پيش از اينكه به كازينو برود، چون هنوز زود بود بقصد گردش بسوي كوچه پاريس
رفت كه كوچه پرجمعيت و شلوغ لوهاور بود و به بندر منتهي ميشد . مهرداد آهسته راه ميرفت و از روي تفنن
اطراف خودش را نگاه ميكرد ، پشت شيشه مغازه ها را دقت ميكرد . او پول داشت ، آزاد بود ، سه ماه وقت در
پيش داشت و امشب هم ميخواست ازين آزادي خودش استفاده بكند و به كازينو برود . اين بناي قشنگي كه آنقدر
از جلوي آن گذشته بود و هيچوقت جرئت نميكرد كه در آن داخل بشود ، حالا امشب بآنجا خواهد رفت و شايد ،
كي ميداند چند دختر هم عاشق دلخسته چشم و ابروي سياه او بشوند ! همينطور كه با تفنن ميگذشت ، پشت
شيشة مغازه بزرگي ايستاد و نگاه كرد . چشمش افتاد به مجسمة زني با موي بور ك ه سرش را كج گرفته بود و
لبخند مي زد . مژه هاي بلند ، چشمهاي درشت ، گلوي سفيد داشت و يك دستش را بكمرش زده بود ، لباس مغز
پسته اي او زير پرتو كبود رنگ نورافكن اين مجسمه را بطرز غريبي در نظر او جلوه داد . بطوريكه بي اختيار
ايستاد ، خشكش زد و مات و مبهوت به ب حر آن رفت . اين مجسمه نبود ، يك زن ، نه بهتر از زن يك فرشته بود
كه باو لبخند مي زد . آن چشمهاي كبود تيره ، لبخند نجيب دلربا، لبخندي كه تصورش را نميتوانست بكند ، اندام
باريك ظريف و متناسب ، همه آنها مافوق مظهر عشق و فكر و زيبائي او بود . باضافه اين دختر با او حرف نميزد
، مجبور نبود با او بحيله و دروغ اظهار عشق و علاقه بكند ، مجبور نبود برايش دوندگي بكند ، حسادت بورزد ،
هميشه خاموش ، هميشه به يك حالت قشنگ ، منتهاي فكر و آمال او را مجسم مي كرد . نه خوراك ميخواست و نه
پوشاك، نه بهانه ميگرفت و نه ناخوش ميشد و نه خرج داشت . هميشه راضي ، هميشه خندان ، ولي از همه اينها
مهمتر اين بود كه حرف نميزد ، اظهار عقيده نميكرد و ترسي نداشت كه اخلاقشان با هم جور نيايد .صورتي كه
1 Grand Tavern, Casino , Dancing Royal.
هيچوقت چين نميخورد . متغير نميشد . شكمش بالا نميآيد ، از تركيب نميافتاد . آنوقت سرد هم بود . همة اين
افكار از نظرش گذشت . آيا ميتوانست ، آيا ممكن بود آنرا بدست بياورد ، ببويد ، بليسد ، عطري كه دوست داشت
به آن بزند ، و ديگر از اين زن خجالت هم نميكشيد . چون هيچوقت او را لو نميداد و پهلويش رو در بايستي هم
نداشت و ، او هميشه همان مهرداد عفيف و چشم و دل پاك ميماند. اما اين مجسمه را كجا بگذارد؟
نه، هيچكدام از زنهائي كه تاكنون ديده بود بپاي اين مجسمه نميرسيدند . آيا ممكن بود بپاي آن برسند؟ لبخند و
حالت چشم او بطرز غريبي اين مجسمه را با يك روح غير طبيعي بنظر او جان داده بود . همة اين خطها ، رنگها و
تناسبي كه او از ز يبائي ميتوانست فرض بكند اين مجسمه به بهترين طرز برايش مجسم ميكرد . و چيزيكه بيشتر
باعث تعجب او شد اين بود كه صورت آن رويهمرفته بي شباهت بيك حالتهاي مخصوص صورت درخشنده نبود .
فقط چشمهاي او ميشي بود در صورتيكه مجسمه بور بود . اما درخشنده هميشه پژمرده و غمناك بود ، در
صورتيكه لبخند اين مجسمه توليد شادي م يكرد و هزار جور احساسات براي مهرداد برم يانگيخت .
يك ورقه مقوائي پائين پاي مجسمه گذاشته بودند ، رويش نوشته بود 350 فرانك . آيا ممكن بود اين مجسمه را
به سيصد و پنجاه فرانك به او بدهند؟ او حاضر بود هر چه دارد بده د، لباسهايش را هم بصاحب مغازه بدهد و
اين مجسمه مال او بشود ، مدتي خيره نگاه كرد ، ناگهان اين فكر برايش آمد كه ممكن است او را مسخره بكنند .
ولي نميتوانست ازين تماشا دل بكند، دست خودش نبود ، از خيال رفتن به كازينو بكلي چشم پوشيده و به نظرش
آمد كه بدون اين مجسمه زندگي او بيهوده بود و تنها اين مجسمه نتيجه زندگي او را تجسم ميداد. اگر اين مجسمه
مال او بود ، اگر اين مجسمه مال او بود ، اگر هميشه مي توانست به آن نگاه بكند ! يكمرتبه ملتفت شد كه پشت
شيشه همه اش لباس زنانه گذاشته بودند و ايستادن او در آنجا چندان تناس ب نداشت ، و پيش خودش گمان كرد
همه مردم متوجه او هستند ، ولي جرئت نميكرد كه وارد مغازه بشود و معامله را قطع بكند . اگر ممكن بود كسي
مخفيانه ميآمد و اين مجسمه را باو مي فروخت و پولش را از او مي گرفت تا مجبور نمي شد كه جلو چشم مردم
اينكار را بكند ، آنوقت دسته اي آن شخص را مي بوسيد و تا زنده بود خودش را رهين منت او ميدانست . از پشت
شيشه دقت كرد ، در مغازه دو نفر زن با هم حرف مي زدند و يكي از آنها او را با دستش نشان داد . تمام صورت
خودش را آهسته « مغازه سيگران نمرة 102 » : مهرداد مثل شله سرخ شد بالاي ، مغازه را نگاه كرد ديد نوشته
كنار كشيد ، چند قدم دور شد .
بدون اراده راه افتاد، قلبش مي تپيد ، جلو خودش را درست ن ميديد . مجسمه با لبخند افسونگرش از جلو او رد
نيمشد و ميترسيد مبادا كسي پيشدستي بكند و آنرا بخرد . در تعجب بود چرا مردمان ديگر آنقدر ب ي اعتنا به اين
مجسمه نگاه م يكردند . شايد براي اين بود كه او را گول بزنند، چون خودش ميدانست كه اين ميل طبيعي نيست !
يادش افتاد كه سرتاسر زندگي او در سايه و در تاريكي گذشته بود، نامزدش درخشنده را دوست نداشت . فقط از
ناچاري ، از رودربايستي مادرش باو اظهار علاقه ميكرد . با زنهاي فرنگي هم ميدانست كه باين آساني نميتواند
رابطه پيدا بكند ، چون از رقص، صحبت ، مجلس آرائي ، دوندگي ، پوشيدن لباس شيك ، چاپلوسي و همة كارهائي
كه لازمة آن بود گريزان بود . بعلاوه خجالت مانع ميشد و جربزه اش را در خود نميديد . ولي اين مجسمه مثل
چراغي بود كه سرتاسر زندگ ي او را روشن ميكرد – مثل همان چراغ كنار دريا كه آنقدر كنار آن نشسته بود و
شبها نور قوسي شكل روي آب دريا ميانداخت . آيا او آنقدر ساده بود، آيا نميدانست كه اين ميل مخالف ميل
عموم است و او را مسخره خواهند كرد؟ آيا نميدانست كه اين مجسمه از يكمشت مقوا و چيني و ر نگ و موي
مصنوعي درست شده مانند يك عروسك كه بدست بچه ميدهند . نه ميتواند حرف بزند، نه تنش گرم است و نه
صورتش تغيير ميكند؟ ولي همين صفات بود كه مهرداد را دلباختة آن مجسمه كرد . او از آدم زنده كه حرف
بزند، كه تنش گرم باشد ، كه موافق يا مخالف ميل او رفتار بكند ، كه حسادتش را تحريك بكند ميترسيد و واهمه
داشت. نه، اين مجسمه را براي زندگيش لازم داشت و نميتوانست ازين ببعد بدون آن كار بكند و بزندگي ادامه
بدهد. آيا ممكن بود همة اينها را با سيصد و پنجاه فرانك بدست بياورد؟
مهرداد از ميان مردم دستپاچه كه در آمدوشد بودند با فكر مغشوش ميگذشت ، بي آنكه كسي را در راه ببيند و يا
متوجه چيزي بشود . مثل يك آدم مقوائي ، مثل مجسمة بي روح و بي اراده راه ميرفت، مثل آدمي كه شيطان
روحش را تسخير كرده باشد . همينطور كه ميگذشت زني را ديد كه ر و دوشي سبز داشت و صورتش غرق بزك
بود ، بي مقصد و اراده دنبال آن زن افتاد . او از كنار كليسا در كوچة سن ژاك پيچيد كه كوچه باريك و ترسناكي
بود با ساختمانهاي دود زده ، و تاريك . آن زن در خانه اي داخل شد كه از پنجره باز آن آهنگ رقص فكس تروت
كه در گرامافون ميزدند شنيده مي شد، كه فاصله بفاصله با آواز سوزناك انگليسي همان آهنگ را تكرار ميكرد . او
مدتي ايستاد تا صفحه تمام شد ولي هيچ بكيفيت اين ساز نميتوانست پي ببرد . اين زن كي بود و چرا آنچا رفت ؟
چرادنبالش آمده بود ؟ دوباره براه افتاد . چراغهاي سرخ ميكده پست ، مردهاي قاچاق ، صورتهاي عجيب و غريب
، قهوه خانه هاي كوچك و مرمومز كه بفراخور اين اشخاص درست شده بود يكي بعد از ديگري از جلو چشمش
مي گذشت . جلو بندر نسيم نمناك و خنكي مي وزيد كه آغشته به بوي پرك ، بوي قطران و روغن ماهي بود .
چراغهاي رنگين ، سر ديركهاي آهنگ چشمك مي زدند . در ميان همهمه و جنجال كشتيهاي بزرگ و كوچك ، قايق
و كرجي بادبا ن دار ، يكدسته كارگر ، دزد و پاچه ورماليده همه جور نمونه نژاد آدم ديده ميشد، از آن دزدهاي
قهار كه سورمه را از چشم مي دزدند ، مهرداد بي اراده تكمه هاي كت خودش را انداخت و سين ه اش را صاف كرد .
بعد با قدمهاي تندتر بطرف شوسة اتازوني رفت كه سدي از سمت جلو آن ساخته شده بود . كشتي بزرگي كنار
دريا لنگر انداخته بود و چراغهاي آن رديف از دور روشن شده بود . ازين كشتيهائي كه مانند دنياهاي كوچك ،
مثل شهر سيار آب دريا را ميشكافت و با خودش يكدسته مردمان با ر وحيه و قيافه و زبانهاي عجيب و غريب از
ممالك دوردست ب ه بندر وارد ميكرد و بعد خرده خرده آنها جذب و هضم ميشدند . اين مردمان غريب ، اين
زندگيهاي عجيب را يكي يكي از جلو چشمش مي گذرانيد ، صورت بزك كردة زنها را دقت ميكرد . آيا اينها بودند كه
مردها را فريفته و ديوا نه خودشان كرده بودند؟ آيا اينها هر كدام مجسمه اي بمراتب پست تر از آن مجسمه پشت
شيشة مغازه نبودند ؟ سرتاسر زندگي بنظرش ساختگي ، موهوم و بيهوده جلوه كرد . مثل اين بود كه درين
ساعت او در ماد ة غليظ و چسبنده اي دست و پا ميزد و نميتوانست خودش را از دست آن برهاند . همه چيز
بنظرش مسخره بود؛ همچنين آن پسر و دختر جواني كه دست بگردن جلو سد نشسته بودند ، بنظر او مسخره
بودند. درسهائي كه خوانده بود ، آن هيگل دودزده مدرسه ، همة اينها به نظرش ساختگي ، من در آري و بازيچه
آمد . براي مهرداد تنها يك حقيقت وجود داشت و آن مجسمه پشت شيشة مغازه بود . ناگهان برگشت ، با گامهاي
مرتب از ميان مردم گذشت و همين كه جلو مغازة سيگران رسيد ايستاد . دوباره نگاهي به مجسمه كرد ، سر
جاي خودش بود ، مثل اينكه اولين بار در زندگيش تصميم گرفت . وارد مغازه شد . دختر خوشگلي با لباس سياه
و پيشبند سفيد لبخند مصنوعي زد ، جلو آمد و گفت :
- آقا چه فرمايشي داشتيد؟
مهرداد با دست پشت شيشه را نشان داد و گفت :
- اين مجسمه را .
- لباس مغز پسته اي را ميخواستيد ؟ ما رنگهاي ديگرش را هم داريم . اجازه بدهيد . دو دقيقه صبر بكنيد ،
بفرمائيد الان كارگر ما ميپوشد به تنش ببينيد . لابد براي نامزد خودتان م يخواهيد همين رنگ مغزپست ه اي را
خواسته بوديد ؟
- ببخشيد ، مجسمه را ميخواستم.
- مجسمه ! چطور مجسمه ؟ مقصودتان را نميفهمم.
مهرداد ملتفت شد كه پرسش بي جائي كرده ولي خودش را از تنگ و تا نينداخت ، فورًا مثل اينكه باو الهام شد گفت
:
- بله ، م جسمه را همينطور كه هست با لباسش ، چون من خارجي هستم و مغازة خياطي دارم ، اين مجسمه را
همينطور كه هست ميخواستم.
- آه ! اين مشكلست ، بايد از صاحب مغازه بپرسم ، (رويش را كرد بطرف زن ديگري و گفت :) آهاي سوزان ،
مسيولئون را صدا بزن .
مهرداد بطرف مجسمه رفت ، مسيو لئون با ريش خاكستري ، قد كوتاه ، بدني چاق ، لباس مشكي و زنجير ساعت
طلا بعد از مذاكره با آن دختر فروشنده بطرف مهرداد آمد و گفت :
- آقا شما مجسمه را خواسته بوديد؟ چون همكار هستيم بشما همينطور با لباسش دو هزار و دويست فرانك
ميدهم با تخفيف نهصد فرانك . چون براي خ ودمان اين مجسمه دو هزار و هفتصد و پنجاه فرانك تمام شده .
لباسش هم سيصد و پنجاه فرانك ارزش دارد . ا ين قشنگترين مجسمه اي است كه از چيني خالص ساخته
است . « روكرو » شده بشما تبريك ميگويم ، معلوم ميشود شما هم خبره هستيد . اين كار آرتيست معروف
چون ما مي خواستيم م جسمه هائي بطرز جديد بياوريم اينست كه بضرر خودمان اين مجمسه را ميفروشيم ،
ولي بدانيد بطور استثناء است، چون معمو ً لا اثاثيه مغازه را ما به مشتري نم يفروشيم و ضمنًا تذكر ميدهم كه
م يتوانيم آنرا در صندوقي براي شما ببنديم .
مهرداد سرخ شده بود نم يدانست در مقابل نطق مفصل و مهربان صاحب مغازه چه بگويد . به عوض جواب دست
كرد كيف بغلي خودش را درآورد ، دو اسكناس هزار فرانكي و يك پانصد فرانكي بدست صاحب مغازه داد و
سيصد فرانك پس گرفت . آيا با سيصد فرانك مي توانست يكماه زندگي بكند؟ چه اهميتي داشت چون به منتها
درج ة آرزوي خودش رسيده بود !
پنج سال بعد ازين پيش آمد مهرداد با سه چمدان كه يكي از آنها خيلي بزرگ و مثل تابوت بود وارد تهران شد .
ولي چيزي كه اسباب تعجب اهل خانه شد مهرداد با نامزدش درخشنده خيلي رسمي برخورد كرد و حتي سوغات
هم براي او نياورد . روز سوم كه گذشت مادرش او ر ا صدا زد و باو سرزنش كرد . مخصوصًا گوشزد كرد در
اين مدت شش سال درخشنده باميد او در خانه مانده است . و چندين خواستگار را رد كرده و بالاخره او مجبور
است درخشنده را بگيرد . ا ما اين حرفها را مهرداد با خونسردي گوش كرد و آب پاكي را روي دست مادرش
ريخت و جواب داد ، كه من عقيده ام برگشته و تصميم گرفته ام كه هرگز زناشوئي نكنم . مادرش متأثر شد و
دانست كه پسرش همان مهرداد محجوب فرمان بردار پيش نيست . اين تغيير اخلاق را در اثر معاشرت با كفار و
تزلزل در فكر و عقيدة او دانست . اما بعد هم هر چه در اخلاق، رفتار و روش او دق ت كردند چيزي كه خلاف
اظهار او را ثابت بكند نديدند و نفهميدند كه بالاخره او در چه فرقه و خطي است . او همان مهرداد ترسو و افتاد ة
قديم بود ، تنها طرز افكارش عوض شده بود ، و اگر چه چندين نفر مواظب رفتار او شدند ولي از مناسبات
عاشقان هاش چيزي استنباط نكردند .
اما چيزيكه اهل خانه را نسبت به مهرداد ظنين كرد اين بود كه او در اطاق شخصي خودش پشت درگاه مجسمة
زني را گذاشته بود كه لباس مغزپسته اي دربرداشت ، يك دستش را بكمرش زده بود و دست ديگرش به پهلويش
افتاده بود و لبخند ميزد ، يك پردة قلمكار هم جلو آن آويزان بود، و ش بها، وقتيكه مهرداد بخانه برميگشت درها را
مي بست ، صفحة گرامافون را ميگذاشت ، مشروب ميخورد و پرده را از جلو مجسمه عقب ميزد ، بعد ساعتهاي
دراز روي نيمكت روبرو مي نشست و محو جمال او مي شد . گاهي كه شراب او را ميگرفت بلند ميشد، جلو ميرفت
و روي زلفها و سينة آن را نوازش ميكرد . تمام زندگي عشقي او بهمين محدود ميشد و اين مجسمه برايش مظهر
عشق ، شهوت و آرزو بود.
پس از چندي خانواده اش و مخصوصًا درخشنده كه درين قسمت كنجكاو بود پي بردند كه سري درين مجسمه
است . درخشنده به طعنه اسم ا ين مجسمه را عروسك پشت پرده گذاشته بود . مادر مهرداد براي امتحان چندين
بار به او تكليف كرد كه مجسمه را بفروشد و يا لباسش را بجاي سوغات به درخشنده بدهد . ولي هميشه مهرداد
خواهش او را رد ميكرد . از طرف ديگر درخشنده براي اينكه دل مهرداد را بدست بياورد، سليقه و ذوق او را ازين
مجسمه دريافت . موي سرش را مثل مجسمه داد زدند و چين دادند ، لباس مغزپست ه اي بهمان شكل مجسمه
دوخت، حتي مد كفش خودش را از روي مجسمه برداشت و روزها كه مهرداد از خانه ميرفت ، كار درخشنده اين
بود كه ميآمد در اطاق مهرداد ، جلو آينه تقليد مجسمه را ميكرد . يكدستش را بكمرش ميزد، مثل مجسمه گ ردنش
را كج ميگرفت و لبخند ميزد ، و مخصوصًا آن حالت چشمها ، حالت دلربا كه در عين حال بصورت انسان نگاه
ميكرد و مثل اين بود كه در فضاي تهي نگاه ميكند، ميخواست اص ً لا روح اين مجسمه را تقليد بكند . شباهت كمي
كه با مجسمه داشت اينكار را تا اندازه اي آسان كرد . درخشنده ساعتهاي دراز همة جزئيات تن خود را با مجسمه
مقايسه ميكرد و كوشش مينمود كه خودش را بشكل و حالت او را درآورد و زماني كه مهرداد وارد خانه ميشد ،
بشيوه هاي گوناگون و با زرنگي مخصوصي خودش را بمهرداد نشان ميداد . در ابتدا زحماتش بهدر ميرفت و
مهرداد باو محل نم ي گذاشت . اين مسئله سبب شد كه بيشتر او را باين كار ترغيب و تهييج بكند و باين وسيله
ك مكم طرف توجه مهرداد شد . و جنگ دروني ، جنگ قلبي در او توليد گرديد . مهرداد فكر ميكرد از كدام يك دست
بكشد؟ از انتظار و پافشاري دخترعمويش حس تحسين و كينه در دل او توليد شده بود . از يكطرف اين مجسمة
سرد رنگ پاك شده با لباس رنگ پريده كه تجزية جواني و عشق ، و نمايندة بدبختي او بود و پنج سال بود كه با
اين هيكل موهوم بيچاره احساسات و ميلهايش را گول زده بود ، از طرف ديگر دخترعمويش كه زجر كشيده،
صبركرده ، خودش را مطابق ذوق و سليقة او درآورده بود، از كدام يك ميتوانست چشم بپوشد ؟ ولي حس كرد
كه باين آساني نميتواند ازين مجسمه كه مظهر عشق او بود صرفنظر بكند . آيا وي يك زندگي بخصوص ، يك
مكان و محل جداگانه در قلب او نداشت ؟ چقدر او را گول زده بود، چقدر با فكرش تفريح كرده بود، براي او
خوشي ت وليد شده بود و در مخيلة او اين مجسمه نبود كه با يكمشت گل و موي مصنوعي درست شده باشد ،
بلكه يك آدم زنده بود كه از آدمهاي زنده بيشتر براي او وجود حقيقي داشت . آيا ميتوانست آنرا روي خاكروبه
بيندازد يا ب ه كس ديگر بدهد . پشت شيشة مغازه بگذارد و نگاه هر بيگانه اي ب ه اسرار خوشگلي او كنجكاو بشود و
با نگاهشان او را نوازش بكنند و يا آنرا بشكنند ، اين لبهائي كه آنقدر روي آنها را بوسيده بود ، اين گردني كه
آنقدر روي آنرا نوازش كرده بود ؟ هرگز ، بايد با او قهر بكند و او را بكشد همانطوريكه يكنفر آدم زنده را
مي كشند ، بدست خودش آنرا بكشد . براي اين مقصود مهرداد يك رولور كوچك خريد . ولي هر دفعه ك ه
ميخواست فكرش را عملي بكند ترديد داشت .
يكشب كه مهرداد مست و لايعقل ، ديرتر از معمول وارد اطاقش شد ، چراغ را روشن كرد . بعد مطابق پرگرام
معمولي خودش پرده را پس زد ، شيشة مشروبي از گنج ه درآورد . گرامافون را كوك كرد يك صفحه گذاشت و
دو گيلاس مشروب پشت هم نوشيد. بعد رفت و روي نيمكت جلو مجسمه نشست و باو نگاه كرد.
مدتها بود كه مهرداد صورت مجسمه را نگاه ميكرد ولي آن را نميديد، چون خودبخود در مغز او شكلش نقش
مي بست . فقط اينكار را بطور عادت مي كرد چون سالها بود كه كارش همين بود . بعد از آنكه مدتي خيره نگاه كرد،
آهسته بلند شده و نزديك مجسمه رفت ، دست كشيد روي زلفش بعد دستش را برد تا پشت گردن و روي
سينه اش ولي يكمرتبه مثل اينكه دستش را با آهن گداخته زده باشد ، دستش را عقب كشيد و پس پس رفت . آيا
راست بود ، آيا ممكن بود ، اين حرارت سوزاني كه حس كرد . نه جاي شك نبود . آيا خواب نميديد ، آيا كابوس
نبود ؟ در اثر مستي نبود؟ با آستين چشمش را پاك كرد و روي نيمكت افتاد تا افكارش را جم ع آوري بكند . ناگاه
همينوقت ديد مجسمه با گامهاي شمرده كه يكدستش را بكمرش زده بود ميخنديد و باو نزديك ميشد . مهرداد
مانند ديوان ه ها حركتي كرد كه فرار بكند، ولي در اينوقت فكري بنظرش رسيد ب ياراده دست كرد در جيب شلوار
رولور را بيرون كشيد و سه تير بطرف مجسمه پشت هم خالي كرد . ناگهان صداي ناله اي شنيد و مجسمه به
زمين خورد . مهرداد هراسان خم شد و سر آنرا بلند كرد . اما اين مجسمه نبود درخشنده بود كه در خون غوطه
می خورد!
آفرينگان
4) و همچنان در دين گويد كه روان پدر و مادر و نزديكان و خويشاوندان نيكو نگاه ميبايد داشتن ( 5) و تا سال )»
( ببودن هر ماه آفرينگان بگفتن ( 6) بعد از آن اگر توا نگي نبود درون يشتن هر سال بدان روز آفرينگان گفتن ( 7
چه هر سال روان بدان روز كه بگذشته باشد باز خانه آيد ( 8) چون درون وميزد و آفرينگان كنند با نشاط و
خرمي از آنجا بشوند و آفرين كنند كه هرگز زين خانه گوسپندان و گله و اسپ كم مباد، افزون باد ، و خواسته
بسياري و رامش و طرب كم مباد ، و هميشه تندرستي و كامكاري و سازگاري درين خانه افزون باد و آهرمن
گجسته هيچ و زند بدين خانه متوان ياد كردن و گفتن و شنيدن.
9) و هرگاه كه آفرينگان نگويد و روان نيزند آن روان ها بيابند و بدان خانه باشند و اوميد ميدارند تا مگر )»
آفرينگان خواهند گفتن و تا نماز شام آنجا بباشند ( 10 ) و چون آفرينگان نگويند و درون نيزند چند (چنان ) تير
پرتاب از آن خانه بر بالا شوند و بگويند بدادار اورمزد و بگريند و نالند و گويند : اي دادار وه افزوني نميدانند كه
در گيتي نخواهند ماندن و چون ما او نيز از آن گيتي بي رون ميبايد آمدن و او را نيز حاجت بود بروان يشتن ،
درون ، آفرينگان گفتن ( 11 ) نه آنكه ما را بدان آفرينگان حاجتي است و ليكن چون روان ما يشته بودي ما بلاها و
رنج از تن و روان ايشان بهتر باز توانستي داشتن ( 12 ) و همچنان گريان باز شوند و نفرين كنند او را بهيچ ياد
«. مداراد و در ميان مردمان حقير و خوار و سبك ماند
صد دربندهش ص 124 فقرة 51
تنگ غروب بود، بعد از آنكه آذرسپ موبد چند شعر از اشعار گاتها بالاي سر مردة زربانو زمزمه كرد ، لاي كتاب
را بست و با گامهاي سنگين بطرف در كوتاه استودان برگشت و از پله هاي جلو آن بزحمت پائين آمد . متولي
آنجا دويد و در آهنين را با صداي خشك چندشناكي كه كرد و روي پاشنه هاي زنگ زده اش چرخيد بروي زربانو
بست و قفل كرد . جسد زربانو تنها ميان استخوانها و گوشتهاي تجزيه شدة مردگان دخمة خاموشي سپرده شد .
آذرسپ عرق روي پيشانيش را پاك كرد و با سه نفر از خويشان زربانو و دختر گرياني كه با آنها بود بسوي
شهر برگشتند.
خاموشي ژرفي روي دخمه را فرا گرفت ، مهتاب آهسته بالا ميآمد و در روشنائي سرد آن كم كم درون دخمه
پديدار مي شد . ميان محوطة گرد آن بشكل كرت بنديهاي مستطيل سنگفرش تقسيم شده بود و در هر كدام ازين
قسمتها مرده اي پوسيده و يا در شرف تجزيه شدن بود . كفنهاي سفيد كه بگوشت و استخوان چسبيده بود ديده
مي شد . پهلوي زربانو مرده اي چشمهايش از كاسه درآمده بود، ريش جوگندمي ، شكم پاره و گوشت قهوه اي
رنگ داشت كه جلو تابش آفتاب سوخته بود . سرش بلندتر از سطح زمين ، يك دست او روي سينه اش و با
چشمهاي كاسه خشك تورفته بسوي آسمان تهي نگاه ميكرد . صورتش حالت گيرنده و خوشرو داشت . با سر
تراشيده ، شارب و ريش كم و پاهايش چهارزانو يكي روي ديگري قرار گرفته بود . درست بحالت بچ ه اي در
زهدان مادرش شبيه بود . بوي گوشت گنديده و سوخته ، بوي تند و خفه كنندة اجساد تجزيه شده در هواي ملايم
شب ، فروكش كرده بود . استخوانهاي سفيد و براق جلو مهتاب مي درخشيدند . كاسة سر ، قاب و قلم دنده هاي
شكسته ، دندانهاي كليد شده و مشتهائي كه در حال تشنج بهم قفل شده بود از درد ، و شكنجة آخرين لحظ ة جان
كندن آنها را حكايت ميكرد.
زربانو، مهمان تازه وارد، يكي ازين كرتها را اشغال كرده بود . صورت آرام ، چشمهاي بسته ، موهاي خرمائي و
مژه هاي بلند داشت و لبخند دردناكي گوشة لب او خشك شده بود . يك دست كوچك سفيد و ظريفش را با
انگشتهاي باريك روي سينه اش گذاشته بودند . پيرهن سفيد مرتب به تنش بود و از پيش سينة او پستانهاي
كوچكش پيدا بود . سرش بسوي آسمان مثل اين بود كه ستاره ها را ميشمرد و يا خواب گوارائي از جلو چشمش
مي گذشت . اين انجمن خاموش صورت يك مجلس مهماني را داشت كه آنجا دور از شهر ، دور از مردم دور از
هياهو براي مقصد مرموزي دور هم گرد آمده بودند . فقط روزها يكدسته لاشخور با تكهاي برگشته و چنگالهاي
نيرومند گوشت تن آنها را جلو آفتاب سوزان نيم پز شده بود پاره مي كردند و تكهاي خودشان را در آن فرو
مي بردند و بالهايشان را بهم ميزدند . خون غ ليظ جوش آمده از دهنشان ميچكيد و معد ة آنها از گوشت مردار
سنگين ميشد . بعد از روي كيف و خوشي صداي ترسناكي ميكردند . شبها از دور صداي خندة كفتار شنيده
مي شد كه بعد مبدل به زوزه و ناله ميگرديد . بطوريكه مو ب ه تن جانوران ديگر راست ميشد، سپس نزديك دخمه
مي آمدند و دور ميزدند . ولي چون راه بدانجا نداش تند صداي آنها مانند صداي گريه بچ ه اي م ي شد كه دستش
بخوراكي نميرسد، در صورتيكه لاشخورها مطمئن با نگاه تحقيرآميز بآنها مينگريستند و تك خودشان را با
بالشان پاك ميكردند.
اين تمام جنبش و حركتي بود كه ظاهرًا درين دادگاه خاموشي فرمانروائي داشت و سرگذشت يكنواخت هز اران
سال اين استودان بود كه با آهك و ساروج ساخته شده بود . و از دور مثل يك حلقة نقره بنظر ميآمد كه در كمر
كش كوه انداخته بودند.
وهميشه يكجور و يكنواخت در مقابل گردش دوران بمنزله ديگي بود كه همه موادي را كه تن آدمها از طبيعت
قرض گرفته بود، دوباره در آن دي گ تغيير و تحول پيدا ميگرد و تجزيه ميگرديد و عناصر طبيعت را دوباره بآن
رد ميگرد .
ولي هرگاه درست دقت ميكردند در صحن استودان يكدسته سايه هاي سفيد شبيه آدمي ديده ميشد كه روي
پلكان داخل دخمه نشسته بودند و يا دور دخمه و درون آن ميلغزيدند و جا بجا ميشدند . سه ر وز و سه شب بود
كه بالاي سر مرده زربانو سايه سفيدي دست زير چانه اش زده بود و چشمهايش به تن سرد و نرمي كه در
شرف تجزيه بود، موهائي كه روي پيشانيش چسبيده بود و پستانهائي كه هنوز آويزان نشده بود خيره شده بود
و با خودش زير لب زمزمه ميكرد، ولي سايه ديگري كه پهلو ي مرده همسايه او نشسته بود پيوسته در جنب و
جوش بود و چيزهائي با خودش ميگفت كه زربانو درست ملتفت نميشد، يعني حواس او جاي ديگر بود. سايه هاي
ديگر بآنها نز ديك ميشدند و دوباره عقب ميرفتند . ناگاه سايه زربانو براي اولين بار متوجه سايه همسايه اش شد
و حرف او را فهميد كه با خودش ميگفت :
اي اهورا مزدا بتو پناه ميبرم، اوه چه بدبختي ! همه گناهان خودم را به چشم مي بينم . هر روزي نه هزار سال - »
بنظرم ميآيد و چه بوي بدي ميآيد ! دور شو ، از من دور شو، اي روسپي نابكار : خرفستر زشتكار ، برو تو كي
هستي ؟ من كسي را باين زشتي ن ديده بودم : اهريمن بدكار از من چه مي خواهي ؟ هرگز تو انديشه بد، گفتار بد
و كردار بد من نيستي . چطور از گناهان من تو باين شكل شدي ؟ نه ، هرگز چرا …. منكه از بينوايان دستگيري
مي كردم ، منكه از بت پرستي ، از خشم و بيداد پرهيز ميكردم، از آب و آتش نگهداري مي كر دم و در خانه ام بر
روي كسي بسته ن بود. منكه درو غ نگفته بودم چرا باينجا آمدم؟ … او چه ترسناك ! … برو ، برو از من دور
.…وش
سايه زربانو از ترس مي لرزيد، رويش را كرد بهمسايه اش و گفت :
- چه ميگوئي ؟
ولي او بدون اينكه متوجه زربانو بشود بحالت وحشت زده پيج و تاب ميخو رد و ميگفت : - اوه ، چه پلي ! چه پل
ترسناكي ! اين سگ زرين گوش است . اوه ، سروش راشنو هم آمد . حالا گناه ها را در ترازو ميكشند . ديوها ،
چقدر ديو ! اينها ديگر كجا بودند ؟ … نفسم پس ميرود ، كسي نيست كه بدادم برسد … بوي گوگرد مي آيد …
چه باد سردي ميوزد! استخوانهايم دارد ميتركد. چه پليد، چه ناپاك ، بدبو و چركين است ! چه تاريك ، چه سنگلاخ
ترسناكي ! سوسمارها را ببين …
بعد روي مرده خودش افتاد. زربانو از ترس بلند شد ايستاد ولي در همينوقت يكي از سايه ها كه بيشتر از ديگران
كنجكاو بود باو نزديك شد و گفت :
- چرا ميلرزي ؟ بيا، ما هم آنجا هستيم ، ديگر تماشا فايده اي ندارد ، بيا پيش ما.
زربانو جواب داد : اي دختر نيكوكار تو كيستي ؟
-من نه دخترم و نه نيكوكار، من بازپرس هستم.
- بازپرس!… بگو بمن آيا گناهكارم ، منكه تمام زندگيم را درد كشيده ام ؟
- من چه ميدانم.
- پس بمن بگو آيا در دوزخ ه ستيم يا اينجا همستگان است ؟ اين مرد (اشاره بهمسايه اش ) الآن از شكنجه پل
چينود ، سگ زرين گوش و بوي گوگرد ميگفت و فرياد ميزد . پس ما دوزخي هستيم ؟ اما من هيچ گمان
نميكردم ، منكه آنقدر در زندگيم درد كشيده ام، آنقدر رنج برده ام ! مگر تو فرشته نيستي ؟
ناز پري ل بخند زد و گفت : - شماها چه ساده هستيد ! منهم يك نفرم مثل تو . اين مرد ديوانه است، يك هفته بيشتر
است كه ما از حرفها و حركات او كيف مي كنيم، گاهي خيال ميكند در كروثمان است ، گاهي در همستگان است و
گاهي هم در دوزخ است. مگر تو ملتفت نبودي ؟
- من همين الآن ملتفت شدم . تا حالا با خودم آفرينگان مي گفتم.
- پس موقع بدش را ديده اي ، اما از من بتو نصيحت چانه ات را بيخود خسته نكن ، حرفهاي بهتري داريم.
زربانو با حالت مشكوك گفت : - تو كه از طرف اهريمن نيستي ؟ تو كه نيامده اي مرا گول بزني ؟
- هنوز خيلي بچه اي ، چند شب است كه اينجا هستي ؟
- سه شب.
- مگر امشب نميرويم روي بام خانه تان . مگر كسي برايت آفرينگان نمي گويد؟
- در صورتيكه فايده ندارد!
- براي سرگرمي است ، ما عادت داريم شب هر مرده اي دسته جمعي ميرويم بالاي بام خانه اش … اوه ، اگر
بداني زندگي ما چقدر يكنواخت است!
- يعني مي خواهي بگوئي كه امشاسپندان ، ايزدان ، فرشتگان ، دوزخ ، همستگان ، كروتمان و همه اينها دروغ
است ؟
- من نميخواهم چيزي بگويم … افسوس ، ما هم روزگاري باور ميكرديم ! اما دنيا بقدر فكر آدمها محدود
نيست . تو گمان مي كني كه آدميزاد كوچك و بيچاره با زندگي پستي كه روي زمين كرده ، م رگ و زندگي ،
هستي و يا نيستيش در دنيا تأثيري دارد؟
- پس اينهمه دردي كه روي زمين كشيده ام همه بيهوده بود ، اينهمه رنجي كه بردم؟
- همين اميد، همين گول بتو اميدواري مي داد ، ديگر چه مي خواهي ؟ كاش ما هم ميتوانستيم خودمان را گول
بزنيم ! پس ما چه بگوئيم كه كهنه كار شده ايم و هر وقت يكنفر تازه وارد بميانمان ميآيد افكارش ما را بخنده
؟دزادنايم
- اوه ….پس همه اش همين بود ؟
- من نميخواستم كه تو غضبناك بشوي ، فقط آمدم كه اگر از دستم بر بيايد بتو كمك بكنم.
- چه كمكي ؟
- از اشتباه بيرونت بياورم، بعد هم حرف بزنيم و درد دل بكنيم.
- من فقط مي خواستم ناهيد نادختري خودم را ببينم و باو دلداري بدهم.
- غم خودت را بخور ، زنده ها ، آنها خوشبختند. آزادند ولي ما !
- چطور؟
- آنها خوشبختند، آزادند ولي ما چه هستيم: يكمشت سايه هاي سرگردان با افكار شوريده كه در هم ميلوليم!
- پس شما تمام اين مدت را چه ميكنيد؟
- چشم براه هستيم …. هزار جور حرف ميزنند، ميگويند كه دوباره برمي گرديم روي زمين …افسوس، آيا
ممكن است ؟ روي زمين يك اميد فرار هست آنهم مرگ است ، مرگ ! ولي اينجا ديگر مرگ هم نيست ،
مامحكوميم ، ميشنوي ، محكوم يك اراده كور هستيم . وقتي كه روزها ، ماهها، سالها آن كنا ر كز كردي ،
روزهاي دراز تابستان ، شبهاي تاريك و سرد زمستان روزهاي ابر و تيره پائيز و مرده خودت را ديدي كه
زير رگبار ، زير آفتاب و برف و بوران خرده خرده از هم ميپاشد و كركسها سر آن دعوا ميگنند ، آنوقت
حرفهاي مرا بياد ميآوري.
- چه زندگي يا چه مرگ دردناكي ! مثل اينست كه اين افكار از تماشاي استخوان پوسيده و بوي گوشت گنديده
براي شما پيدا شده.
در اينوقت پنج سايه ديگر دور آنها جمع شدند . ناز پري به زربانو گفت : - اينها را نميشناسي ، جوانشير، آذين،
وندان، مهيار و نوشافرين هستند . پنج نفر با پنج جور عقيده كه هميشه باهم كشمكش دارند و ما از حرفهاي آنها
كيف ميكنيم.
زربانو گفت : در اينجا هم مگر اختلاف فكر و عقيده هست؟ من بخيالم درين جهان بجز راستي چيز ديگري نيست.
نازپري: چه اشتباهي ! ماهيت اشخاص كه عوض نميشود . اينها همان آدمهاي روي زمين هستند با همان افكاري
كه بگوششان خواند ه اند . اگر بنا بود فكر و شكل هر كسي تغيير ميكرد يك موجود تازه اي ميشد كه خودش را
مسئول پندار و كردار و گفتار گذشته خودش ميدانست.
زربانو:پس يك پاداش و جزائي هست و بيخود نمي گفته اند !
مهيار: زود نتيجه نگير ، نازپري گفت كه هر كسي با همان افكاري كه روي زمين داشته به اين جهان ميآيد، يعني
كسي نه فرشته ميشود و نه ديو . ولي اين دليل نميشود كه پاداشي در ميان باشد . مگر زندگي ما روي زمين از
روي عقل و منطق بود؟
زربانو: راستش من هنوز نمي دانم اين حرفهائي كه ميزنيد جدي است يا شوخي ميكنيد . آيا شما وه _ _آفريد
مادرم را نمي شناسيد؟ميخواستم او را ببينم ، از او بپرسم.
شهرام كه تازه در جرگه آنها آمده بود به مهيار گفت : - تازه آمده است نميداند.
جوانشير به زربانو گفت : اينجا ديگر كسي كسي را نميشناسد، توچه ساده هستي!
نوشافرين به زربانو گفت : به ، خداپدرت را بيامرزد ! دوازده سال پيش منهم روي زمين بودم و سينار را دوست
داشتم او هم مرا ميخواست و بعد از مرگ او من خودم را كشتم، بخيالم او را درين جهان ميبينم . حالا سايه ما
هميشه از هم گريزان است و سايه همديگر را با تير ميزنيم . آنجا براي شهوت ولي اينجا اين حرفها كهنه ميشود .
براي روي زمينيها، براي خوشبخت ها خوبست !
زربانو: پس شما بدون ترس، بدون اميد، بدون خوشي و شهوت و سرگرمي چه ميكنيد؟
نوشزاد كه بجرگه آنها ملحق شده بود گفت : شما ها هنوز عذاب گذرانيدن وقت را نميدانيد ، شكنجه فكري را نمي
توانيد بدانيد . هنوز نميدانيد كه بدبختي چيست . وقتيكه سالها ، روزها روي اين سنگهاي كوه ، كنار جويها ويلان و
سرگردان بسر برديد آنوقت مزه اش را ميچشيد.
زربانو: همه اين حرفها برايم تازگي دارد، پس ميخواهيد بگوئيدكه آهورامزدا با آفريدگاري….
نوشزاد حرف او را بريد : بينداز دور، اين مثلهاي بچگانه را كه بدرد خوابان يدن احمق ها ميخورد . بينداز دور ، اگر
آهورائي بود و بدست من ميافتاد….
زربانو: پس حالا فهميدم ما همه مان گناهكاريم و در دوزخ هستيم.
ناز پري : عادت ميكني . مگر روي زمين چه اميد و انتظاري داشتيم ؟ فقط با يك مشت افسانه خودمان را گول
ميزديم. هيچوقت كسي رأي ما را نپرسيده بود. هميشه محكوم بوده ايم.
شيرزاد بلند، تنومند و خنده رو جلو آمد و گفت : باز چه خبر است عزا گرفته ايد؟ شماها بلد نيستيد وقت خودتان
را بگذرانيد . چرا بزمين و آسمان دشنام ميدهيد؟ از من ياد بگيريد، من روي زمين همه اش مست بودم ، حالا هم
خوب جائي پيدا كر ده ام . روزها ميروم در سردابه خانه مان پاي كپ شراب مينشينم . هواي نمناك و بوي شراب
زندگي گذشته مرا روي زمين بيادم ميآورد. شماها زياد متوقع هستيد.
هشديو كه تازه وارد شده بود گفت : اين شيرزاد در زندگيش خوش بوده حالا هم خوش است . اصلا رگ ندارد .
پس من بيچاره چه بگويم كه زندگيم را رنج بردم و با خون دل پول جمع كردم و پولها را در قلك گذاشتم و پاي
درخت چال كردم.حالا هم هر روز كارم اينست كه ميروم پاي همان درخت كشيك ميكشم تا كسي آنرا نبرد .
ميرانگل: داغ مرا تازه كردي ، منهم بهمين درد گرفتارم . هر روز ميروم بازار كنار دكان فيروز شريك و همكارم
مي نشينم ، او چيز ميفروشد و من تماشا ميكنم تا مبادا كلاه سر ورثه من بگذارد.
زربانو: پس چرا شبها باينجا برميگرديد.
ميرانگل : چون ناگزيريم، بايد بيائيم پهلوي استخوان هاي خودمان وانگهي باينجا عادت كرده ايم . دورهم جمع
ميشويم، همدرديم، اينطور بهتر است. در تنهائي بما خوش نمي گذرد ، حالا ميماني مي بيني!
زربانو : آخرش كه چه بشود؟ پس اينهمه چيزها كه ميگفتند!
كهزاد: اينجا هم هر كسي چيزي مي گويد اما بايد رفت و ديد ! ما كه نديده ايم . يك نقطه سياه است . آيا در آن دنيا
ميدانستيم كه اينطور سرگردان ميشويم؟
زربانو : بدون كيف ، بدون سرگرمي !
نازپري : حالا دلگير نباش، عادت ميكني ، ما كارمان اين است كه دور هم مي نشينيم، از زندگي گذشته خودمان
روي زمين صحبت مي كنيم . در اينجا ديگر بد و خوب ، شرم و حيا و همه چيز برايمان يكسان است . هر وقت كه
مرده تازه اي ميآيد تا چند روز با او مشغوليم . گاهي ميرويم مرده هاي ديگر را از قبرستانها ميآوريم : از آئين و
اعتقادات خودشان براي ما صحبت مي كنند . از كارهاي روي زمين خودمان نقل ميكنيم . دو روز پيش بود، يكي از
آنها اينجا آمده بود . اسمش زعفران باجي بود، دلش نميخواست از اينجا برود ، آنقدر حرفهاي بامزه ميزد ! اما
بعضيها گوشت تلخند، خاموشند و از ما دوري ميكنند، و هميشه متفكر ، تنها بالاي كوهها ميگردند . مثلا آذرنوش
را ببين . آن بالا روي پله ها نشسته (اشاره )، هر وقت مرده تازه اي ميآورند ، ميآيد بدقت از نزديك بتن او نگاه
ميكند ، بعد ميرود همان بالا غمناك و افسرده مي نشيند . يكي ديگر سهراب هميشه با روان سگش كنار چاه ها
بگردش ميرود، چقدر خوب بود اگر زندگان براي ما ساز ميزدند و ميآمدند اينجا پهلوي مرده ها كيف ميكردند،
براي خودشان هم بهتر بود، چون يادشان ميافتد كه روزي مثل ما ميشوند. آنوقت بيشتر از زندگي لذت ميبردند.
زربانو: مرده هاي ديگر چه ميگويند، آنهائي كه ميرويد از گورستانها ميآوريد ؟
ناز پري : نه ، كار و بار ما بهتر است ، ما اينجا شاهي مي كنيم . آنها را زير خاك و گل ميكنند . چه تاريك، ترسناك
و پليد است ! مار و مو ر تن آنها را ميخورد و پيوسته با هم كشمكش دارند، برخي از آنها بدخمه ما پناه ميآورند .
ما اينجا آزاديم . مانند يك كشتي كه روي درياي طوفاني ول شده باشد . پهلوي هم هستيم . آزادانه درد دل
ميكنيم. دور از جار و جنجال و گريه و زنجموره هستيم و تا آخرين ذره تن خودمان را كه از هم مي پاشد بچشم
خودمان مي بينيم. من هرگز دلم نميخواست با آن كثافت مرا زير گل بكنند.
زربانو: من دارم ديوانه ميشوم ، منكه اينهمه در زندگيم درد كشيده ام.
كهزاد : چون وچرا ندارد، گويا فراموش ميكني كه محكوم هستيم . اگر ميتواني تغيير بده ، با اين عقل دست و پا
شكسته خودمان ميخواهيم براي وجود چيزها منطق بتراشيم . مگر كدام چيز از روي عقل است؟ روي زمين شكم
و شهوت جلو چشمها پرده انداخته ، اما ازين بالا كه نگاه بكنيم زندگي روي زمين مثل افسانه اي بنظر ميآيد كه
مطابق فكر يكنفر ديوانه ساخته شده باشد.
زربانو : من دلم گرفت ، پس تا دنيا دنياست بايد بهمين حال بمانيم ؟
رشن كه با سايه هاي ديگر بآنها نزديك شده بود، گفت : آنقدر بايد صبر بكنيم تا بكلي در فروهر ممزوج و نابود
بشويم .
آذين : بحرفهاي اين گوش ندهيد ، حواسش پرت است، همان افكاري كه روي زمين بگوش او خوانده اند تكرار
.دنكيم
رشن : پس تو معتقد نيستي كه ما در تن آدمهاي ديگر و يا جانوران حلول ميكنيم تا از پليدي ماده برهيم؟
آذين: كه بعد چه بشود؟
رشن : روح مجردي بشويم.
آذين : مگر وقتيكه روح آمد مجرد نبود ؟ بر فرض هم كه مجرد شد بكجا برميخورد ؟ و يا اينكه روي زمين
كارخانه روح مجرد سازي است ؟ ول كن ، اين افكار كوچك زمينيهاست ، مسخره است .
رشن : و هميشه بچيزهاي موهوم معتقدي .
آذين : تو هم هميشه بچيزهاي موهوم معتقدي .
رشن : آيا اينهمه درد، اينهمه زجري كه روي زمين مي كشيم ، و يا در اينجا متحمل ميشويم بيهوده است؟
آذين : تو از روي ا حساسات خودت فلسفه ميبافي ، براي گول زدن خودت است . اما چشمت را باز كن . اين
شيرزاد (اشاره ) را ببين ، تمام زندگيش شراب خورده و مست بوده، حالا هم كنار كپ شراب خودش ميرود و
كيف ميكند . برعكس هشديو كه مثل جهودها پول جمع كرده ، حالا هم بالاي پولش كشيك ميدهد و رو ز و شب
فكرش آنجاست ، چرا اينطور شده؟ نه تو ميداني و نه من، منطق هم ندارد . چرا ما اينجا سرگردانيم؟ چرا روي
زمين بوديم؟ نه تو ميداني و نه من . پس بهتر اينست كه حرفش را نزنيم.
رشن : تو بخيالت همه مثل تو بي فكرند؟ اگر بنا بود همه مرده ها بمانند، چند صد سال است كه اين دخمه درست
شده ، چند هزار نفر مرده را اينجا گماشته اند، پس سايه آنها كجاست ؟
همه آنها در فروهر حل شده اند، فقط دسته اي ميمانند كه به زندگي مادي علاقه دارند . بعد آنها هم ميروند و در
جسم بچه ها حلول ميكنند تا دوباره روي زمين بدنيا بيايند، و اينكار آن قدر تكرار ميشود تا بكلي از آلاي ش ماده
پاك بشوند و دسته اي كه علاقه مادي آنها بريده شده داخل قواي طبيعت ميشوند تا بكلي از بين بروند.
آذين : پس به عقيده تو بايد عده مردم كم بشود چون يك دسته روح از بين مي روند.
رشن : روح جانوران كه ترقي ميكند بجسم آدمها حلول ميكند، و ممكن است آدمهاي شهوتي در جسم جانوران
بروند. يك نقاش در جسم شبپره حلول كرده من او را ميشناسم . هميشه دور از مردم روي گلهاي وحشي
.دنيشنيم
آذين : كي براي تو خبرش را آورده ؟ نه ، اشتباه مي كني روح هم ميميرد . اينها همه فرضيات است . آنها كه قواي
ماديشان بيشتر است، بيشتر ميمانند، بعد كم كم ميميرند . چطوربدون تن ميشود زندگي جداگانه داشت؟ همه چيز
روي زمين و آسمانها دمدمي ، موقتي و محكوم به نيستي است. چرا ما بخودمان اميد زندگي جاوداني را ميدهيم؟
رشن : پس ما ، همين وجود ما را تو انكار ميكني؟
آذين: وجود زنده هاي روي زمين را هم انكار ميكنم . آيا در حقيقت زندگان هم وجود دارند؟ آيا بيش از يك
موهوم هستند؟ يك مشت سايه كه در اثر يك كابوس هولناك ، يا خواب هراسناكي كه آدم بنگي ببيند بوجود آمده
اند، از اول يك وهم ، يك فريب بيش نبوده ايم و حال هم بجز يك مشت افكار پريشان موهوم چيز ديگري نيستيم!
ناز پري بميان آمد، باز هم رشن و آذين بهم افتادند ! سرمان درد گرفت از بسكه منفي بافي مي كنند . بگذاريد از
زربانو بپرسيم چه كيفهايي روي زمين كرده ، حرفهاي شما تازگي ندارد.
زربانو كه دوباره بمرده خودش خيره شده بود سرش را بلند كرد و گفت : بازهم زمين ؟
ناز پري : البته كه زمين . روي زمين ساز هست ، پول هست ، شراب هست، خواب هست، فراموشي هست ، عشق
هست ، دوندگي ، گرسنگي ، گرما ، سرما، تشنگي ، گردش و حتي اميد خودكشي هست ، ولي ما هيچ دلخوشي
نداريم . ما با زندگي زنده ها خوشيم و با حرفش خودمان را گول ميزنيم.
زربانو: در صورتيكه دخالتي در زندگي يكديگر نداريم!
نازپري : چرا ، اوه برعكس وقتيكه زندگان از ما ياد كنند بقدري خوشوقت ميشويم كه اندازه ندارد و براي همين
است كه آفرينگان ميگويند و درون مي يزند، چون بياد زندگي خودمان روي زمين ميافتيم . همه تفريح ما ا ينست
كه با يك دسته از دوستان برويم بالاي بام خانه مان و برايمان آفرينگان بگويند . اگر نگفتند بتوسط مهر سروش
بنزد آهورا مزدا شكايت ميبريم . يك هفته ديگر سرسال من است . دخترم برايم آفرينگان ميگويد، ترا هم ميبرم ،
راستي مگر تو كسي را نداري برايت آفرينگان بگويد .
نازپري: روي زمين چه كيفهائي كرده اي؟
زربانو :–من تنها كيفم اين بود كه بميرم، همه اش بآرزوي اين دنيا بودم تا شايد فرهاد را ببينم.
نازپري : بيچاره !… هي ميگفتي كه من خيلي درد كشيده ام.
زربانو: من و خواهرم نوشابه هر دو عاشق پسر عمويم فرهاد شديم . فرهاد مرا خ يلي دوست داشت ولي چون
نوشابه از عشق خودش بفرهاد برايم گفته بود . من خودداري كردم و هر چه فرهاد بمن پيشنهاد زناشويي كرد
من رد كردم . تا اينكه فرهاد ناخوش شد و بعد از دو ماه جلو ما جان كند و مرد . و من و خواهرم سر نعش او
سوگند ياد كرديم كه تا زنده هستيم شوهر ن كنيم. جامه كبود پوشيديم و همه فكر و ذكرمان فرهاد بود . نوشابه
هم پارسال مرد و من تنها ماندم، از تنهائي رفتم يك دختر سر راهي برداشتم، همين ناهيد حالا سيزده سال دارد.
نازپري: اينها كه كيف نبود!
زربانو : چرا ، يكشب ، فقط يكشب من كيف كردم و از زندگي خودم لذت بر دم و باقي زندگي من دور ياد بود
همان يك شب چرخ مي زد و باميد آن زنده بودم . آن شبي بود كه من تنها در خانه بودم و فرهاد بيخبر وارد شد .
هر چه خواست برگردد من نگذاشتم و او را نگهداشتم . حياط ما بزرگ است بالايش سه اطاق دارد با يك ايوان و
جلوش باغ است كه ميان چمنز ار يك چفته مو درست كرده اند . اتفاقًا در آن شب هوا بقدري ملايم و خوب بود ،
مهتاب هم درآمده بود و نسيم خوشي ميوزيد . من و فرهاد رفتيم زير چفته مو روي كنده درخت نشستيم . فرهاد
از عشق خودش برايم ميگفت و بازوهايم را فشار ميداد ، من هرگز اين شب را فراموش نميكنم!
نازپري : پس تو كسي را نداري تا برايت آفرينگان بگويد .
زربانو : چرا مگر نگفتم كه ناهيد نادختريم هست، حتمًا او برايم آفرينگان ميگويد . اگر بداني چقدر مرا دوست
داشت !
نازپري : پس برويم روي بام خانه ات و تماشا بكنيم، حالا ما راهم با خودت ميبري؟
زربانو : برويم.
همه همسايه ها دسته جمعي بلند شدند و دست هم را گرفتند . نازپري دست زربانو را گرفت ، روي پاهايشان
ميلغزيدند و كم كم از زمين بلند شدند و مثل باد و يا تيري كه از كمان بگذرد حركت مي كردند . تا اينكه زربانو
خانه اش را نشان داد و همه آنها روي بام آن خانه فرود آمد ند ، در ايوان خانه يك چراغ ميسوخت ، يك قاليچه
افتاده بود و يك بغلي شراب و يك سبد گيلاس و آلبالو گذاشته بودند . باغچه جلو ايوان تميز و آب پاشي شده
بود. چمن ها برنگ سبز سير جلو روشنائي مهتاب مثل مخمل موج ميزد، هواي نمناك كه در آن عطر گل ياس و
شب بو و گلهاي س رخ و زرد ميلرزيد ، درختها روي چمن سايه انداخته بودند و خاموشي كامل همه جا
فرمانروائي داشت .
نازپري گفت : انگار كسي خانه نيست!
هشديو : زنده ها بفكر مرده ها نيستند!
شهرام : عوض آفرينگان شراب و سبد ميوه !
نازپري به زربانو : اين همان دختري است كه گمان مي كردي ترا دوست دارد شب سوم مرگت در خانه نيست !
آذين : چه راه دوري بود!
نوشزاد : دختر سر راهي بهتر ازين نميشود!
آذين : از كجا كه بهدين باشد؟
ميرانگل به زربانو : نامزد هم دارد؟
زربانو : هرگز ، ناهيد را ميگوئيد؟ بيخود گناهش را نشوييد دختر دست و دامان پاكي است .
ميرانگل : پس كجا رفته؟
زربانو : يك دختر تنها ، شايد رفته چيزي بخرد و برگردد.
ميرانگل : زنده ها ! خوشا بحالشان كي به فكر ماست!
زربانو با دستش به نازپري نشان ميداد و ميگفت : ببين آن شب مهتاب كه گفتم درست همينجور بود . آنجا چفته
چرا »: مو را ببين ، من و فرهاد رفتيم ز ير همين چفته نشستيم . فرهاد دستهاي مرا در دستش گرفته بود و ميگفت
آنقدر غمناكي ؟ چرا اينطور شدي ؟ تو پيشتر اينطوري نبودي ، هيچ ميداني اگر مرا رد بكني چه بمن خواهد
گذشت ؟ ….. نه ، نميتوانم طاقت بياورم . زري جان آيا كس ديگر را ميخواهي ؟ بمن بگو ، من خوشي ترا ميخواهم
من سرم پائين بود بحرفهاي او گوش ميدادم ولي «. و بس ، اگر كس ديگر را ميخواهي با او زناشوئي بكني ، بگو
نميداني چه حالي بودم !
نازپري : ماهر كداممان هزار تا ازين حكايتها داريم، اينها كه چيزي نيست . پس آفرينگان چطور شد؟
هشديو: بيخود از كار خودمان بيكار شديم!
شهرام : تا ما باشيم كه باين آساني گول نخوريم.
رشن : از دست او پيش اورمزد شكايت ميكنيم.
آذين : پيش كي شكايت ميكني؟
رشن : او بايد بداند كه ما احتياجي به آفرينگانش نداريم، ولي اگر او روان ما را يشته بود ما بلاها و رنجها را از
تن و روان او بهتر مي توانستيم دور بكنيم.
آذين : بچگي را كنار بگذار ، اگر احتياج نداشتيم چرا آمديم، و حالا چرا ميخواهيم شكايت بكنيم؟ و اگر بلا گردان
هستيم اول از جان خودمان بلاها را دور بكنيم، اگر ميتوانستيم!
هشديو : بيخود معطل ميشويم، برگرديم .
همه آماده رفتن شدند، زربانو شرمن ده و سرافكنده با وجود آن شوقي كه آنها را آورده بود ناچار بلند شد و
ناگاه در هميندم در خانه باز شد و دو هيكل سفيد پوش مثل سايه وارد شدند . ناهيد بود با يك مرد جوان كه او
هم لباس سفيد پوشيده بود . با هم ميخنديدند و آهسته حرف ميزدند . ناهيد در را بست، بعد آن جوا ن دستش را
بكمر او انداخت ، روي چمن ها خيلي آهسته ميلغزيدند و بسوي چقته مو ميرفتند . سايه آنها روي چمن كش
ميآمد، بهم ماليده ميشد بعد توأم ميگشت و دوباره از هم جدا ميشد و باز يكي ميگرديد . در صورتيكه خودشان
متلفت نبودند ولي سايه هاي روي بام كوچكترين حركت آنهار ا با دقت مواظب بودند . بعد رفتند زير چقته مو روي
كنده درخت نشستند و پشت سايه لرزان برگ درختان ناپديد شدند . فقط گل هاي نسترن و گلهاي زرد بزرگ
آفتابگردان را نسيم آرامي تكان ميداد و در هواي ملايم نمناك پرتو ماه ميلرزيد . بقدري اين پيش آمد ناگهاني بود
كه همه سايه هاي روي بام سرجايشان خشك شده بودند.
آذين گفت :–ديدي آفرينگان نگفت؟
نازپري پيشنهاد كرد: برويم جلو به بينيم چه ميگويند.
ولي زربانو جلو او را گرفت و گفت : نه حيف است . حالاديگر برگرديم، تا همينجا كافي است، يك تكه ، يك لحظه
زندگي مرا بياد آورد . جلوم مجسم كر د، ميترسم از قدرش بكاهد . نزديك نبايد رفت ، چون عشق مثل يك آواز
دور ، يك نغمه دلگير و افسونگر است كه آدم زشت و بد منظري ميخواند . نبايد دنبال او رفت و از جلو نگاه كرد،
چون ياد بود و كيف آوازش را خراب مي كند و از بين ميبرد . در آستانه عشق هم نبايد جلوتر رفت تا همينجا بس
است. همين خوب بود . از هر درودي ، از هر آفرينگاني روان من بيشتر كيف برد . چون تمام آن يك لحظه خوشي
مرا ، سرتاسر جوانيم را دوباره جلو چشمم مجسم كرد. نه نبايد از آستانه آن گذر كرد. تا همينجا بس است.
بعد دسته جمعي برگشتند . زربانو دوباره رفت بالاي س ر مرده خودش دست زير چانه اش زد و نشست و ديگر با
كسي حرف نزد .خاموشي كامل دوباره برقرار شد . همه سايه ها بهت زده دور هم نشسته بودند ، فقط از دور
صداي خنده كفتار و زوزه شغال ميآمد.
باورم کن
من هنوز مترسک باغ جنونم
عمريه مسافریو
من هنوز
غرق سکونم
خيلی سخته که بدونم
نمی خوام اينجا بمونم
داغ ميوه های نارس اتيش انداخته به جونم
دست تقدير تو رو برده
سرنوشتمو می دونم
تو می دونی تن باغ وباغبون
بسته به جونم
اون کلاغی که می گفتی
اومده چشمام رو برده
دگمه های پيرهنت رو
به تن جاده سپرده
ديگه اين دل دله ها
مرهم تنهايی من نيست
دل نبستن و نرفتن
ديگه دريايی شدن نيست
تو بدون
رويا پوشالی زياده
رسم زندگی همينه
گاهی سخته گاهی ساده
--------------------
شعر مترسک
کاری از کاوه يغمايی از البوم مترسک


يادته به هم می گفتی
ديگه تنهات نمی زارم
دلم
پای لحظات می شينم
رو دلت پا نمی زارم
همه حرفات دروغ بود
اينو تو چشمت نخوندم
من ساده فکر می کردم
قفل قلبت و شکوندم
کاش می دونستم
نگاهت
يه فريب عاشقانه است
شعر اشنايی ما پر بغض اين ترانه است
--------------------
يادته به هم می گفتی
ديگه تنهات نمی زارم
دلم
پای لحظات می شينم
رو دلت پا نمی زارم
دلم
همه حرفات دروغ بود
اينو تو چشمات نخوندم
من ساده فکر می کردم
قفل قلبت رو شکوندم
کاش می دونستم نگاهت
يه فريب عاشقانه است
شعر اشنايی ما
پر بغض اين ترانه است
--------------------
شعر فريب
کاری از کاوه يغمايی از البوم مترسک

مهران مدیری رو که می شناسین اوج موفقیتش با پاورچین بود
او می خواست یه بار دیگه بشه ستاره تلویزیون خیلی کمکش کردن . شبکه سه هر چی خواسته بود رو بهش دادن به غیر از دوچیز.
جواد رضویان و شفیعی رو ندادن چون نمی خواستن کارشون شبیه شبکه ۵ بشه. بدون تعارف این شبهای برره یک هزارم پاورچین هم نمی شه . چرا ؟ شاید چون توش داوونه نداره
ولی نباید فشار اورد به مهران مدیری ( همین که یه چیزی هست تو روز که می تونی بهش بخندین باید خدارو شکر کنید ) مهران مدیری می تونه بهتر از اینها باشه .
چند تا عکس از شبهای برره هم گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد
برای دیدن عکس ها به قسمت ادامه مطلب بروید
آب زندگي
صادق هدايت
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيشكي نبود . يك پينه دوزي بود سه تا پسر داشت : حسني قوزي و حس يني كچل و
احمدك. پسر بزرگش حسني دعا نويس و معركه گير بود، پسر دوم ي حسيني همه كاره و هيچكاره بود، گاهي آب
حوض مي كشيد يا برف پارو ميكرد و اغلب ول ميگشت . احمدك از همه كوچكتر، سري براه و پائي براه بود و
عزيز دردانه باباش بود، توي دكان عطاري شاگردي ميكرد و سر ماه مزدش را مي آورد به باباش ميداد . پسر
بزرگها كه كار پا بجائي نداشتند و دستشان پيش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بينند.
ميدونين » : دست بر قضا زد و توي شهرشان قحطي افتاد . يك روز پينه دوز پسرهايش را صدا زد و بهشان گفت
چيه، راس پوس كندش اينه كه كار و كاسبي من نميگرده، تو شهر هم گروني افتاده، شماهام ديگه از آب و گل در
اومدين و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برين روزيتونو در بيارين و
هر كدوم يه كار و كاسبي يم ياد بگيرين . من اين گوشه واسه خودم يه كرو كري ميكنم . اگه روز و روزگاري
كاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، ب ه منم خبر بدين و گرنه بر گردين پيش خودم يه لقمه نون
«. داريم با هم ميخوريم
«! چشم بابا جون ». بچه ها گفتند
پينه دوز هم بهر نفري يك گرده نان و يك كوزه آب داد و رويشان را بوسيد و روانه شان كرد.
سه برادر راه افتادند، تا سو بچشمشان بود و قوت بزانويشان همينطور رفتند و رفتن د تا اينكه خسته و مانده سر
يك چهار راه رسيدند . رفتند زير يك درخت نارون نشستند كه خستگي در بكنند، احمدك از زور خستگي خوابش
برد و بيهوش و بيگوش زير درخت افتاد . برادر بزرگها كه با احمدك هم چشمي داشتند و بخونش تشنه بودند،
ترسيدند كه چون از آنها با كفايت تر بود سنگ جلو پايشان بشود و بكارشان گراته بيندازد . با خودشان گفتند :
«؟ چطوره كه شر اينو از سر خودمان وا كنيم »
كت هاي او را از پشت محكم بستند و كشان كشان بردند توي يك غار دراز تاريك انداختند.
احمدك هر چه عز و چز كرد بخرجشان نرفت و يك تخته سنگ بزرگ هم آوردند ودر د هنه غار انداختند . بعد هم
به پيرهن احمدك خون كفتر زدند دادند بيك كاروان كه از آنجا ميگذشت و نشاني دادند كه آنرا به پينه دوز بدهد
و بگويد كه احمدك را گرگ پاره كرده و راهشان را كشيدند و رفتند سر سه راهه و پشك انداختند، يكي از آنها
بطرف مشرق رفت و يكي هم بطرف مغرب.
٭٭٭
از آنجا بشنو كه حسني با قوز روي كولش رفت و رفت تا همه آب و نانش تمام شد، تنگ غروب از توي يك جنگل
سر در آورد، از دور يك شعله آبي بنظرش آمد رفت جلو ديد يك آلونك جادوگر است . به پيرزني كه آنجا نشسته
ننه جون! محض رضاي خدا بمن رحم كنين. من غريب و بي كسم، امشب اينجا يه جا و » : بود سلام كرد و گفت
«. منزل بمن بدين كه از گشنگي و تشنگي دارم از پا در مييام
كييه كه يه نفر بيكار و بيعار مثه تو قوزي رو مهمون بكنه؟ اما دلم برايت سوخت، اگه يه » : ننه پيروك جواب داد
«. كاري بهت ميگم برام بكني تورو نگه ميدارم
«. بچشم، هر كاري كه بگين حاضرم » : حسني هولكي گفت
از ته چاه خشكي كه پشت خونمه يه شمع اون تو افتاده بيرون بيار، اين شم ع شعله آبي داره و خاموش - »
«. نميشه
پيرزن باو آب و نان داد و بعد هم با هم رفتند. پشت آلونك حسني را توي يك زنبيل گذاشت و تو چاه كرد. حسني
شمع را برداشت و به پيرزن اشاره كرد كه بالا بكشد . پيرزن ريسمان را كش يد همينكه دم چاه رسيد دستش را
دراز كرد كه شمع را بگيرد. حسني را ميگوئي شكش ورداشت و گفت:
«. نه حالا نه. بگذار پام رو زمين برسه آنوقت شمع رو ميدهم -»
پير زنيكه اوقاتش تلخ شد، سر ريسمان را ول كرد، حسني تلپي افتاد پائين . اما صدمه اي نديد و شمع ميسوخت
ولي بچه درد حسني ميخورد؟ چون ميديد كه بايد توي اين چاه بميرد . تو فكر فرو رفت و بعد از جيبش يك چپق
چپقش را با شعله آبي شمع چاق كرد و چند تا پك زد . توي «! آخرين چيزيس كه واسم مانده » : در آورد و گفت
چاه پر از دود شده. يكمرتبه ديد يك ديبك سياه و كوتوله دست بسينه جلوش حاضر شد و گفت:
«؟ چه فرمايشيه -»
«؟ تو كي هسي؟ جني، پري هسي يا آدميزادي » : حسني جواب داد
«. من كوچيك و غلام شما هسم -»
«. اول كمك كن من برم بالا بعد هم پول و زال و زندگي ميخوام -»
ديبه حسني را كول كرد و بيرون چاه گذاشت بعد بهش گفت:
اگه پول و زال و زندگي ميخواهي اين راهشه، برو بشهري ميرسي و كارت بالا ميگيره اما تا ميتوني از آب -»
و با دستش بطرفي اشاره كرد. حسني دستپاچه شد، شمع از دستش ول شد و دوباره افتاد «! زندگي پرهيز بكن
توي چاه. نگاه كرد ديد ديبكه غيبش زده، مثل اينكه آب شده و بزمين فرو رفت.
حسني توي تاريكي از همان راهي كه ديبكه بهش نشان داده بود همين طور رفت . كله سحر رسيد بيك شهري كه
كنار رودخانه بود . ديد همه مردم آنجا كورند . پاي رودخانه گرفت نشست، يكمشت آب بصورتش زد و يكمشت
آب هم خورد. از يكنفر كور كه نزديكش بود پرسيد:
«؟ عمو جان! اينجا كجاس -»
«؟ مگه نميدوني اينجا كشور زرافشونه » : او جواب داد
«؟ محض رضاي خدا من غريبم از شهر دور دسي مييام، راه بجايي ندارم. يه چيز خوراكي بمن بده » : حسني گفت
«. اينجا بكسي چيز مفت نميدن. يه مشت از ريگ اين رودخونه بده تا نونت بدم » : آنمرد جواب داد
حسني دست كرد زير ماسه رودخانه، ديد همه خاك طلاست . ذوق كرد، يك مشت بآن مرد داد و نان گرفت و
خورد و توي جيبهايش را هم پر از خاك طلا كرد و راهش را كشيدو رفت طرف شهر . همينكه رسيد، ديد شهر
بزرگي است، اما همه شهر مثل آغل گوسفند گنبدگنبد رويهم ساخته شده بود و مردمش چون كور بودند يا در
شكاف غارها و يا زير اين گنبدها زندگي ميكردند و شب و روز برايشان يكسان بود و حتي يك دانه چراغ در تمام
شهر روشن نميشد . اعلان هاي دولتي و رساله ها با حروف برجسته روي مقوا چاپ ميشد و همه مردم با قيافه
هاي اخم آلود گرفته و لباسها ي كثيف بد قواره و چشمهاي ورم كرده مثل كرم در هم ميلوليدند . از يكنفر پرسيد :
«؟ عمو جان! چرا مردم اينجا كورن -»
اين سرزمين خاكش مخلوط با طلاس و خاصيتش اينه كه چشمو كور ميكنه . ما چشم براه -» : آن مرد جواب داد
پيغمبري هسيم كه ميباس بياد و چشمهاي ما رو شفا بده . اگر چه همه مون پرمال و مكنت هسيم . اما چون چش
نداريم آرزو ميكنيم كه گدا بوديم و ميتونسيم دنيا را ببينيم . باينجهت خجالت زده گوشه شهر خودمون مونده
«. ايم
اينارو خوب ميشه گولشون زد و دوشيد، خوب چه عيب داره » : حسني را ميگوئي چشده خور شد. با خودش گفت
رفت بالاي منبر كه كنج ميدان بود و فرياد كشيد: «؟ كه من پيغمبرشون بشم
آهاي مردمون ! بدونين كه من همون پيغمبر موع ودم و از طرف خدا آمدم تا بشما بشارتي بدم . چون خدا - »
خواسه كه شما رو بمحلت امتحون در بياره، شما رو از ديدن اين دنياي دون محروم كرده تا بتونين بيشتر
جستجوي حقاي قو بكنين و چشم حقيقت بين شما واز بشه . چون خود شناسي خدا شناسيس . دنيا سر تا سر پر از
وسوسه شيطوني و موهوماته، همونطور كه گفتن : ديدن چشم و خواستن دل . پس شما كه نمي بينين از وسوسه
شيطوني فارغ هسين و خوش و راضي زندگي ميكنين و با هر بدي ميسازين . پس بردبار باشين و شكر خدا را
بجا بيارين كه اين موهبت عظما رو بشما داده ! چون اين دنيا موقتي و گذرندس . اما اون دنيا هميشگي و ابديس و
«. من براي راهنمائيه شماها اومدم
مردم دسته دسته باو گرويدند و سر سپردند و حسني هم براي پيشرفت كار خودش هر روز نطقهاي مفصلي در
باب جن و پري و روز پنجاه هزار سال و بهشت و دوزخ و قضا و قدر و فشار قبر و از اينجور چيزها برايشان
ميكرد و نطقهاي او را با حروف برجسته روي كاغذ مقوائي ميانداختند و بين مردم منتشر ميكردند . ديري نكشيد
كه همه اهالي زرافشان باو ايمان آوردند و چون سابقًا اهالي چندين بار شورش كر ده بودند و تن بطلا شوئي
نميدادند و ميخواستند كه معالجه بشوند، حسني قوزي همه آنها رابدين وسيله رام و مطيع كرد و از اين راه منافع
هنكفتي عايد پولدارها و گردن كلفتهاي آنجا شد . كوس شهرت حسني در شرق و غرب پيچيد و بزودي يكي از
مقربان و حاشيه نشينهاي دربار پادشاه كوران شد.
در ضمن قرار گذاشت همه مردم مجبور بجمع كردن طلا بشوند و هر نفري از درخانه تا كنار رودخانه زنجيري
بكمرش بسته بود . صبح آفتاب نزده ناقوس ميزدند و آنها گروه گروه و دسته دسته بطلا شوئي ميرفتند و غروب
آفتاب كار خودشان را تحويل ميدادند و كورمال كورمال س ر زنجير را ميگرفتند و به خانه شان بر ميگشتند . تنها
تفريح آنها خوردن عرق و كشيدن بافور شده بود و چون كسي نبود كه زمين را كشت و درو بكند با طلا غله و
ترياك و عرق خودشان را از كشورهاي همسايه ميخريدند . از اين جهت زمين باير و بيكار افتاده بود و كثافت و
ناخوشي از سر مردم بالا ميرفت.
گرچه در اثر خاك طلا چشمهاي حسني اول زخم شده و بعد هم نابينا شد، اما از حرص جمع كردن طلا خسته
نمي شد . روز بروز پيازش بيشتر كونه ميكرد و مال و مكنتش در كشور كوران زيادتر ميشد و در همه خانه ها
عكس بر جسته حسني را بديوارها آويزان كرده بود ند. بالاخره حسني مجبور شد كه يك جفت چشم مصنوعي
بسيار قشنگ بچشمش بزند ! اما در عوض روي تخت طلا ميخوابيد و روي قوزش داده بود يك ورقه طلا گرفته
بودند و توي غرابه هاي طلا شراب ميخوردند و با دستگاه وافور طلا بافور ميكشيد و با لوله هنگ طلا هم
طهارت ميگرفت و شبي يك صيغه برايش ميآوردند و شكر خدا را ميكرد كه بعد از آنهمه نكبت و ذلت به آرزويش
رسيده است.
پدر و برادرها و زندگي سابق خودش و حتي خواهشي كه پدرش از او كرده بود همه بكلي از يادش رفت و
مشغول عيش و عشرت و خودنمائي شد.
٭٭٭
حسني را اينجا داشته باشيم به بينيم چه بسر برادر كچلش حسيني آمد. حسيني هم افتان و خيزان از جاده مشرق
راه افتاد، رفت رفت تا به يك بيشه رسيد، از زور خستگي و ماندگي پاي يك درخت دراز كشيد و خوابش برد.
«؟ خواهر خوابيدي -» : دمدمه هاي سحر شنيد كه سه تا كلاغ بالاي درخت با هم گفتگو ميكردند. يكي از آنها گفت
«. نه، بيدارم - » كلاغ دومي
«؟ خواهر چه خبر تازه داري -» : كلاغ سومي گفت
اوه ! اگه چيزايي كه ما ميدونيم آدمها ميدونسن ! شاه كشور ماه تابون مرده چون -» : كلاغ اولي جواب داد
«؟ جانشين نداره فردا باز هوا ميكنن. اين باز رو سر هر كي نشس اون شاه ميشه
«؟ تو گمون ميكني كي شاه ميشه -» : كلاغ دومي
مردي كه پاي اين درخت خوابيده شاه ميشه . اما بشرط اينكه گوسپند بسرش بكشه و وارد شهر -» : كلاغ اولي
بشه. اونوقت باز ميياد رو سرش مي شينه . اول چون مي بينن كه خارجيس قبولش ندارن و تو يه اطاق حبسش
«. ميكنن. ميباس كه پنجره رو واز بكنه آنوقت دو باره باز از پنجره ميياد رو سرش مي شينه
«! پوه! شاه كشور كرها -» : كلاغ سومي
«؟؟ ميدوني دواي كري اونا چيه -» : كلاغ دومي
آب زندگيس . اما اگه آب زندگي بمردم بدن و گوششون واز بشه ديگه زير بار ارباباشون نميرن، -» : كلاغ سومي
بعد غارغار كردند و پريدند. «! اينايي رو كه مي بيني باين درخت دار زدن ميخواسن گوش مردمو معالجه بكنن
حسيني كه چشمش را باز كرد ديد بدرخت دو نفر آدم دار زده اند . از ترسش پاشد بفرار . سر راه يك بزغاله گير
آورد كه از گله عقب مانده بود . گرفت سرش را بريد و شكنبه اش را در آورد بسرش كشيد و راهش را گز ك رد و
رفت. تنگ غروب بشهر بزرگي رسيد، ديد آنجا هياهو و غوغاي غريبي است، تو دلش ذوق كرد و رفت كنار
شهري توي يك خرابه ايستاد . يك مرتبه ديد يك باز شكاري كه روي آسمان اوج گرفته بود پائين آمد و روي سر
او نشست و كله اش را توي چنگال گرفت.
مردم بطرفش هجوم آوردند و ه ورا كشيدند و سر دست بلندش كردند اما همينكه فهميدند خارجي است، او را
بردند در اطاقي انداختند و درش را چفت كردند . حسيني رفت پنجره را وا كرد و دوبار د يگر هم باز اوج گرفت و
از پنجره آمد روي سر او نشست . مردم هم اين سفر ريختند و او را بردند توي يك كالسكه طلاي چه ار اسبه
نشاندند و با دم و دستگاه او را بقصر باشكوهي بردند و در حمام بسيار عالي سر و تنش را شستند، لباسهاي
فاخر و جبه هاي سنگين قيمت باو پوشاندند، بعد بردنش روي تخت جواهر نگاري نشاندند، و يك تاج هم بسرش
.دنتشاذگ
حسيني از ذوق توي پوست خودش نمي گنجيد و هاج وو اج دور خودش نگاه ميكرد . تا يك نفر كور با لباس
مجللي آمد و روي زمين را بوسيد و گفت:
«! خداوند گارا، قبله عالم سلامت باشد! بنده از طرف همه حضار تبريك عرض ميكنم -»
«؟ تو كي هستي -» : حسيني سينه اش را صاف كرد و باد توي آستينش انداخت و با صداي آمرانه گفت
قبله ع الم سلامت باشد ! مردمان اين كشور همه كر ولال هستند و من يك نفر خارجي از تجار كشور زر افشانم -»
«. و مأمورم تا مراسم شادباش را بحضورتان ابلاغ بكنم
«؟ اينجا كجاس -»
«. اينجا را كشور ماه تابان مينامند -» : ديلماج
برو از قول من بمردم بفهمون و بهشون اطمين ون بده كه ما هميشه بفكر اونا بوديم و اميدواريم -» : حسيني گفت
«. كه زير سايه ما وسايل آسايششون فراهم بشه
«… قربان از حسن نيات » : ديلماج گفت
«! بگو برن پي كارشون، پرچونگي هم موقوف. شنيدي؟ شوم ما رو حاضر بكنن -» : حسيني حرفش را بريد
تاجر كور اشاره بطرف خوانسالار كرد و همه كرن ش كردند و از در بيرون رفتند . خوانسالار باشي هم آمد جلو
تعظيم كرد و اشاره باطاق ديگري كرد . بعد پس پسكي بيرون رفت . حسيني پاشد خميازه كشيد و لبخندي زد و با
عجب كچلك بازئي اين احمقها در آوردن ! گمون ميكنن كه من عروسكشونم! پدري ازشون در بيارم » : خودش گفت
بعد در اطاق دنگالي وارد شد كه يك سفره بلند بدرازي اطاق انداخته بودند و خوراكهاي رنگارنگ «..! كه حظ بك نن
در آن چيده بودند . حسيني از ذوقش دور سفره رقصيد و هولكي چند جور خوراك روي هم خورد و يك بوقلمون
را برداشت به نيش كشيد و چند تا قدح دوغ وافشرده را بالايش سر كشيد و بخوابگاهش رفت.
فردا صبح حسيني نزديك ظهر بيدار شد و بار داد . همه وزراء و امراء و دلقكهاي درباري و اعيان و اشراف و
ايلچي ها و تجار دنبال هم ريسه شدند، دسته دسته مي آمدند و كرنش مي كردند و كنار ديوار رديف خط كشيدند
و با حركات دست و چشم و دهن اظهار فروتني و بن دگي ميكردند . اگر مطلب مهم يا فرمان فوري بود كه
ميخواستند بصحه همايوني برسد، روي دفترچه ياد داشت كه با خودشان داشتند مي نوشتند و از لحاظ حسيني
ميگذرانيدند، اما از آنجائيكه حسيني بي سواد بود، وزير دست راست و وزير دست چپش را از تجار كور زر
افشان انتخاب كرد تا جواب را زباني باو بفهمانند و بعد موضوع را با خودشان كنار بيايند.
چه درد سرتان بدهم، آنقدر پيزر لاي پالان حسيني گذاشتند و در چاپلوسي و خاكساري نسبت باو زياده روي
كردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقكها و حاشيه نشينها دمش را توي بشقاب گذاشتند و او را سايه خ دا و
خداي روي زمين وانمود كردند كه كم كم از روي حسيني بالا رفت . شكمش گوشت نو بالا آورد و خودش را
باخت و گمان كرد علي آباد هم شهريست، بطوري كه كسي جرئت نميكرد باو بگويد كه : بالاي چشمت ابروست .
بعد هم بگير و ببند راه انداخت و بزور دوستاق و گزمه و قراول چنان چ شم زهره اي از مردم گرفت كه همه آنها
بستوه آمدند . تمام اهالي كشور ماه تابان بكشت و زرع ترياك و كشيدن عرق دو آتشه وادار شدند تا باين وسيله
از كشور زرافشان طلا وارد كنندو بجايش عرق و ترياك بفروشند و پولش را حسيني و اطرافيانش بالا بكشند .
مخلص كلوم، مردم با فقر و تنگدستي زندگي ميكردند و كم كم مرض كوري از زرافشان بماه تابان سرايت كرد و
كري هم از ماه تابان ب ه كشور زرافشان سوغات رفت . حسيني هم گوشش سنگين و بعد كر شد . اما با چند نفر
دلقك درباري و متملق و تجار كور كه همدستش بودند به لفت و ليس و عيش و نوش مشغول شدند . پدر و
برادرها بكلي از يادش رفتند و خواهش پدر را هم فراموش كرد.
٭٭٭
حسيني را اينجا داشته باشيم ببينيم چه ب ه سر احمدك آمد . جونم برايتان بگويد : احمدك با كت هاي بسته بي
هوش و بي گوش توي غار افتاده بود. طرف صبح كه نور ضعيفي از لاي تخته سنگ توي غار افتاد يكمرتبه ملتفت
شد كه كسي بازويش را گرفته تكان ميدهد . چشمهايش را كه باز كرد ديد كه يك درويش لندهور سبيل از بناگوش
احمدك سرگذشت خودش را برايش نقل كرد « ؟ تو كجا اين جا كجا -» : در رفته بالاي سرش است . درويش گفت
كه چطور پدرش آنها را پي روزي فرستاد و برادرهايش اين بلا را بسر او آوردند . درويش بازوهايش را باز كرد
«! خوب حالا ميخواهم برم پيش برادرام كمكشون بكنم -» : و برايش غذا آورد. احمدك خورد و بدرويش گفت
هنوز موقعش نرسيده چون بيخود خودت رو لو ميدي و گير مياندازي . اگه راس ميگي برو -» : درويش جواب داد
«. به كشور هميشه باهار. آب زندگي را پيدا كن تا همه بدبختها رو نجات بدي
«؟ راهش كجاس -»
«. نشونت ميدم، آب زندگي پشت كوه قافه -»
احمدك ن ي لبك را گرفت، در «! اينو از من يادگار داشته باش -» : از گوشه غار يك ني لبك برداشت باو داد و گفت
بغلش گذاشت و با هم از غار بيرون آمدند . درويش او را برد س ر سه راهه و راه سومي را كه خيلي سنگلاخ و
پست و بلند بود بهش نشان داد . احمدك خداحافظي كرد و راه افتاد . رفت و رفت، در راه ني لبك ميزد، پرنده ها و
اينجا يه چرت » : جانوران دورش جمع ميشدند . تا نزديك ظهر رسيد پاي يك درخت چنار كهن و با خودش گفت
فورًا بخواب رفت . مدتي كه گذشت از صداي خش و فشي بيدار شد . نگاه كرد بالاي «! ميزنم و بعد راه ميا فتم
سرش ديد يك اژدها به چه گندگي از درخت بالا ميرفت و لانه مرغي هم بدرخت بود.
اژدها كه نزديك ميشد بچه مرغها بناي داد و بيداد را گذاشتند و ديد كه اژدها ميخواست آنها را بخورد . بلند شد
يك تخته سنگ برداشت و بطرف اژدها پرتاب كرد. سنگ گرفت بسر اژدها زمين خورد و جابجا مرد.
هر سال كار اژدها اين بود كه وقتي سيمرغ بچه ميگذاشت و موقع پرواز بچه هايش ميرسيد ميآمد و همه آنها را
ميخورد. امسال هم سر موقع آمده بود، اما احمدك نگذاشت كه كار خودش را بكند.
همينكه اژدها را كشت رفت دوباره دراز كشيد و خوابش برد . بعد سيمرغ از بالاي كوه بلند شد و چيزي براي بچه
هايش آورد كه بخورند، ديد يكنفر پائين درخت گرفته و خوابيده، د وباره بطرف كوه پرواز كرد و يك تخته سنگ
اين همون كسييه كه هر سال » : بزرگ روي بالش گذاشت و آورد كه توي سر آن مرد بزند . با خودش خيال كرد
«! ميياد و بچه هاي منو ميبره، بي شك امسال واسيه همينكار اومده. من الآن پدرش رو در مييارم
سيمرغ نزديك خانه كه رسيد درست ميزا ن گرفت تا سنگ را روي سر احمدك بزند، فورًا بچه ها فهميدند كه
ننه جون ! دس نگهدار، اگه اين » : مادرشان چه خيالي دارد . داد و بيداد راه انداختند و بال زدند و فرياد كشيدند
سيمرغ هم رفت و سنگ را دورتر انداخت. «! مردك نبود اژدها مارو خورده بود
وقتيكه برگشت اول به بچ ه هايش خوراك داد، بعد بالش را مثل چتر باز كرد و روي سر احمدك سايه انداخت ت ا
به آسودگي بخوابد. خيلي از ظهر گذشته بود كه احمدك از خواب بيدار شد و سيمرغ بهش گفت:
«؟ اي جوون، هر چي از من بخواهي بهت ميدم. حالا بگو ببينم قصد كجا رو داري -»
«. ميخوام بكشور هميشه باهار برم -»
«؟ خيلي دوره، چرا اونجا ميري -»
«. آب زندگي را پيدا كنم تا بتونم برادرامو نجات بدم -»
ها، اينكار خيلي سخته . اول يه پر از من بكن و هميشه با خودت داشته باش، اگه روزي روزگاري بكمك من -»
محتاج شدي ب ه يك بهونه اي چيزي ميري روي پشت بام و پر منو آتيش ميز ني، من فورًا حاضر ميشم و ت ورو
«. نجات ميدم. حالا بيا رو بالم بشين
سيمرغ روي زمين نشست، احمدك يك پر از بالش كند و قايم كرد . بعد رفت روي بالهاي سيمرغ گرفت نشست و
او هم در هوا بلند شد.
وقتيكه سيمرغ احمدك را روي زمين گذاشت، آفتاب پشت قله كوه قاف ميرفت . در جلگه جلو او شهر بزرگي با
دروازه هاي با شكوه نمايان بود. سيمرغ با او خدانگهداري كرد و رفت.
تا چشم كار ميكرد باغ و بوستان و سبزه و آبادي بود و مردمان سرزنده اي كه مشغول كشت و درو بودند ديده
ميشدند. يا ساز ميزدند و تفريح ميكردند . جانوران آنجا از آدمها نميترسيدند . آهو بآرامي چرا ميكرد و خرگوش
در دست آدمها علف ميخورد، پرنده ها روي شاخه درختها آواز ميخواندند . درختهاي ميوه از هر سو سر درهم
كشيده بودند.
احمدك چند تا از آن ميوه هاي آبدار كند و خورد . بعد رفت سر چشمه اي كه از زمين ميجوشيد . يك مشت آب
بصورتش زد . چشمش طوري رو شن شد كه باد را از يكفرسخي ميديد . يكمشت آب هم خورد گوشش چنان شنوا
شد كه صداي عطسه پشه ها را ميشنيد . بطوري كه از زندگي مست و سرشار شد كه ني لبكش را در آورد و
شروع بزدن كرد . ديد يك گله گوسفند كه در دامنه كوه پخش و پلا بودند دورش جمع شد و دختر چوپاني مثل
پنجه آفتاب كه ب ه ماه ميگفت تو درنيا كه من در آمدم . با گيس گلابتوني و دندان مرواريدي دنبال گوسفندها آمد .
احمدك بيك نگاه يكدل نه، صد دل عاشق دختر چوپان شد و از او پرسيد:
«؟ اينجا كجاس -»
«. اينجا كشور هميشه باهاره » : دختر جواب داد
«؟ من بسراغ آب زندگي آمده ام چشمه اش كجاس -»
«. هميه آبها آب زندگيس، اين آب چشمه مخصوصي نداره -» : دختر خنديد و جواب داد
حس ميكنم ….مثه چيزي كه عوض شدم . همه چيز اينجا مثل اينكه در عالم » : احمدك بفكر فرو رفت و گفت
«. خوابه… چيزاييكه بچشم مي بينم هيشوقت نميتونستم باور بكنم
« ؟ مگه از كجا آمدي -» : دختر پرسيد
احمدك سرگذشت خودش را از سير تا پياز نقل كرد و گفت كه آمده تا آب زندگي واسه پدر و برادرهايش ببرد .
دختر دلش به حال او سوخت و گفت:
اينجا آب زندگي چشميه مخصوصي نداره . فقط در كشور كرها و كورها اين لقبو به آب اينجا دادن، اما اگه -»
«. برادرات حس آزادي ندارن بيخود وخت خودتو تلف نكن، چون آب زندگي بدردشون نميخوره
شايد هم كه اشتباه كرده باشم . از حرفهاي شما كه چيز زيادي سرم نميشه . همه چيز اينجا -» : احمدك جواب داد
«. مثه عالم خواب ميمونه… وانگهي خسته و مونده هسم بايد برم شهر
«. تو جوون خوش قلبي هسي. اگه مايل باشي منزل ما مثه منزل خودته -» : دختر گفت
قدم شما روي چشم ! بفرمايين -» : احمدك را با خودش بمنزل برد و بمادرش سفارش او را كرد . مادر دختر گفت
«. مهمون ما باشين و خستگي در بكنين
روز بروز عشق احمدك براي دختر چوپان زيادتر ميشد و چند روز را به گشت و گذار در شهر ورگ ذار كرد بعد
بيكاري دلش را زد، بالاخره آمد بمادر دختر گفت:
«. من خيال دارم يه كاري پيدا بكنم -»
«؟ چه كاره هسي -»
«. هيچي! دو تا بازو دارم، هر كاري كه شما بگين -»
«. نه، هر كاريكه خودت دلت بخواد و بتوني از عهده اش بر بيائي -»
«. تو شهر پدرم شاگرد عطار بودم و دواها رو ميشناسم -» : احمدك فكري كرد و گفت
«. پس دوا فروش سر گذرمون دنبال يه شاگرد ميگشت، اگه ميخوايي برو پيشش كار كن -» : مادر دختر جواب داد
«؟ البته چه از اين بهتر -» : احمدك گفت
حالا تو كه جوون تنبلي نيسي و تن بكار ميدي ازين ببعد اگه ميخوايي بي ا همينجا با ما زندگي -» : مادر دختر گفت
«. بكن
احمدك روزها ميرفت پيش دوا فروش كار ميكرد و شبها بخانه دختر چوپان بر ميگشت. كم كم با سواد شد و كار
مشتريهاي دوا فروش را راه ميانداخت و كارش هم بهتر شد و حتي چلينگري و نجاري را هم ياد گرفت، چون
پدرش نصيحت كرده بود كه يك كارو كاسبي هم بلد بشود . بعد سور بزرگي داد و دختر چوپان را بزني گرفت و
زندگي آزاد و خوشي با زن و رفقائي كه تازه با آنها آشنا شده بود ميكرد . اما تنها دلخوري كه داشت اين بود كه
نميدانست چه بسر پدر و برادرهايش آمده و هميشه گوش بزنگ بود و از هر مسافر خارجي كه وارد كشور
هميشه بهار ميشد پرسش هائي ميكرد و ميخواست از پدر و برادرهايش با خبر بشود، اما هميشه تيرش به سنگ
ميخورد. تا اينكه يك روز با يكي از مشتريهاي كور دوا فروش كه از كشور زرافشان آمده گرم گرفت و زير
پاكشي كرد. كوره باو گفت:
كفر نگو . زبونتو گاز بگير، اينكه تو سراغ شو ميگيري حسني قوزي نيس، پيغمبر ماس . سال پيش بود ب ه كشور -»
زرافشان اومد و معجزه كرد، يعني همه ما كه گمراه بوديم و از درد كوري رنج ميكشيديم نجاتمون داد و بهمون
دلداري داد وعديه بهشت داد و مارو از اين خجالت بيرون آورد و هميه مردم از جون و دل برايش طلا شوري
ميكنن. واسمون وعظ ميكنه و مارو راهنمائي ميكنه . حالا واسه اين نيومدم كه چشممو معالجه بكنم و از آب
زندگي اينجا احتياط ميكنم . چون با خودم باندازه كافي آب از كشور زرافشون آوردم، فقط اومدم يه جفت چش
اشاره كرد بخيكچه اي كه به كمرش آويزان بود. «. مصنوعي بگذارم
شست اح مدك خبردار شد و فهميد كه حرف درويش راست بوده . ديگر صدايش را در نياورد و از كسان ديگر هم
جويا شد و فهميد حسيني كچل هم در كشور ماه تابان مشغول چاپيدن و قتل و غارت مردمان آنجاست و حرص
بايد » : طلا و مال دنيا همه اين بدبخت ها را كور و اسير كرده . بحال برادرهايش دلش سوخت و با خودش گفت
رفيق بيشتر از يك ساله كه زير دس شما كار » : استاد دوا فروش كه آمد بهش گفت «! بروم اونارو نجاتشون بدم
ميكنم و از وختيكه در اين كشور اومدم معني زندگي و آزادي رو فهميدم . بي سواد بودم باسواد شدم، بي هنر
بودم چند جور هنر ياد گرفتم . كور و كر بودم چشم و گوشم در اينجا واز شد، لذت تنفس در هواي آزاد و كار با
تفريح رو اينجا شناختم . اما قول دادم، يعني پدرم از من خواهشي كرده، ميباس بعهد خودم وفا كنم . اينه كه اجازه
«. مرخصي ميخوام
اينكه چيزي نيس، مگه نميدوني كه آب اينجا رو تو كشور زرافش ون و ماه تابون آب زندگي ميگند » - : استاد گفت
و علاج كوري و كري اوناس؟ يه قمقمه از اين آب با خودت ببر همه شونو شفا ميدي . اما كاري كه ميخوايي بكني
خطرناكه، چون كورها و كرها دشمن سر زمين هميشه بهارند و بخون مردمش تشنه هسن . اونم واسيه اينكه ما
طلا و نقره رو نميپرستيم و آزادو نه زندگي ميكنيم . اما اونا بخيال خودشون اربابي و آقايي نميكنن مگه از دولت
«! سر كوري و كري مردمونشون
«. من اينا سرم نميشه، ميباس برم و نجاتشون بدم » : احمدك جواب داد
رويش را بوسيد و او هم از استا دش « تو جوون باهوشي هسي . شايد كه بتوني . بهر حال من سد راه تو نميشم »
خدانگهداري كرد. بعد رفت روي زن و بچه اش را هم بوسيد و بطرف كشور زرافشون روانه شد.
آنقدر رفت و رفت تا رسيد بسرحد كشور زرافشان . ديد چند نفر قراول كور با زره و كلاه خود و تير و كمان طلا
اوهوي ناشناس تو كي هستي و براي چي -» : آنجا دور هم نشسته بودند و بافور ميكشيدند . از دور فرياد كردند
«؟يدموا
«. من يكنفر بنده خدا و تاجر طلا هسم و اومدم تا بمذهب جديد ايمان بياورم -» : احمدك جواب داد
«! آفرين بشير پاكي كه خورده اي، قدمت روچش -» : يكي از قراولان گفت
احمدك به اولين شهري كه رسيد ديد مردم همه كور . كثيف و ناخوش و فقي ر كنار رودخانه اي كه از بسكه
خاكش را كنده بودند گود شده بود نشسته بودند و با زنجيرهاي طلا به خانه شان كه كلبه هائي بيشتر شبيه لانه
جانوران بود بسته شده بودند . با دستهاي پينه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زير شلاق كشيكچي هائي
كه دائمًا پاسباني ميكردند طلا ميشستند . زمين بايره افتاده بود، پرندگان گريخته بودند، درختها خشكيده بود . تنها
تفريح آنها كشيدن وافور و خوردن عرق بود . دلش ب ه حال اين مردم سوخت ني لبكش را در آورد و يك آهنگي
كه در كشور هميشه بهار ياد گرفته بود زد . گروه زيادي دورش جمع شدند . برايش كيسه هاي پر از خاك طلا
من احتياجي به طلاي شما ندارم، بگذاريد شمارو از » : آوردند و بخاك افتادند و سجده كردند. احمدك به آنها گفت
«. زجر كوري نجات بدم، من از كشور هميشه بهار اومدم و آب زندگي با خودم آوردم
در ميان آنها ولوله افتاد، بالاخره دسته اي از آنها حاضر شدند . احمدك هم قمقمه اش را در آورد و آب زندگي
بچشمشان ماليد، همه بينا شدند . همينكه چشمشان روشن شد از وضع فلاكت بار زندگي خودشان وحشت كردند
و بناي مخالفت را با پولدارها و گردن كلفت هاي خودشان گذاشتند . زنجيرها را پاره كردند، داد و قال بلند شد و
نطق هاي حسني را كه با حروف برجسته منتشر شده بود سوزاندند . خبر ب ه پايتخت رسيد حسني و شاه
فورًا فرمان داد «! از آب زندگي پرهيز بكن » : دستپاچه شدند . حسني ياد حرف ديبك توي چاه افتاد كه باو گفته بود
همه كسانيكه بينا شده اند و مخصوصًا آن كافر ملحدي كه از كشور هميشه بهار آمده تا مردم را از راه دنيا و
دين گمراه كند بگيرند و شمع آجين بكنند و دور شهر بگردانند تا مايه عبرت ديگران بشود.
در كوچه و بازار جارچي افتاد كه هر حلالزاده اي شير پاك خورده اي احمدك را بگيرد و بدست گزمه بدهد پنج
«! اشرفي گرفتني باشد
از قضا كسي كه احمدك را گرفت يك تاجر كر برده فروش از اهل كشور ماه تابان بود . همينكه ديد احمدك جوان
قلچماقي است به جواني او رحم آورد و بعد هم طمعش غالب شد، چون ديد ممكن است خيلي بيشتر از پنج اشرفي
برايش مشتري پيدا بكند . اين شد كه صدايش را در نياورد و فرداي آن روز احمدك را براي فروش با غلامها و
كنيزها و كاكا سياها و دده سياها به بازار برده فروشان برد . اتفاقًا يك تاجر كر ديگر از اهالي ماه تابان كه تنه
توشه احمدك را پسنديد به قيمت بيست اشرفي او را خريد و فردايش با قافله روانه كشور ماه تابان شد.
سر راه احمدك ميديد كه بارهاي شتر مملو از ب غلي عرق و لوله هاي ترياك و زنجيرهاي طلا بود كه از كشور
ماه تابان مي بردند تا اينكه بالاخره وارد كشور ماه تابان شدند . به اولين شهري كه رسيدند احمدك ديد اهالي
آنجا هم بدبخت و فقير بودند و شهر سوت و كور بود و همه مردم بدرد كري و لالي گرفتار بودند زجر ميكشيدند
و يك دسته كر و كور و احمق پولدار و ارباب دسترنج آنها را ميخوردند . همه جا كشتزار خشخاش بود و از
تنوره كارخانه هاي عرق كشي شب و روز دود در ميآمد . در آنجا نه كتاب بود نه روزنامه و نه ساز ونه آزادي .
پرنده ها از اين سرزمين گريخته بودند و يك مشت مردم كر و لال د ر هم ميلوليدند و زير شلاق وچكمه جلادان
خودشان جان ميكندند . احمدك دلش گرفت، ني لبكش را در آورد و يك آواز غم انگيز زد . ديد همه با تعجب باو
نگاه ميكنند، فقط يك شتر لاغر و مردني آمد بسازش گوش داد.
احمدك واسه اين مردم دلش سوخت و آب زندگي بخورد چند نفرشان داد. گوششان شنوا شد و زبانشان باز شد
و سر و گوششان جنبيد . بارهاي طلا را در رودخانه ريختند و در همانشب چندين كارخانه عرق كشي را آتش
زدند و كشتزارهاي ترياك را لگد مال كردند.
خبر كه به پايتخت رسيد حسيني كچل غضب نشست و فرمان دستگير كردن احمدك را داد، و قراول و گزمه توي
شهر ريخت و طولي نكشيد كه احمدك را گرفتند و كند و زنجير زدند و قرار شد كه او را شمع آجين كنند و در
كوچه و در بازار بگردانند تا عبرت ديگران بشود.
احمدك گوشه سياه چال غمناك گرفت نشست و بحال خودش حيران بود، ناگهان در باز شد و دو ساقچي با پيه
عمو » : سوز روشن برايش غذا آورد . احمدك يادش افتاد كه پر سيمرغ را با خودش دارد . به دو ساقچي گفت
زندانبان كه كر بود «. جون ميدونم كه امشب منو ميكشن پس اقلا بگذار بروم بالاي بوم نماز بگذارم و توبه بكنم
ملتفت نشد . بالاخره باو فهماند و زندانبان جلو افتاد و او را برد پشت بام . احمدك هم پر سيمرغ را در آورد و با
پيه سوز آتش زد و يك مرتبه آسمان غريد و زمين لرزيد و ميان ابر و دود يك مرغ بزرگ آمد و احمدك را
گذاشت روي بالش و د برو كه رفتي بطرف كوه قاف و پرواز كرد.
مردم كشور ماه تابان را ميگوئي هاج و واج ماندند . فورًا چاپار راه افتاد ا ين خبر را به پايتخت رسانيد . حسيني كه
اين خبر را شنيد اوقاتش تلخ شد بطوري كه اگر كاردش ميزدند خونش در نميآمد و فهميد كه همه اين آل
وآشوبها از كشور هميشه بهار آمده است و اين كشور علاوه بر اينكه داد و ستد طلا را منسوخ كرده بود براي
همسايه هايش هم كارشكني ميكر د و بدتر از همه ميخواست چشم و گوش رعيتهاي او را هم باز بكند ! ياد حرف
سه كلاغ افتاد كه گفتند اگر بخواهد حكمراني كند بايد از آب زندگي بپرهيزد و حالا از كشور هميشه بهار آب
زندگي براي رعيتهايش سوغات ميآوردند، از اين جهت بر ضد كشور هميشه بهار علم طغيان بلند كرد و زير جلي
با كشور زرافشان ساخت و پاخت و بند و بست كرد و مشغول ساختن نيزه و گرزه و خنجر و شمشير و تير و
كمان طلا شدند و قشون را سان ميديدند.
حسني قوزي هم در كشور زرافشان نطقهاي آتشين بر ضد كشور هميشه بهار ميكرد و مردم را بجنگ با آنها
دعوت ميكرد . بالاخره اع لان جهاد داد . حسيني كچل هم همان روز مثل برج زهر مار غضب نشست و لباس سرخ
ما هميشه خواهان صلح و سلامت مردم بوديم، اما مدتهاس كه » : پوشيد و اعلان جنگي باين مضمون صادر كرد
كشور هميشه باهار انگش تو شير ميزنه و مردم مارو انگلك ميكنه . مث ً لا پارسال بود كه يك سنگ آب زندگي از
سر حدشون تو كشور ما انداختند، پيارسال بود كه يه تيكه ابر از قله كوه قاف آمد آب زندگي باريد و يه دسته
مردم چشم و گوششون واز شد و زبون درازي كردن اما بتقاصشون رسيدن . موش بهنبونه كار نداره هنبونه با
موش كار داره ! امسال احمدك را برايمون فرستادن . پس دود از كنده پا ميشه ! كشور هميشه باهار هميشه دشمن
پول بوده، ظاهرًا با ما دوس جون جونيه اما زير زيركي موشك ميدوونه ميخواد چشم و گوش رعيتو واز بكنه و
صلح و صفاي دنيا را بهم بزنه . ما و كشور زرافشون كه همسايه و دوس قديمي ماس ميباس تخم اين آل و
آشوب راه بندازها رو ور بيندازيم و دشمناي طلا را نيست و نابود كنيم . زنده باد كوري و كري كه راه بهشت و
«! زندگي ابدي رو براي مردم و عيش و عشرتو براي ما واز ميكنه، و بعهده ماس كه دشمناي طلا رو از بين ببريم
حسيني با سر انگشتش پاي اين فرمان را مهر زده بود.
مطابق اين فرمان و اعلا ن جهاد حسني، كشور ماه تابان و كشور زرافشان بكشور هميشه بهار شبيخون زدند و
لشكر كور وكر از هر طرف شروع به تاخت وتاز كردند.
اما اين دو كشور براي اينكه قشونشان مبادا از آب زندگي بخورند و يا بصورتشان بزنند و چشم و گوششان باز
بشود پيش بيني كردند و قرار گذاشتند در شهرهائي كه قشون كشي ميكردند فورًا آب انبارهائي بسازند و از آب
گنديده پساب طلاشوئي اين آب انبارها را پر بكنند و بخورد قشونشان بدهند و هر سرباز يك مشت از آن آب با
خودش داشته باشد و مثل شيشه عمرش آن را حفظ بكند و اگر مشك آبش را از دست ميداد بجرم اينكه از آب
زندگي خورده فورًا كشته شود.
كشور هميشه بهار كه از همه جا بيخبر نشسته بود و ايلچي هاي همسايه هايش تا ديروز لاف دوستي و رفاقت با
اينها ميزدند، يكه خورد و دستپاچه قشوني آماده كرد و جلو آنها فرستاد . قشون كور و كر مثل مور و ملخ در
شهرهاي هميشه بهار ريختند و كشتند و چاپيدند و تاراج كردند و خاك شهرها را توبره ميكردند و زوركي ترياك
و عرق و طلا بمردم ميدادند و اسيرها را به بندگي بشهر خودشان ميبردند.
احمدك هم تير و كمانش را برداشت و بجنگ رفت و كمين نشست . سرداران كور و كر جفت جفت بغل هم
مينشستند تا كرها براي كورها ببينند و كورها براي كرها بشنوند . احمدك نشانه مي گرفت و تير بمشك آب آنها
ميزد و بعد با چند نفر از رفقايش شبانه آب انبارهاي آنها را با وجودي كه پاسبانهاي كور وكر بالاي برج و بارو
آنها را ميپائيدند درب و داغون كرد و تمام آبي كه براي قشونشان آورده بودند هرز رفت.
جنگ طول كشيد و چنان مغلوبه شد كه خون ميآمد ولش ميبرد . اما از آنجائيكه اسلحه هاي كشور زرافشان و ماه
تابان تاب اسلحه فولادين كشور هميشه بهار را نياورد، قشونشان از هم پاشيد و مخصوصًا چون آب انبارهاي
آنها خراب شد و آبش هرز رفت اين شد كه قشون آنها مجبور شد كه از آب زندگي هميشه بهار بخورند و چشم
و گوششان باز شود و بزندگي نكبت بار خودشان هوشيار شدند و يكمرتبه ملتفت شدند كه تا حالا دست نشانده
يكمشت كور و كر و پول دوست احمق شده بودند و از زندگي و آزادي بوئي نبرده بودند. زنجيرهاي خود را پاره
كردند، سران سپاه خود را كشتند و با اهالي كشور هميشه بهار دست يگانگي دادند . بعد بشهرهاي خودشان
برگشتند و حسني قوزي و حسيني كچل و همه مير غضبهاي خودشان را كه اين زندگي ننگين را براي آنها
درست كرده بودند بتقاص رسانيدند و از نكبت و اسارت طلا آزاد شدند.
احمدك هم اين سفر با زن و ب چه اش رفت پيش پدرش و ب ه چشمهاي او كه در فراقش از زور گريه كور شده بود
آب زندگي زد، روشن شد و بخوبي و خوشي مشغول زندگي شدند.
همانطوريكه آنها بمرادشان رسيدند شما هم بمرادتان برسيد!
قصه ما بسر رسيد كلاغه بخونه اش نرسيد!
پایان
هر شب از شبکه ۳ تو ماه رمضان پخش شد و کلی هم طرفدار داشت ولی بعد از او یک فرشته بود عقب افتاد با اینکه رضا عطاران به شهرستانی توهین کرده با این سریال ولی به شهرستانی بود خودش می بخشیمش
چند تا عکس از سریال متهم گریخت گذاشتم شاید خوشتون بیاد
می تونید عکسها رو در ادامه مطلب ببنید
( يه پيرهن نو نالون ) . ولی اگر خون هم راه ميافتاد من حاضر نبودم که
آنرا برگردانم آيا من حق يک پيراهن کهنه زنم را نداشتم ؟ننجون که شير ماچه الاغ
و عسل و نان تافتون برايم آورد . بعد ابرويش را بالا کشيد و گفت گاس برا دم
دست بدرد بخوره ! ننجون بحال شاکی و رنجيده گفت : آره دخترم ،
( يعنی آن لکاته ) صبح سحری می گه پيرهن منو ديشب تو دزديدی .
منکه نمی خوام مشغول ذمه شما باشم - اما ديروز زنت لک ديده بود ...
ما ميدونستيم که بچه .... خودش ميگفت تو حموم آبستن شده ، شب رفتم
کمرش رو مشت ومال بدم ديدم رو بازوش گل گل کبود بود .دوباره گفت هيچ
ميدونستی خيلی وقت زنت آبستن بوده ؟ من خنديدم و گفتم :لابد شکل بچه شکل
پيرمرد قارييه . بعد ننجون بحالت متغير از در خارج شد .نه هرگز ممکن نبود
که بچه برروی من جنبيده باشد . بعد از ظهر در اطاقم باز شد برادر کوچکش ،
برادر کوچک لکاته در حاليکه ناخونش را ميجويد وارد شد .وارد اطاق که شد با
چشمهای متعجب بمن نگاه کرد و گفت : شاه جون ميگه حکيم باشی گفته توميميری ،
از شرت خلاص ميشم . مگه آدم چطورميميره ؟من گفتم: بهش بگو من خيلی وقته
که مرده ام .شاه جون گفت : اگه بچه ام نيفتاده بود هميه اين خونه مال ما ميشد .
در اين وقت می فهميدم که چرا مرد قصاب از
روی کيف گزليک دسته استخوانی را روی ران گوسفند پاک می کرد .بالاخره ميفهمم
که نيمچه خدا شده بودم ، ماورای همه احتياجات پست و کوچک مرد م بودم ، جريان
ابديت را در خودم حس می کردم - ابديت چيست ؟برای من ابديت عبارت بود
از اين بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط يک لحظه چشمهايم
را ببند م و سرم را در دامن او پنهان کنم .در اين اطاق که هر لحظه مثل قبر تنگتر
و تاريکتر می شد ، شب با سايه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود .سايه من خيلی
پررنگ تر ودقيق تر از جسم حقيقی من بديوار افتاده بود . دراين وقت شبيه جغد شده
بودم ولی ناله های من در گلو گير کرده بود .يک شب تاريک وساکت ، مثل شبی که
سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود . با هيکلهای ترسناک که از درو ديوار ،
از پشت پرده ، بمن دهن کجی ميکردند .مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه ميکرد .
مثل يکنفر لال که هر کلمه ر امجبور است تکرار بکند و همينکه يک فرد شعر را بآخر
ميرساند دوبار از سر نو شروع می کند .هنوز چشمهايم بهم نرفته بود که يکدسته گزمه
مست از پشت اطاقم رد می شد ند و دسته جمعی می خواندند :
بيا بريم تا می خوريم
شراب ملک ری خوريم
حالا نخوريم کی بخوريم ؟
با خودم گفتم : در صورتيکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد .
ناگهان يک قوه مافوق بشر در خودم حس کردم : پيشانيم خنک شد ،
بلند شد معبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم ، شال گردنم را دوسه بار
دور سرم پيچيدم ، و پاورچين به اطاق آن لکاته رفتم -دم در که رسيدم اطاق
در تاريکی غليظی غرق شده بود . بدقت گوش دادم صدايش راشنيدم ميگفت :
اومدی شال گردنتو واکن ! من کمی ايست کردم دوباره شنيدم که گفت :
شال گردنتو وا کن !من آهسته وارد اطاق شد م عبا و شال گردنم را برداشتم .
لخت شدم ولی نميدانم چرا همينطور که گزليک دسته استخوانی در دستم بود در
رختخواب رفتم ، حرارت رختخوابش مثل اين بود که جان تازه ای بکالبد من دميد .
مثل يک جانور درنده به او حمله کردم و گرسنه باو حمله
کردم و درته دلم از او اکراه داشتم ، بنظرم ميمامد که حس عشق و کينه با هم توام بود .
او مرا ميان خودش محبوس کرد - عطر سينه اش مست کننده بود ، گوشت
بازويش که دور گردنم پيچيده گرمای لطيفی داشت ، حس می کردم که مرا مثل طعمه
در درون خودش می کشيد - احساس ترس و کيف بهم آميخته شده بود .
در ميان اين فشار گوارا عرق می ريختم و از خود بی خود شده بود م.
خواستم خودم را نجات بدهم ، ولی کمترين حرکت برايم غير ممکن بود !
گمان کردم ديوانه شده است . در ميان کشمکش دستمرا بی اختيار تکان دادم
و حس کردم گزليکی که در دستم بود بيک جای تن او فرورفت . مايع گرمی
روی صورتم ريخت او فرياد کشيد و مرا رها کرد - دستم آزاد شد بتن او ماليد م
کاملا سرد شده بود او مرده بود .در اين بين بسرفه افتادم ولی اين سرفه نبود .
من هراسان عبايم را رو کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم . جلوی نور
پيه سوز مشتم را باز کردم ديدم چشم او ميان دستم بود و تمام تنم غرق خون
شده بود .رفتم جلوی آينه ولی از شدت ترس دستهايم را جلو صورتم گرفتم -
ديدم شبيه نه اصلا پيرمرد خنزری شده بودم . موهای سر وريشم مثل موهای سر
و صورت کسی بود که زند ه از اطاقی بيرون
بيايد که يک مارناگ در آنجا بوده - همه سفيد شد ه بود ، لبم مثل لب پيرمرد دريده بود ،
چشمهايم بدون مژه ، يکمشت موی سفيد از سينه ام بيرون زده بود و روح تازه ای در
تن من حلول کرده بود . اصلا طور ديگر فکر می کردم .همينطورکه دستم را
جلوی صورتم گرفته بودم بی اختيار زدم زير خنده ،يک خند ه سخت تر از اول که
وجود مرا بلرزه انداخت . خنده عميقی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده بدنم
بيرون ميامد . من پيرمرد خنزری شده بودم .از شد ت اضطراب ، مثل اين بود که
از خواب عميقی بيدار شده باشم چشمهايم را مالاندم . در همان اطاق سابق خودم بودم ،
تاريک روشن بود و ابرو ميغ روی شيشه ها را گرفته بود -در منقل روبرويم گلهای آتش
تبديل به خاکستر سرد شد ه بود و بيک فوت بند بود .اولين چيزی که جستجو کردم گلدان
راغه بود که در قبرستان از پيرمرد کالسکه چی گرفته بودم ولی گلدان روبروی من نبود.
نگاه کردم ديدم دم در يکنفر با سايه خميده ، نه ، اين شخص يک پيرمرد قوزی بودکه
سرو رويش را با شال گردن پيچيده بود و چيزی را بشکل کوزه از دستمال
چرکی بسته زير بغلش گرفته بود -خنده خشک و زننده ای می کرد که مو بتن آدم
راست می ايستاد .همين که خواستم از جايم بلند شوم از در اطاق بيرون رفت .
من بلند شد م ، خواستم بدنبالش بدوم و آن کوزه ، آن دستمال بسته را از او بگيرم
-ولی پيرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود و من برگشتم پنجره رو به کوچه
اطاقم راباز کردم -هيکل خميده پيرمرد را در کوچه ديدم که شانه هايش از شدت
خند ه می لرزد و آن دستمال بسته مه ناپديد شد . من برگشتم بخودم نگاه کردم ،
ديدم لباسم پاره ، سرتا پايم آلوده به خون دلمه شده بود ، دومگس زنبور طلائی دورم
پرواز می کردند و کرم های سفيد کوچک روی تنم درهم ميلوليدند -
و ، وزن مرده ای روی سينه ام فشار ميداد .
تمام
چه پرده عجيب ترسناکی بود ؟ رويش يک پير مرد قوز کرده شبيه جوکيان هند شالمه
بسته زير يک درخت سرو نشسته بود و سازی شبيه سه تار در دست داشت و يک
دختر جوان خوشگل مانند بوگام داسی رقاصه بتکده های هند ، دستهايش را زنجير
کرده بودند و مثل اين بود که مجبور است جلو پيرمرد برقصد – پيش خودم
تصور می کردم شايد اين پيرمرد را هم دريک سياه چال با يک مارناگ انداخته بودند
که باين شکل در آمده بود و موهای سروريشش سفيد شده بود .
از اين پرده های زردوزی هندی بود که شايد پدر يا عمويم از ممالک دور
فرستاده بودند – باين شکل که زياد دقيق ميشدم ميترسيدم .دايه ام را خواب آلود
بيدارمی کردم ، او با نفس بد بو و موهای خشن سياهش که بصورتم ماليده می شد
مرا بخودش می چسباند – صبح که چشمم باز شد او ، بهمان شکل در نظرم
جلوه کرد . فقط خطهای صورتش گودتر و سخت تر شده بود .
اغلب برا ی فراموشی ، برا ی فرار از خودم ، ايام بچگی خودم را بياد می آورم .
برای اينکه خودم را در حال قبل از ناخوشی حس نکنم – حس بکنم که سالمم –
هنوز حس می کردم که بچه هستم و برای مرگم ، برای معدوم شدنم يک نفس
دومی بود که بحال من ترحم مياورد ، بحال اين بچه ای که خواهد مرد –
در مواقع ترسناک زندگی خودم ، همينکه صورت آرام دايه ام را می ديدم ،
صورت رنگ پريده ، چشمهای گود و بيحرکت و کدر و پره های نازک بينی و
پيشانی استخوانی پهن او را که ميديدم ، يادگارهای آنوقت درمن بيدار می شد –
يک خال گوشتی روی شقيقه ام بود که رويش مو در آورده بود – گويا فقط
امروز متوجه خال او شد م، فقط پيشتر که بصورتش نگان می کردم اينطور
دقيق نمی شدم .
اگر چه ننجون ظاهرا تغيير کرده بود ولی افکارش بحال خود باقی مانده بود .
فقط بزندگی بيشتر اظهار علاقه می کرد و از مر گ می ترسيد ، مکس هائی
که اول پائيز باطاق پناه می آوردند . اما زندگی من در هر روز و هر دقيقه
عوض می شد . بنظرم می آمد که طول زمان و تغييراتی که ممکن بود آدمها
در چندين سال انجام بکنند ، برای من اين سرعت سيرو جريان هزاران بار
مضاعف و تند تر شده بود . در صورتيکه خوشی آن بطور معکوس
بطرف صفر ميرفت و شايد از صفر هم تجاوز ميکر – کسانی هستند که
از بيست سالگی شروع به جان کندن می کنند در صورتيکه بسياری از مردم
فقط درهنگام مرگشان خيلی آرام و آهسته مثل پيه سوزی که روغنش تمام بشود
خاموش می شوند .
ظهر که دايه ام ناهار را آورد ، من زدم زير کاسه آش ، فرياد کشيدم ، با تمام
قوايم فرياد کشيدم ، همه اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند . آن لکاته هم آمد
و زود رد شد . بشکمش نگاه کردم ، بالا آمده بود . نه ، هنوز نزائيده بود .
رفتند حکيم باشی را خبر کردند – من پيش خودم کيف ميکردم که اقلا اين
احمقها را بزحمت انداخته ام .
حکيم باشی به سه قبضه ريش آمد دستور داد که من ترياک بکشم . چه داروی
گرانبهائی برای زندگی دردناک من بود ! وقتيکه ترياک ميکشيدم ؛ افکارم بزرگ ،
لطيف ، افسون آميز و پران ميشد – در محيط ديگری ورای دنيای معمولی سير
وسياحت می کردم .
خيالات و افکارم از قيد ثقيل و سنگينی چيزهايی زمينی و آزاد می شد و بسوی
سپهر آرام و خاموشی پرواز می کرد – مثل اينکه مرا روی بالهای شبهره طلائی
گذاشته بودند و در يک دنيای تهی و درخشان که بهيچ مانعی برنميخورد
گردش می کردم . بقدری اين تاثير عميق و پر کيف بود که از مرگ
هم کيفش بيشتر بود .
از پای منقل که بلند شدم ، رفتم دريچه رو بحياطمان ديدم دايه ام جلو آفتاب
نشسته بود ؛ سبزی پاک می کرد . شنيدم به عروسش گفت : همه مون
دل ضعفه شديم ؛ کاشکی خدا بکشدش راحتش کنه !) گويا حکيم باشی
بانها گفته بود که من خوب نمی شوم .
- اما من هيچ تعجبی نکردم . چقدر اين مردم احمق هستند !
همينکه يک ساعت بعد برايم جوشانده آورد ؛ چشمانش از زور گريه سرخ شده
بود و باد کرده بود – اما روبروی من زورکی لبخند زد – جلومن بازی
در می آوردند ، آنهم چقدر ناشی ؟ بخيالشان من خودم نميدانستم ؟ ولی چرا
اين زن بمن اظهار علاقه می کرد ؟ چرا خودش را شريک درد من می دانست ؟
يکروز باو پول داده بودند و پستانهای ور چروکيده سياهش را مثل دولچه توی
لپ من چپانده بود – کاش خوره به پستانهايش افتاده بود . حالا که
پستانهايش را ميديدم ، عقم می نشست که آنوقت با اشتهای هر چه تمامتر
شيره زندگی او را می مکيدم و حرارت تنمان در هم داخل ميشده . او تمام تن مرا
دستمال می کرد و برای همين بود که حالا هم با جسارت مخصوصی که ممکن
است يک زن بی شوهر داشته باشد ، نسبت به من رفتار می کرد . بهمان چشم
بچگی بمن نگاه می کرد ، چون يک وقتش مرا لب چاهک سرپا می گرفته . کی
می داند شايد بامن طبق هم ميزده مثل خواهر خوانده ای که زنها برای خودشان
انتخاب می کنند .
حالا هم با چه کنجکاوی و دقتی مرا زير و رو و بقول خودش تر و خشک می کرد !
– اگر زنم ، آن لکاته بمن رسيدگی می کرد ، من هرگز ننجون را به خودم راه
نميدادم ، چون پيش خودم گمان می کردم دايره فکر و حس زيبائی زنم بيش از دايه ام
بود و يا اينکه فقط شهوت اين حس شرم و حيا را برای من توليد کرده بود .
از اين جهت پيش دايه ام کمتر رو در واسی داشتم و فقط او بود که بمن رسيدگی
می کرد – لابد دايه ام معتقد بود که تقدير اينطور بوده ، ستاره اش اين بوده .
بعلاوه او از ناخوشی من سوء استفاده می کرد و همه درددلهای خانوادگی تفريحات ،
جنگ و جدالها و روح ساده موذی و گدامنش خودش را برای من شرح می داد و دل
پری که از عروسش داشت مثل اينکه هووی اوست و از عشق و شهوت پسرش نسبت
به او دزديده بود ، با چه کينه ای نقل می کرد ! بايد عروسش خوشگل باشد ،
من از دريچه رو به حياط او را ديده ام ، چشمهای ميشی ، موی بور و دماغ
کوچک قلمی داشت .
دايه ام گاهی از معجزات انبياء برايم صحبت می کرد ؛ بخيال خودش می خواست
مرا به اين وسيله تسليت بدهد . ولی من بفکر پست و حماقت او حسرت می بردم .
گاهی برايم خبر چينی می کرد ، مثلا چند روز پيش بمن گفت که دخترم ( يعنی آن لکاته )
بساعت خوب پيرهن قيامت برای بچه ميدوخته ، برای بچه خودش.
بعد مثل اينکه او هم می دانست بمن دلداری داد . گاهی ميرود برايم از در و همسايه دوا
درمان می آورد ، پيش جادو گر ، فالگير و جام زن می رود ،سر کتاب باز می کند
و راجع به من با آنها مشورت می کند .
چهارشنبه آخر سال رفته بود فالگوش يک کاسه آورد که در آن پياز ، برنج و روغن خراب
شده بود – گفت اينها را بنيت سلامتی من گدائی کرده و همه اين گندو کثافتها را دزدکی
بخورد من می داد. بلافاصله هم جوشانده های حکيم باشی را بناف من می بست .
همان جوشانده های بی پيری که برايم تجويز کرده بود : پر زوفا ، رب سوس ، کافور
پر سياوشان ، بابونه ، روغن غاز ، تخم کتان ، تخم صنوبر ، نشاسته ، خاکه شيره و هزار
جور مزخرف ديگر ....
چند روز پيش يک کتاب دعا بلکه هيچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله ها بدرد من نميخورد .
چه احتياجی بدروغ و دونگهای آنها داشتم ، آيا من خودم نتيجه يک رشته سلهای گذشته نبودم
و تجربيان موروثی آنها در من باقی نبود ؟ آيا گذشته در خود من نبود ؟ ولی هيچ وقت نه
مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل يک قادر
متعال و صاحب اختيار مطلق که بايد بزبان عربی با او اختلاط کرد در من تاثيری نداشته است .
اگر چه سابق برين ، وقتی سلامت بودم چند بار اجبارا بمسجد رفته ام و سعی می کردم
که قلب خودرا با ساير مردم جور و هم آهنگ بکنم . اما چشمم روی کاشی های لعابی و
نقش و نگارديوار مسجد که مرا در خوابهای گوارا می برد و بی اختيار به اين وسيله راه
گريزی برای خودم پيدا می کردم خيره می شدم – در موقع دعا کردن چشمهای خودم را
می بستم و کف دستم را جلو صورتم می گرفتم – در اين شبی که برای خودم ايجاد کرده
بودم مثل لغاتی که بدون مسئوليت فکری در خواب تکرار می کنند ، من دعا می خواند م .
ولی تلفظ اين کلمات از ته دل نبود ، چون من بيشتر خوشم می آمد با يک نفر دوست يا
آشنا حرف بزنم تا با خدا ، با قادر متعال !چون خدا از سرمن زياد تر بود .
زمانی که در يک رختخواب گرم و نمناک خوابيده بودم همه اين مسائل برايم باندازه جوی
ارزش نداشت و دراين موقع نمی خواستم بدانم که حقيقتا خدائی وجود دارد يا اينکه فقط
مظهر فرمانروايان روی زمين است که برای استحکام مقام الوهيت و چاپيدن رعايات
خود تصور کرده اند . تصوير روی زمين را بآسمان منعکس کرده اند – فقط می خواستم
بدانم که شب را به صبح می رسانم يا نه – حس می کردم در مقابل مرگ ، مذهب و ايمان
و اعتقاد چقدر سست و بچگانه و تقريبا يکجور تفريح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود –
در مقابل حقيقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی کی طی می کردم ، آنچه را جع به کيفر
و پاداش روح و روز رستاخيز بمن داده بودند ، در مقابل ترس از مرگ هيچ تاثيری نداشت .
نه ، ترس از مرگ گريبان مرا ول نمی کرد – کسانی که درد نکشيده اند اين کلمات را نمی فهمند –
به قدری حس زندگی در من زياد شده بود که کوچکترين لحظه خوشی جبران ساعتهای دراز
خفقان و اضطراب را می کرد .
ميديدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود – من ميان
رجاله ها يک نژاد مجهول و ناشناس شده بود ، بطوری که فراموش کرده بودند که سابق بر اين
جزو دنيای آنها بوده ام . چيزی که وحشتناک بود حس می کردم که نه زنده زنده هستم و نه
مرده مرده ، فقط يک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنيای زنده ها داشتم و نه از فراموشی
و آسايش مرگ استفاده می کردم .
سر شب از پای منقل ترياک که بلند شدم از دريچه اطاقم به بيرون نگاه کردم ، يک درخت
سياه با در دکان قصابی که تخته کرده بودند .پيدا بود – سايه های تاريک ، درهم مسلوط
شده بودند حس می کردم که همه چيز تهی و موقت است .آسمان سياه و قير اندود مانند
چادر کهنه سياهی بود که بوسيله ستاره های بيشمار درخشان سوارخ سوراخ شده باشد .
درهمين وقت صدای اذان بلند شد . يک اذان بی موقع بود گويا زنی ، شايد آن لکاته
مشغول زائيدن بود ، سرخشت رفته بود . صدای ناله سگی از لابلای اذان صبح
شنيده می شد . من با خودم فکر کردم : ( اگر راست است که هر کسی يک ستاره
روی اسمان دارد ،ستاره من بايد دور ، تاريک و بی معنی باشد – شايد اصلا من ستاره نداشته ام !)
در اين وقت صدای يکدسته گزمه مست از توی کوچه بلند شد که ميگذشتند و
شوخی های هرزه با هم می کردند . بعد دستجمعی زدند زير آواز و خواندند :
بيا بريم تا می خوريم
شراب ملک ری خوريم
حالا نخوريم کی بخوريم ؟
من هراسان خودم را کنار کشيدم ، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی می پيچيد ،
کم کم صدايشان دور و خفه شد . نه ، آنها بامن کاری نداشتند ، آنها نميدانستند ...
دوباره سکوت و تاريکی همه جا را فرا گرفت – من پيه سوز اطاقم را روشن
نکردم ، خوشم آمد که در تاريکی بنشينم – تاريکی ، اين ماده غليظ سيال که در
همه جا و در همه چيز تراوش ميکند . من بان خو گرفته بودم . درتاريکی
بودکه افکار گم شده ام ، ترسهای فراموش شده ، افکار مهيب باور نکردنی که
نمی دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود ، همه از سر نو جان می گرفت ،
راه ميافتاد و بمن دهن کجی ميکرد – کنج اطاق ، پشت پرده ، کنار در ، پر از
اين افکار و هيکلهای بی شکل و تهديد کننده بود .
آنجا کنار پرده يک هيکل ترسناک نشسته بود تکان نمی خورد ، نه غمناک بود و نه
خوشحال . هر دفعه که بر می گشتم توی تخم چشمم نگاه می کرد – بصورت
او آشنا بودم ، مثل اين بود که در بچگی همين صورت را ديده بودم –يکروز سيزده
به در بود ، کنار نهر سورن من به بچه ها سرمامک بازی ميکردم ، همين صورت
بنظرم آمد ه بود که با صورتهای معمولی ديگر که قد کوتاه و مضحک و بی خطر
داشتند ، بمن ظاهر شده بود ، صورتش شبيه همين مرد قصاب روبروی دريچه
اطاقم بود . گويا اين شخص در زندگی من دخالت داشته است و اورا زياد
ديده بودم – گويا اين سايه همزاد من بود و در دايره محدود زندگی من واقع شده بود ...
همينکه بلند شدم پيه سوز را روشن بکنم آن هيکل هم خود بخود محو و ناپديد شد .
رفتم جلوی آينه بصورت خودم دقيق شدم ، تصويری که نقش بست بنظرم بيگانه آمد –
باور کردنی و ترسناک بود . عکس من قوی تر از خودم شده بود و من مثل تصوير
روی آينه شده بودم – بنظرم آمد نمی توانستم تنها با خودم در يک اطاق بمانم .
می ترسيدم اگر فرار بکنم او دنبالم کند ، مثل دو گربه که برای مبارزه روبرو می شوند .
اما دستم را بلند کردم ، جلو چشمم گرفتم تا در چاله کف دستم شب جاودانی را توليد بکنم .
اغلب حالت وحشت برايم کيف و مستی خاصی داشت بطوری که سرم گيج می رفت
وزانوهايم سست می شد و می خواستم قی بکنم . ناگهان ملتفت شدم که روی پاهايم ايستاده بودم .
اين مسئله برايم غريب بود ، معجزه بود – چطور من می توانستم روی پاهايم ايستاده باشم ؟
بنظرم آمد اگر يکی از پاهايم را تکان می دادم تعادلم از دست می رفت ، يکنوع حالت
سرگيجه برايم پيدا شده بود – زمين و موجوداتش بی اندازه از من دور شده بودند .
بطور مبهمی آرزوی زمين لرزه يا يک صاعقه آسمانی می کردم برای اينکه بتوانم مجددا
در دنيای آرام و روشنی بدنيا بيايم .
وقتی که خواستم در رختخواب بروم چند بار با خودم گفتم :
( مرگ ... مرگ ...) لب هايم بسته بود ، ولی از صدای خودم ترسيدم –
اصلا جرات سابق از من رفته بود ، مثل مگسهايی شده بودم که اول پائيز باطاق هجوم
می آوردند ، مگسهايی خشکيده و بی جان که از صدای وز وز بال خودشان ميترسند .
مدتی بی حرکت يک گله ديوار کز می کنند ، همينکه پی می برند که زنده هستند
خودشان را بی محابا بدر و ديوار می زنند و مرده آنها در اطراف اطاق می افتد .
پلکهای چشمم که پايين می آمد ، يک دنيای محو جلوم نقش می بست . يک
دنيايی که همه اش را خودم ايجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق ميداد.
در هر صورت خيلی حقيقی تر و طبيعی تر از دنيای بيداريم بود .
مثل اينکه هيچ مانع و عايقی در جلو فکر و تصورم وجود نداشت ، زمان و مکان
تاثير خود را از دست می دادند - اين حس شهوت کشته شده که خواب
زاييده آن بود ، زاييده احتياجات نهايي من بود .اشکال و اتفاقات باور نکردنی
ولی طبيعی جلو من مجسم می کرد. و بعد از آنکه بيدار می شدم ،
در همان دقيقه هنوز بوجود خودم شک داشتم ، از زمان و مکان خودم بيخبر
بودم - گويا خوابهايی که می ديدم همه اش را خودم درست کرده بودم و
تعبير حقيقی آنرا می دانسته ام .
از شب خيلی گذشته بود که خوابم برد. ناگهان ديدم در کوچه های شهر
ناشناسی که خانه های عجيب و غريب باشکال هندسی ، منشور ، مخروطی،
مکعب با دريچه های کوتاه و تاريک داشت و بدر و ديوار آنها بته نيلوفر پيچيده
بود ، آزادانه گردش می کردم و براحتی نفس می کشيدم . ولی مردم اين
شهر بمرگ غريبی مرده بودند. همه سرجای خودشان خشک شده بودند ،
دو چکه خون از دهنشان تا روی لباسشان پايين آمده بود . بهر کسی دست
ميزدم ، سرش کنده ميشد ميافتاد.
جلو يک دکان قصابی رسيدم ديدم مردی شبيه پيرمرد خنزر پنزری جلو
خانه مان شال گردن بسته بود و يک گز ليک در دستش بود و چشمهای
سرخ مثل اينکه پلک آنها را بريده بودند بمن خيره نگاه می کرد ، خواستم
گزليک را از دستش بگيرم ، سرش کنده شد بزمين افتاد ، من از شدت ترس
پا گذاشتم به فرار ، در کوچه ها می دويدم هرکسی را می ديدم سرجای خودش
خشک شده بود - می ترسيدم پشت سرم را نگاه بکنم ، جلو خانه پدر زنم که
رسيدم برادر زنم ، برادر کوچک آن لکاته روی سکو نشسته بود ، دست کردم
از جيبم دو تا کلوچه درآوردم ، خواستم بدستش بدهم ولی همينکه او را لمس کردم
سرش کنده شد بزمين افتاد . من فرياد کشيدم و بيدار شدم .
هوا هنوز تاري: روشن بود ، خفقان قلب داشتم ؛ بنزرم آمد که سقف
روی سرم سنگينی ميکرد ، ديوارها بی اندازه ضخيم شده بود و سينه ام
ميخواست بترکد . ديد چشمم کدر شده بود .مدتی بحال وحشت زده بتيرهای
اطاق خيره شده بودم ، آنها را میشمردم و دوباره از سرنو شروع می کردم .
همينکه چشمم را بهم فشار دادم صدای درآمد ، ننجون آمده بود اطاقم
را جارو بزند ، چاشت مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه ، من رفتم بالاخانه
جلو ارسی نشستم ، از آن بالا پيرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پيدا نبود ،
فقط از ضلع چپ ، مرد قصاب را ميديدم ، ولی حرکات او که از دريچه
اطاقم ترسناک ، سنگين ، سنجيده بنظرم ميامد ؛ از اين بالا مضحک و بيچاره
جلوه میکرد ، مثل چيزيکه اين مرد نبايد کارش قصابی بوده باشد و بازی
درآورده بود - يابوهای سياه لاغر را که دوطرفشان دو لش گوسفند آويزان
بود و سرفه های خشک و عميق ميکردند آوردند . مرد قصاب دست چربش
را بسبيلش کشيد ، نگاه خريداری بگوسفندها انداخت و دوتا از آنها را
بزحمت برد و بچنگک دکانش آويخت - روی ران گوسفندها را نوازش ميکرد
لابد ديشب هم که دست بتن زنش ميماليد يآد گوسفندها ميافتاد و فکر ميکرد که
اگر زنش را ميکشت چقدر پول عايدش ميشد.
جارو که تمام شد باطاقم برگشتم و يک تصميم گرتفم - تصميم وحشتناک ،
رفتم در پستوی اطاقم گزليک دسته استخوانی را که داشتم از توی مجری
درآوردم ، با دامن قبايم تيغه آنرا پاک کردم و زيرمتکايم گذاشتم - اين
تصميم را از قديم گرفته بودم - ولی نميدانسنتم چه در حرکات مرد قصاب
بود وقتيکه ران گوسفندها را تکه تکه ميبريدند ، وزن ميکرد ، بعد نگاه تحسين آميز
می کرد که منهم بی اختيار حس کردم که ميخواستم از او تقليد بکنم .
لازم داشتم که اين کيف را بکنم - از دريچه اطاقم ميان ابرها يک سوراخ
کاملا آبی عميق روی آسمان پيدا بود ، بنظرم آمد برای اينکه بتوانم بآنجا برسم
بايد از يک نردبان خيلی بلند بالا بروم . روی کرانه آسمان را ابرهای زرد
غليظ مرگ آلود گرفته بود ، بطوريکه روی همه شهر سنگينی می کرد.
- يک هوای وحشتناک و پر از کيف بود ، نمی دانم چرا من بطرف زمين خم
ميشدم ، هميشه در اين هوا بفکر مرگ ميافتادم . ولی حالا که مرگ با صورت
خونين و دستهای استخوانی بيخ گلويم را گرفته بود ، حالا فقط تصميم گرفته بودم ،
که اين لکاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگويد : خدا بيامرزدش ، راحت شد!
در اين وقت از جلو دريچه اطاقم يک تابوت ميبردند که رويش ار سياه کشيده بودند و
بالای تابوت شمع روشن کرده بودند : صدای (لااله الاالله) مرا متوجه کرد
- همه کاسب کارها و رهگذران از راه خودشان برميگشتند و هفت قدم دنبال
تابوت ميرفتند . حتی مرد قصاب هم آمد برای ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و به دکانش برگشت .
ولی پيرمرد بساطی از سر سفره خودش جم نخورد . همه مردم چه صورت جدی
بخودشان گرفته بودند ! شايد ياد فلسفه مرگ و آن دنيا افتاده بودند -
دايه ام که برايم جوشانده آورد ديدم اخمش درهم بود ،
دانه های تسبيح بزرگی که دستش بود می انداخت و با خودش ذکر می کرد-
بعد نمازش را آمد پشت در اطاق من بکمرش زد و بلند بلند تلاوت می کرد (اللهم،اللهم ...)
مثل اينکه من مامور آمرزش زنده ها بودم ! ولی تمام اين مسخره بازيها
در من هيچ تاثيری نداشت . برعکس کيف می کردم که رجاله ها هم
اگر چه موقتی و دروغی اما اقلا چند ثانيه عوالم مرا طی می کردند -
آيا اطاق من يک تابوت نبود ، رختخوابم سردتر و تاريکتر از گور نبود؟
گاهی فکر می کردم آنچه را که می ديدم ،
کسانیکه دم مرگ هستند آنها هم می ديدند . اضطراب و هول وهراس
و ميل زندگی درمن فروکش کرده بود از دور ريختن عقايد ی که به من تلقين شده
بود آرامش مخصوصی در خود حس می کردم - تنها چيزی که از
من دلجوئی می کرد اميد نيستی
پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا می ترساند و خسته می کرد
-من هنوز باين دنيائی که در آن زندگی می کردم ، انس نگرفته بودم
، دنيای ديگر بچه درد من ميخورد ؟ حس می کردم که اين دنيا برای من نبود ،
برای يکدسته آدمهای بی حيا ، پررو ، گدامنش ، معلومات فروش
چاروادار و چشم ودل گرسنه بود - برای کسانی که بفراخور دنيا آفريده
شده بود ند واز زورمندان زمين و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که
برای يک تکه لثه دم می جنباندند گدائی می کردند و تملق می گفتمد -فکر
زندگی دوباره مرا می ترساند و خسته می کرد -نه ، من احتياجی به
بديدين اين همه دنياهای قی آور و اين همه قيافه های نکبت بار نداشتم -
مگر خدا آنقدر نديده بديده بود که دنياهای خودش را بچشم ؟ - اما
من تعريف دروغی
نمی توانم بکنم و در صورتی که دنيای جديدی را بايد طی کرد ،
آرزومند بودم که فکر و احساسات کرخت و کند شده می داشتم .
بدون زحمت نفس می کشيدم
و بی آنکه احساس خستگی کنم ، می توانستم در سايه ستونهای يک
معبد لينگم برای خودم زندگی را بسر ببرم - پرسه می زدم بطوری که آفتاب
چشمم را نمی زد ، حرف مردم وصدای زندگی گوشم را می خراشيد .
.....................................
هر چه بيشتر در خودم فرو می رفتم ، مثل جانورانی که زمستان
در يک سوراخ پنهان می شوند ، صدای ديگران را با گوشم می شنيدم و
صدای خودم را در گلويم می شنيدم - تنهايی و انزوائی که پشت سرم
پنهان شده بود مانند شبهای ازلی و
غليظ و متراکم بود ، شبهائی که تاريکی چسبنده ، غليظ و مسریدارند و
منتظرند روی سر شهرهای خلوت که
پر از خوابهای شهوت و کينه است فرود بيايند - ولی من در مقابل
اين گلوئی که برای خودم بودم بيش
از يکنوع اثبات مطلق و مجنون چيز ديگری نبودم - فشاری که در
موقع توليد مثل دونفر را برای دفع تنهايی به هم می چسباند در
نتيجه همين جنبه جنون آميزاست که در هر کس وجود دارد و با تاسفی
آميخته است که آهسته به سوی عمق مرگ متمايل
می شود ....تنها مرگ است که دروغ نمی گويد !حضور مرگ
همه موهومات را نيست و نابود می
کند . مابچه مرگ هستيم و مرگ است که ما را از فريب های زندگی
نجات می دهد ، و درته زندگی اوست
که ما را صدا می زند و به سوی خودش می
خواند - در سن هائی که ما هنوز زبان مردم را
نمی فهميم اگر گاهی در ميان بازی مکث می
کنيم ، برای اين است که صدای مرگ را بشنويم ..... و درتمام مدت
زندگی مرگ است که به ما اشاره می کند - آيا برای کسی اتفاق نيفتاده که
ناگهان و بدون دليل
به فکر فرو برود و بقدری در فکر غوطه ور بشود که از زمان و مکان خود ش
بيخبر بشود و نداند که فکر چه چيز را می کند ؟ آنوقت بعد بايد کوشش
بکند برای اين که بوضعيت و دنيای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود -
اين صدای مرگ است .درين رختخواب نمناکی که بوی عرق گرفته بود و
وقتی که پلکهای چشمم سنگين می شد و می خواستم خودم را تسليم نيستی و
شب جاودانی بکنم ، همه يادبودهای گمشده و ترس های فراموش شده ام ، از
سر جان می گرفت : ترس اينکه پرهای متکا تيغه خنجر بشود - دگمه
ستره ام بی اندازه بزرگ باندازه سنگ آسيا بشود -ترس اينکه تکه نان لواشی
که بزمين ميافتد مثل شيشهبشکند -دلواپسی اينکه اگرخوابم ببرد روغن پيه سوز
بزمين بريزد و شهر آتش بگيرد ، وسواس اينکه پاهای سگ جلو دکان قصابی مثل
سم اسب صدا بدهد ،هول و هرا س اينکه صدايم ببرد و هر چه فرياد بزنم کسی
بدادم نرسد ...من آرزو می کردم بچگی خودم را بياد بياورم ، اما وقتی که
ميامد و آنرا حس می کردم مثل همان ايام سخت ودردناک بود !سرفه هائی که
صدای سرفه يا بوهای سياه لاغر جلو دکان قصابی را ميداد ، و تهديد دائمی مرگ
که همه افکار او را بدون اميد برگشت لگد مال می کند و ميگذرد بدون بيم وهراس
نبود .نميدانم ديوارهای اطاقم چه تاثير زهر آلودی با خودش داشت که افکار مرا
مسموم می کرد - من حتم داشتم که پيش از مرگ يکنفر ديوانه زنجيری درين
اطاق بوده ، نه تنها ديوارهای اطاقم ، بلکه منظره بيرون و همه و همه دست بيکی
کرده بودند برا ی اين افکار را در من توليد بکنند .!چند شب پيش همينکه در شاه نشين حمام
لباسهايم را کند م افکارم عوض شد . استاد حمامی که آب روی سرم می ريخت
مثل اين بود که افکار سياهم شسته می شد .در حمام سايه خودم را بديوار خيس
عرق کرده ديدم .به تن خودم دقت کردم ، ران ، ساق پا و ميان تنم يک حالت شهوت انگيز
نااميد داشت .سايه آنها هم مثل دهسال پيش بود مثل وقتيکه بچه بودم . سر بينه که لباسم
را پوشيدم ، حرکات قيافه و افکارم دوباره عوض شد .مثل اينکه در محيط و دنيای جديدی
داخل شده بودم ، مثل اينکه در همان دنيائی که از آن متنفر بودم دوباره
بدنيا آمده بودم .
..................................
زندگی من بنظرم همانقدر غير طبيعی ، نامعلوم و باور نکردنی می آمد که نقش
روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم اغلب باين نقش که نگاه می کنم مثل
اين است که بنظرم آشنا می آيد .شايد برای همين نقاش است .......
شايد همين نقاش مرا وادار به نوشتن می کند -يک درخت سروکشيده که زيرش
پيرمردی قوز کرده شبيه جوکيان هندوستان چمباتمه زد ه بحالت تعجب انگشت
سبابه دست چپش را بدهنش گذاشته .
.................................
پای بساط ترياک همه افکار تاريکم را ميان دود لطيف آسمانی پراکنده کرد م.
درين وقت جسمم فکر می کرد ، جسمم خواب ميديد ،ترياک روح نباتی ،روح
بطی عالحرکت نباتی را در کالبد من دميده بود ؟ ولی همينطور که جلو منقل
و سفره چرمی چرت می زدم و عبا روی کولم بود نمی دانم چرا ياد پيرمرد
خنزری پنزری افتاد م . اين فکر
برايم توليد وحشت می کرد . بلند شد م عبا را دور انداختم ،رفتم جلو آينه ،
از صورت خودم خوشم آمد يکجور کيف شهوتی از خودم ميبردم ؛ جلو
آينه بخودم ميگفتم : ( درد تو آنقدر عميق است که ته چشم گير کرده ....
و اگر گريه بکنی يا اشک از پشت چشمت در ميايد يا اصلا اشک در نميايد !...)
بعد دوباره می گفتم تو احمقی چرا زودتر شر خودت را نمی کنی ؟
منتظر چه هستی ... هنوز چه توقعی داری ؟ مگر بغلی شراب توی پستوی
اطاقت نيست ؟... يک جرعه بنوش و دبروکه رفتی !.. احمق ...
تو احمقی ... من با هوا حرف می زدم !..افکاريکه برايم ميامد بهم مربوط نبود .
آنچه که در تاريکی شبها گم شده است ، يک حرکت مافوق بشر مرگ بود .
دايه ام منقل را برداشت و باگامهای شمرده بيرون رفت ، من عرق روی
پيشانی خودم را پاک کردم . بعد نمی دانم اين ترانه را کجاشنيده بودم و
با خودم زمزمه کردم :
( بيا بريم تا می خوريم ،
شراب ملک ری خوريم ،
حال نخوريم کی بخوريم ؟)
هميشه قبل از ظهور بحران بدلم اثر می کرد و اضطراب مخصوصی در
من توليد ميشد .در ين وقت از خودم می ترسيدم ، از همه کس می ترسيدم ،
گويا اين حالت مربوط به ناخوشی بود . برای اين بود که فکرم ضعيف شده بود .
دايه ام يک چيز ترسناک برايم گفت . قسم به پير و پيغمبر می خورد که ديده است
که پيرمرد خنزر پنزر شبها می آيد در اطاق زنم و از پشت در شنيده بود که لکاته
باو ميگفته : شال گردنتو واکن . هيچ فکرش را نميشود کرد - پريروز يا
پس پريروز بود وقتی که فرياد زدم وزنم آمده بود لای در اطاقم خودم ديدم ، بچشم
خودم ديدم که جای دندانهای چرک ، زرد و کرم خورده پيرمرد که از لايش آيت
عربی بيرو ن می آمد روی لپ زنم بود -
اصلا چرا اين مرد از وقتيکه من زن گرفته ام جلو خانه ما پيداش شد ؟ياد م هست
همان روز که رفتم سر بساط پير مرد قيمت کوزه اش را پرسيدم .
از ميان شال گردن دو دندان کرم خورده اش ،يک خنده زننده خشک کرد که مو
بتن آدم راست ميشد و گفت : آيا نديده ميخری ؟ اين کوزه قابلی نداره هان ،
با لحن مخصوصی گفت : قابلی نداره خيرشو ببينی .ننجون برايم خبرش
را آورده بود ، بهمه گفته بود ... بايک گدای کثيف ! دايه ام گفت رختخواب
زنم شپش گذاشته بود و خودش هم بحمام رفته -آری جای دو تا دندان زرد کرم خورده که از لايش آيه های عربی بيرون ميامد روی صورت زنم ديده بودم .همين زن که مرا
به خودش راه نميداد که مرا تحقير ميکرد ولی با وجود همه اينها او را دوست داشتم. با تمام وجود اينکه تا کنون نگذاشته بود يکبار روی لبش را ببوسم !.بيش از اين ممکن
نيست .... تحمل ناپذير است.... ناگهان ساکت شدم .بعد با حالت شمرده و بلند با لحن تمسخر آميز ميگفتم: ( بيش ازين ..)بعد اضافه ميکردم :
( من احمقم ) در اين وقت يک چيز باور نکردنی ديدم . در باز شد و آن لکاته آمد .معلوم ميشود که گاهی بفکر من ميافتد - باز هم جای شکرش باقی است .
فقط می خواستم بدانم آيا ميدانست که برای خاطر اوبود که من ميمردم . اين لکاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد .نميدانم چه اشعه ای از وجودش ، از حرکتش
تراوش ميکرد که بمن تسکين ميداد آيا اين همان زن لطيف ، همان دختر ظريف
اثيری بود که لباس سياه چين خورده می پوشيد و کنار نهر سورن با هم سرمامک باز ی
ميکرديم .تا حالا که باو نگاه ميکردم درست متوجه نميشدم . راستش از صورت او، از چشمهای او خجالت می کشيدم . زنی که بهمه کس تن در ميداد الا بمن و
من فقط خودم را بياد بود موهوم بچگی او تسليت ميداد م. آنوقتی که يک صورت ساد ه
بچگانه ، يک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پير مردخنزری سر گذر
روی صورتش ديده نميشد - نه اين همانکس نبود .او به طعنه پرسيد که ( حالت چطوره ؟) من جوابش دادم : ( آيا تو آزاد نيستی ) آيا هر چی دلت می خواد
نميکنی - بسلامتی من چکارداری ؟او در را بهم زد و رفت . اصلا برنگشت بمن نگاه بکنه . او همان زنی که گمان می کرد م عاری از هر گونه احساسات است از
اين حرکت من رنجيد .چند بار خواستم بلند شوم بروم روی دست و پايش بيفتم گريه بکنم پوزش بخواهم . چند دقيقه ، چند ساعت ،يا چند قرن گذشت نميدانم .
مثل ديوانه ها شده بودم و از خودم کيف می کرد م . يک خدا شده بودم ،از خدا هم بزرگتر شده بودم .ولی او دوباره برگشت بلند شدم دامنش را بوسيدم و در حالت گريه
و سرفه بپايش افتادم صورتم را بساق پای او ماليدم و چند بار باسم اصليش اورا
صدا زدم . اما در ته قلبم می گفتم ( لکاته ...لکاته ) . آنقدر گريه کردم
نميدانم چقدر وقت گذشت همينکه بخودم آمدم ديدم او رفته . از سر جايم تکان
نمی خوردم همانطور خيره مانده بودم . وقتی که دايه ام يک کاسه آش جو و ترپلو جوجه
برايم آورد از زور ترس و وحشت عقب رفت و سينی ازدستش افتاد . بعد بلند شد م سر فتيله را با گلگير زدم و رفتم جلوی آينه دوده هارا به صورت خودم ماليدم .
چه قيافه ترسناکی ! با انگشت پای چشمم را می کشيدم ول می کردم ، دهنم را ميدرانيدم ،توی لپ خودم باد می کردم . همه اين قيافه ها درمن و مال من بود ند .
شکل پيرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه اينها را خودم ديدم .شايد
فقط در موقع مرگ قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد می شد و حالت طبيعی که بايد داشته
باشد بخودش می گرفت :ولی آيا درحالت آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخر آميز من روی صورتم حک کرده بود ،علامت خودش را سخت تر و عميق تر باقی
نمی گذاشت ؟يکمرتبه زدم زير خنده ، چه خنده خراشيده زننده و ترسناکی بود .
همين وقت بسرفه افتادم و يک تکه خلط خونين ، يک تکه از جگرم روی آينه افتاد.همين که
برگشتم ، ديدم ننجون بارنگ پريده مهتابی ، موهای ژوليده يک کاسه آش جو از
همان آشی که برايم آورده بودند روس دستش بود و بمن مات نگاه می کرد .
وقتی خواستم بخوابم ،دور سرم يک حلقه آتشين فشار ميداد .دستم را
رویتنم ميماليدم و درفکرم اعضای بدنم را : ران ، ساق پا ، بازوو همه آنها را با اعضای تن زنم مقايسه می کردم .
از تجسم خيلی قوی تر بود ، چون صورت يک احتياج را داشت .حس کردم که می خواستم او نزديک من باشد .يادم افتاد ، نه ، يکمرتبه بمن الهام شد که يک بغلی شراب
در پستوی اطاقم دارم ، شرابی که زهر دندان ناگ درآن حل شده بود و بايک جرعه آن همه کابوسهای زندگی نيست و نابود می شد ... ولی آن لکاته ..؟ اين کلمه
مرا بيشتر باو حريص ميکرد ، بيشتر او را سرزند هو پر حرارت بمن جلوه میداد .آيا برای هميشه مرا محروم کرده بودند ؟ برای همين بودکه حس ترسناک تری درمن پيدا
شده بود .نميدانم چرا مرد قصاب روبروی دريچه اطاقم افتاده بود که آستينش را بالا ميزد ، بسم الله ميگفت و گوشتها را ميبريد .از توی رختخوابم بلند شدم ،آستينم را بالا
زدم و گز ليک دسته استخوانی را که زير متکايم گذاشته بودم برداشتم .
قوزکردم و يک عبای زرد هم روی دوشم انداختم .بعد سرورويم را با شال گردن پيچيدم
که احالت مرد خنزری پنزری در من پيدا شده بود .بعد پاورچين بطرف اطاق زنم رفتم .اطاقش تاريک بود ، در را آهسته باز کردم .بلند بلند با خودش ميگفت :
شال گردنتو وا کن . رفتم دم رختخواب ،سرم را جلو نفس گرم و ملايم او گرفتم .دقت کرد م که ببينم آيا در اطاق او مرد ديگری هم هست .ولی او تنها بود . نسبت
به احساس شرم کرده بودم که چرا به افترا زده بودم .اين احساس دقيقه ای بيش
طول نکشيد ،چون در همينوقت از بيرون در صدای عطسه آمد و يک خند ه خفه و
مسخره آميز که مو را بتن آدم راست می کرد شنيدم .اگر صبر نيامده بود همان طوريکه تصميم گرفته بودم همه گوشت تن اورا تکه تکه ميکردم ، می دادم بقصاب جلو خانه امان
تا بمردم بفروشد و يک تکه از گوشت رانش را می دادم به پيرمرد قاری که بخورد .
اگر او نميخنديد اينکار را ميبايسی شب انجام ميدادم که چشمم در چشم آن لکاته نميافتاد .
بالاخره از کنا ررختخوابش يک تکه پارچه که جلو پايم را گرفته بود برداشتم و هراسان بيرون دويدم .در اطاق خودم برگشتم جلو پيه سوز ديدم که پيرهن او را برداشته ام .
آنرا بوئيدم ، ميان پاهايم گذاشتم و خوابيدم .صبح زود از صدای داد و بيداد زنم بلند شد م که سر گم شد ن پيراهن دعوا راه انداخته بود و تکرار می کرد
صدای خسته
دیگه هر چی می خونم ، داد می زنم ، نمی رسه
این صدا دیگه حتی به حنجره م نمی رسه
کوک اسمون تمومه ، این صدای آخره
نم نم تکرگه ، هر چی هست هوای آخره
نه تو اسمون ، نه من پرنده دربه درم
نه تو سنگی ، نه من اون پنجره ی پرسفرم
یه نگاه به پشت سر ، یه سینه رو به اسمون
یه نیگاه به پشت در ، یه دل میون کهکشون
من صدای پر کبوترای اخرم
دام عاشقونه هوای بیرون درم
ماهِ رو طناب رختم ، روی شاخه های بید
شعر برگای درختی که به ابرا نرسید
نشد از گریه همه پنجره ها رو وا کنیم
نشد از دیوار رد شیم و شبو صدا کنیم
من صدای گریه کبوترای پرپرم
یه طناب ، یه تور پاره ، یه هوای پرپرم
دیگه هر چی می خونم ، داد می زنم ، نمی رسه
این صدا حتی دیگه به حنجرم نمی رسه
ترانه سر : طاها شهیدی




هر کی می گه عاشق و بی قرارتم دروغه
هر لحظه با گریه در انتظارتم دروغه
---------------
هر کی می گه رفیقتم دشمن جونه
پیمونه محبتش ساغر خونه
--------------
هر کی می گه اثیر اون نگاهتم دروغه
تو لحظه های خستگی پناهتم دروغه
--------------
هر کی برای گریه شونه هاش پناهِ
رُخش چو روز روشنو دلش سیاهِ
---------------
رنج پیاپی مکش ای مهربون
مست دقایق مشو ای بی نشون
قدر دل غم زده ات را بدون
----------------
دست ارادت نده با هر کسی
عطر گل یاس ندارد کسی
اخر قصه به کجا می رسی
---------------
پرده جان کاه ظلمت را بسوزان
ای دل من شعله آهت کجاست
---------------
جانم از این تیرگی ها بر لب امد
اسمان عمر من آهت کجاست
---------------
رنج پیاپی مکش ای مهربون
مست دقایق نشو ای بی نشون
قدر دل غم زده ات را بدون
---------------
دست ارادت مده با هر کسی
عطر گل یاس ندارد کسی
اخر قصه به کجا می رسی
---------------
هر کی می گه عاشق و بی قرارت دروغه
هر لحظه با گریه در انتظارتم دروغه
--------------
هر کی می گه رفیقتم دشمن جونه
پیمونه محبتش ساغر خونه
---------------
هر کی می گه اثیر اون نگاهتم دروغه
تو لحظه های خستگی پناهتم دروغه
---------------
هر کی برای گریه شونه هاش پناهِ
رُخش چو روز روشنو دلش سیاهِ

« هنگامی که شادی من به دنیا آمد »
هنگامی که شادی من به دنیا آمد ، او را در بغل گرفتم و روی بام خانه فریاد زدم« ای همسایگان ، بیایید ، بیایید و ببینید ، زیرا که امروز شادی من به دنیا آمده است . بیایید و این موجود سرخوش را که در آفتاب می خندد بنگرید .»
ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار در شگفت شدم.
تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار می زدم – ولی هیچ کس به من اعتنایی نکرد . من و شادی ام تنها ماندیم ؛ نه هیچ کس سراغی از ما گرفت و نه هیچ کس به دیدن ما آمد .
آنگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد ، زیرا که زیبایی او در هیچ دلی جز دل من جا نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید .
آنگاه شادی من از تنهایی مرد .
اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می آورم . ولی یاد یک برگ پاییزی ست که چندی در باد نجوا میکند و سپس صدایی از او بر نمی آید .
«و هنگامی که اندوه من به دنیا آمد »
هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم .
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد ، و سرشار از
شادی های شگرف .
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم ، و جهان گردا گردمان را هم دوست
می داشتیم ؛ زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود .
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم ، روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند ؛ زیرا که اندوه زبان گویایی داشت ، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود .
هر گاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان
می نشستند و گوش میدادند ؛ زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت .
هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم ، مردمان ما را با چشمان مهربان
می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند .بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند ، زیرا که انده چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرفراز بودم .
ولی اندوه من مرد ، چنان که همه چیزهای زنده می میرند ، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم .
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین نمی آیند .
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .
هر گاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند .
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند
« ببینید ، این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است .»

مهران غفوریان رو می شناسی ؟ بابا همون که با ساعت خوش شروع کرد ، همون که تپله ، قیافش مثل محمرضا گلزار می مونه ( الکی ) بابا همکون تو این چند نفر بازی می کرد اه چرا نمی گیری کی رو می گم همون که زیر اسمان شهر رو ساخت همون خالی بنده رو می گم ، باز هم نگرفتی کی رو می گم ، همون که فیلم شارلاتانش تا چند وقت پیش رو پرده بود ، افرین شناختی . حالا اون بزار کنار ، من که با اون کار ندارم با باباش کار دارم ، باباش اومده سمنان زندگی می کنه ، تازه تو راه اهن استخدامش کردن ، اقا نمی دونی کپیه مهرانه ، ببخشید مهران کپیه اونه ، البته باباش خوش تیپ تره دور از جون شما .
البته با عرض معذرت به علت نبود عکس پدر من از عکی پسر استفاده کردم .

