شب موقعيکه وجود من در سر حد دو دنيا موج می زد ، کمی قبل
از دقيقه ای که در يک خواب عميق و تهی غوطه ور بشوم خواب می ديدم
– بيک چشم بهم زدن من زندگی ديگری به غير از زندگی خودم را
طی می کردم در هوای ديگر نفیس می کشيدم و دور بودم .
مثل اينکه می خواستم از خودم بگريزم و سرنوشتم را تغيير بدهم
–چشمم را که می بستم دنيای حقيقی خودم به من ظاهر می شد –
اين تصويرها زندگی مخصوص به خود داشتند ، آزادانه محو و دوباره پديدار می شدند .
گويا اراده من در آنها موثر نبود .ولی اين مطلب مسلم هم نيست ،
مناظريکه جلو من مجسم می شد خواب معمولی نبود ، چون هنوز
خوابم نبرده بود .من در سکوت و آرامش ، اين تصويرها را از
هم تفکيک می کردم و با يکديگر می سنجيدم .بنظرم می آمد که تا
اين موقع خودم را نشناخته بودم و دنيا آنطوری که تاکنون تصور می کردم
مفهوم و قوه خود را از دست داده بود و بجايش تاريکی شب فرمانروائی داشت
– چون بمن نياموخته بودند که بشب نگاه بکنم و شب را دوست داشته باشم .
من نمی دانم د راين وقت آيا بازويم بفرمانم بود يا نه –گمان می کردم اگر دستم
را باختيار خودش می گذاشتم بوسيله تحريک مجهول و ناشناسی خود بخود بکار
می افتاد ،بی آنکه بتوانم درحرکات آن دخل و تصرفی داشته باشم .
اگر دايم همه تنم را مواظبت نمی کردم و بی اراده متوجه آن نبودم ،
قادر بود که کارهائی از آن سر بزند که هيچ انتظارش را نداشتم .
اين احساس از دير زمانی در سن من پيدا شده بود که زنده زنده تجزيه می شد م.
نه تنها جسمم ، بلکه روحم هميشه با قلبم متناقض بود و باهم ساز ش نداشتند
–هميشه يکنوع فسخ و تجزيه غريبی را طی می کردم – گاهی فکر
چيزهائی را می کردم که خودم نمی توانستم باور کنم . گاهی حس ترحم
در من توليد می شد . در صورتيکه عقلم به من سرزنش می کرد .
اغلب با يک نفر که حرف می زدم ، يا کاری می کردم ، راجع به موضوع های
گوناگون داخل بحث می شدم ، در صورتيکه حواسم جای ديگری بود بفکر
خودم بودم و توی دلم به خودم ملامت می کردم . يک توده در حال فسخ
و تجزيه بود .گويا هميشه اينطور بوده و خواهم بود يک مخلوط نا متناسب عجيب ...
چيزيکه تحمل ناپذير است حس می کردم از همه اين مردمی که می ديدم و
ميانشان زندگی می کردم دور هستم ولی يک شباهت ظاهری ، يک شباهت
محو و دور و درعين حال نزديک مرا به آنها مر بوط می کرد.همين
احتياجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می کاست –
شباهتی که بيشتر از همه بمن زجر می داد اين بود که رجاله ها هم
مثل من از اين لکاته ، از زنم خوششان می آمد و او هم بيشتر به آنها
راغب – حتم دارم که نقصی در وجود يکی از ما بوده است.
اسمش را لکاته گذاشتم چون هيچ اسمی باين خوبی رويش نمی افتاد .
نمی خواهم بگويم زنم چون خاصيت زن و شوهری بين ما وجود نداشت
و بخودم دروغ می گفتم .- من هميشه از روز ازل او را لکاته ناميده ام
ولی اين اسم کشش مخصوصی داشت اگر او را گرفتم برای اين بود که اول
او بطرف من آمد .آنهم از مکر و حيله اش بود . نه ، هيچ علاقه ای بمن نداشت
– اصلا چطورممکن بود او بکسی علاقه پيدا بکند ؟يک زن هوس باز که يک
مرد را برای شهوترانی ، يکی را برای عشقبازی و يکی را برای شکنجه دادن
لازم داشت – گمان نمی کنم که او باين تثليت هم اکتفا می کرد .ولی مرا
قطعا برای شکنجه دادن انتخاب کرده بود . ودرحقيقت بهتر از اين نمی توانست
انتخاب بکند اما من او را گرفتم چون شبيه مادرش بود –چون يک شباهت محو و
دور با خودم داشت . حالا او را نه تنها دوست داشتم ،بلکه همه ذرات
تنم او را می خواست . مخصوصا ميان تنم ، چون نمی خواهم احساسات
حقيقی را زير لفاف موهوم عشق و علاقه و الهيات پنهان کنم –
چون هوزوارشن ادبی بدهنم مزه نمی کند .
گمان می کردم که يکجور تشعشع يا هاله ، مثل هاله ای که دور انبياء ميکشند
ميان بدنم موج ميزد و هاله ميان بدن او را لابد هاله رنجور و ناخوش من می طلبيد
و با تمام قوا بطرف خودش می کشيد .
حالم که بهتر شد ، تصميم گرفتم بروم .بروم خود را گم بکنم ، مثل سگ خوره گرفته
که ميداند بايد بميرد .مثل پرندگانی که هنگام مرگشان پنهان می شوند .صبح زود بلند
شدم ، دو تا کلوچه که سر رف بود برداشتم و بطوريکه کسی ملتفت نشود از خانه فرار
کردم ، از نکبتی که مرا گرفته بود گريختم ، بدون مقصود معينی از ميان کوچه ها ،
بی تکليف از ميان رجاله هائی که همه آنها قيافه طماع داشتند و دنبال پول و شهرت
می دويدند گذشتم من احتياجی بديدن آنها نداشتم چون يکی از آنها نماينده باقی ديگرشان بود .
همه آنها يک ذهن بودند که يک مشت روده بدنبال آن آويخته و منتهی بآلت تناسبيشان می شد .
ناگهان حس کردم که چالاک تر و سبکتر شده ام ، عضلات پاهايم بتندی و جلدی مخصوصی
که تصورش را نمی توانستم بکنم براه افتاده بود .حس می کردم که از
همه قيدهای زندگی رسته ام – شانه هايم را بالا انداختم ، اين حرکت
طبيعی من بود ، در بچگی هر وقت از زير بار زحمت و مسئوليتی آزاد
می شد م همين حرکت را انجام می دادم .
آفتاب بالا می آمد و می سوزانيد . در کوچه های خلوت افتادم ، سر راهم
خانه های خاکستری رنگ باشکال هندسی عجيب و غريب : مکعب ، منشور ،
مخروطی با دريچه های کوتاه و تاريک ديده می شد . اين دريچه ها بی درو بست
، بی صاحب و موقت به نظرمی آمدند . مثل اين بود که هرگز يک موجود
زنده نمی توانست در اين خانه ها مسکن داشته باشد .
خورشيد مانند تيغ طلائی ، از کنار سايه ديوار ميتراشيد و بر می داشت .
کوچه ها بين ديوارهای کهنه سفيد کرده ممتد می شدند ، همه جا آرام و
گنگ بود مثل اينکه همه عناصر قانون مقدس آرامش هوای سوزان ، قانون
سکوت را مراعات کرده بودند . می آمد که در همه جا اسراری پنهان
بود ، بطوريکه ريه هايم جرئت نفس کشيدن را نداشتند .
يکمرتبه ملتفت شدم که از دروازه خارج شده ام – حرارت آفتاب با
هزاران دهن مکند عرق تن مرا بيرون می کشيد . بته های صحرا
زير آفتاب تابان برنگ زرد چوبه در آمده بودند .خورشيد مثل چشم تب دار ،
پرتو سوزان خود را از ته آسمان نثار منظره خاموش و بيجان می کرد .ولی
خاک و گياه های اينجا بوی مخصوصی داشت ، بوی آن بقدری قوی بود
که از استشمام آن بياد دقيقه های بچگی خودم افتادم – نه تنها حرکات
و کلمات آنزمان را در خاطرم مجسم کرد ، بلکه يک لحظه آن دوره را
در خودم حس کردم ، مثل اينکه ديروز اتفاق افتاده بود . يک نوع
سرگيجه گوارا بمن دست داد ، مثل اينکه دوباره در دنيای گمشده
ای متولد شده بودم . اين احساس يک خاصيت مست کننده داشت
و مانند شراب کهنه شيرين در رگ و پی من تاته وجودم تاثير کرد –
در صحرا خارها ، سنگها ، تنه درختها وبته های کوچک کاکوتی
را می شناختم – بوی خودمانی سبزه ها را می شناختم .
ياد روزهای دور دست خودم افتادم ولی همه اين ياد بودها
بطرز افسون مانندی از من دور شده بود و آن يادگار باهم زندگی مستقلی داشتند .
در صورتيکه من شاهد دور و بيچاره ای بيش نبودم و حس می کردم که
ميان من و آنها گرداب عميقی کنده شده بود .حس می کردم که امروز
دلم تهی و بته های عطر جادوئی آنزمان را گم کرده بودند ، درختهای
سرو بيشتر فاصله پيدا کرده بودند ، تپه ها خشکتر شده بودند –
موجودی که آنوقت بودم ديگر وجود نداشت و اگر حاضرش می کردم و
با او حرف می زدم نمی شنيد و مطالب مرا نمی فهميد . صورت يک
نفر آدمی را داشت که سابق برين با او آشنا بوده ام ولی از من و جزومن نبود .
دنيا به نظرم يک خانه خالی و غم انگيز آمد و در سينه ام اظطرابی
دوران می زد مثل اينکه حالا مجبور بودم با پای برهنه همه اطاقهای
اين خانه را سرکشی کنم – از اطاقهای تو در تو می گذشتم ، ولی
زمانی که باطاق آخر در مقابل آن لکاته می رسيدم ، درهای پشت سرم
خود بخود بسته می شد و فقط سايه های لرزان ديوار هائی که زاويه
آنها محو شده بود مانند کنيزان و غلامان سياه پوست در اطراف من پاسبانی می کردند .
نزديک نهر سورن که رسيدم جلوم يک کوه خشک خالی پيدا شد . هيکل
خشک و سخت کوه مرا بياد دايه ام انداخت ، نمی دانم چه رابطه ای بين
آنها وجود داشت . از کنار کوه گذشتم ، در يک محوطه کوچک و با
صفائی رسيدم که اطرافش را کوه گرفته بود و بالای کوه يک قلعه بلند
که با خشت های وزين ساخته بودند ديده می شد .
در سايه روشن اطاق بکوزه آب که روی رف بود خيره شده بودم .
بنظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است خوابم نخواهد برد –يکجور
ترس بيجا برايم توليد شده بودکه کوزه خواهد افتاد ، بلند شدم که جای
کوزه را محفوظ کنم ، ولی بواسطه تحريک مجهولی که خودم ملتفت
نبودم دستم را عمدا بکوزه خورد ، کوزه افتاد و شکست ، بالاخره
پلکهای چشمم را بهم فشار دادم ، اما بخيالم رسيد که دايه ام بلند شده
بمن نگاه می کند مشتهای خود را زير لحاف گره کردم ، اما هيچ اتفاق
فوق العاده ای رخ نداده بود . در حالت اغما صدای در کوچه
را شنيدم ، صدای پای دايه ام را شنيدم که نعلينش بزمين ميکشيد و
رفت نان و پنير را گرفت .
بعد صدای دور دست فروشنده ای آمد که ميخواند : (صفر ابره شاتوت ؟)
نه ، زندگی مثل معمول خسته کننده شروع شده بود . روشنائی زيادتر ميشد ،
چشمهايم را که باز کردم يک تکه از انعکاس آفتاب روی سطح آب حوض که
از دريچه اطاقم بسقف افتاده بود ميلرزيد .
بنظرم آمد خواب ديشب آنقدر دور و محو شده بود مثل اينکه چند سال قبل وقتيکه
بچه بودم ديده ام . دايه ام چاشت مرا آورده ، مثل اين بود که صورت دايه ام
روی يک آينه دق منعکس شده باشد ، آنقدر کشيده و لاغر بنظرم جلوه کرد،
بشکل باور نکردنی مضحکی در آمده بود . انگاری که وزن سنگينی صورتش
را پايين کشيده بود .
با اينکه ننجون می دانست دود غليان برايم بد است باز هم در اطاقم غليان می کشيد .
اصلا تا غليان نميکشيد سر دماغ نمی آمد . از بسکه دايه ام از خانه اش از
عروسش و پسرش برايم حرف زده بود ، مرا هم با کيفهای شهوتی خودش شريک
کرده بود – چقدر احمقانه است ، گاهی بيجهت بفکر زندگی اشخاص خانه دايه ام
ميافتادم ولی نميدانم چرا هر جور زندگی و خوشی ديگران دلم را بهم می زند –
در صورتيکه ميدانستم زندگی من تمام شده و بطرز دردناکی آهسته خاموش می شود .
بمن چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمقها و رجاله ها بکنم ، که سالم بودند ،
خوب ميخوردند ، خوب می خوابيدند و خوب جماع می کردند و هر گز ذره ای از
دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هر دقيقه بسر و صورتشان ساييده نشده بود ؟
ننجون مثل بچه ها با من رفتار می کرد . ميخواست همه جای مرا ببيند .
من هنوز از زنم رو در واسی داشتم . وارد اطاقم که ميشدم روی خلط خودم
را که در لگن انداخته بودم ، می پوشاندم – موی سر و ريشم را شانه می کردم .
شبکلاهم را مرتب می کرد م . ولی پيش دايه ام هيچ جور رو در واسی نداشتم –
چرا اين زن که هيچ رابطه ای با من نداشت خودش را آنقدر داخل زندگی من کرده بود ؟
يادم است در همين اطاق روی آب انبار زمستان ها کرسی می گذاشتند .
من و دايه ام با همين لکانه دور کرسی ميخوابيديم . تاريک روشن چشمهايم باز ميشد
نقش پرده گلدوزی که جلو در آويزان بود در مقابل چشمم جان می گرفت .
يعنی مجبور شدم او را بگيرم ؛ فقط يکبار اين دختر خودش را بمن تسليم
کرد ، هيچوقت فراموش نخواهم کرد . آنهم سر بالين مادر مرده اش بود -
خيلی از شب گذشته بود ، من برای آخرين وداع همينکه همه اهل خانه
بخواب رفتند با پيراهن وزير شلواری بلند شدم ، در اطاق مرده رفتم . ديدم
دو شمع کافوری بالای سرش ميسوخت. يک قرآن روی شکمش گذاشته
بودند برای اينکه شيطان در جسمش حلول نکند - پارچه روی صورتش را
که پس زدم عمه ام را با آن قيافه با وقار و گيرنده اش ديدم . مثل اينکه همه
علاقه های زمينی در صورت او بتحليل رفته بود. يک حالتی که مرا وادار
بکرنش ميکرد. ولی در عين حال مرگ بنظرم اتفاق معمولی و طبيعی آمد -
لبخند تمسخر آميزی که گوشه لب او خشک شده بود . خواستم دستش را
ببوسم و از اطاق خارج شوم ، ولی رويم را که برگردانيدم با تعجب ديدم
همين لاته که حالا زنم است وارد شد و روبروی مادر مرده ، مادرش با چه
حرارتی خودش را بمن چسبانيد ، مرا بسوی خودش می کشيد و چه بوسه های
آبداری از من کرد ! من از زور خجالت ميخواستم بزمين فرو بروم . اما
تکليفم را نميدانستم ، مرده با دندانهای ريک زده اش مثل اين بود که ما را
مسخره کرده بود - بنظرم آمد که حالت لبخند آرام مرده عوض شده بود -
من بی اختيار او را در آغوش کشيدم و بوسيدم ، ولی در همين لحظه پرده اطاق
مجاور پس رفت و شوهر عمه ام ، پدر همين لکاته قوز کرده و شال گردن بسته وارد
اتاق شد.
خنده خشک و زننده چندش انگيزی کرد. مو بتن آدم راست ميشد.
بطوريکه شانه هايش تکان ميخورد ، ولی بطرف ما نگاه نکرد . من از زور
خجالت ميخواستم به زمين فرو روم ، و اگر ميتوانستم يک سيلی محکم بصورت
مرده ميزدم که بحالت تمسخر بمانگاه می کرد. چه ننگی ! هراسان از
اطاق مجاور بيرون دويدم - برای خاطر همين لکاته - شايد اينکار را جور کرده بود
تا مجبور بشوم او را بگيرم .
با وجود اينکه خواهر برادر شيری بوديم ، برای اينکه آبروی آنها بباد
نرود ؛ مجبور بودم که او را بزنی اختيار کنم .
چون اين دختر باکره نبود ، اين مطلب را هم نميدانستم - من اصلا
نتوانستم بدانم - فقط بمن رسانده بودند - همان شب عروسی وقتی که
توی اطاق تنها مانديم من هر چه التماس درخواست کردم ، بخرجش نرفت
و لخت نشد. ميگفت : (بی نمازم .) مرا اصلا بطرف خودش راه نداد ؛ چراغ
را خاموش کرد و رفت آنطرف خوابيد . مثل بيد بخودش ميلرزيد ،
انگاری که او را در سياه چال با يک اژدها انداخته بودند - کسی باور نميکند
يعنی باورکردنی هم نيست . او نگذاشت که من يک ماچ از لپهايش
بکنم . شب دوم هم من رفتم سرجای شب اول روی زمين خوابيدم
و شبهای بعد هم از همين قرار ، جرات نميکردم - بالاخره مدتها گذشت
که من آنطرف اطاق روی زمين ميخوابيدم - کی باور ميکند ؟ دو ماه ، نه ، دو ماه
و چهار روز دور از او روی زمين خوابيدم و جرات نمی کردم نزديکش بروم .
او قبلا دستمال پرمعنی را درست کرده بود ، خون کبوتر به آن زده بود ،
نميدانم . شايد همان دستمالی بود که از شب اول عشقبازی خودش
نگهداشته بود برای اينکه بيشتر مرا مسخره بکند - آنوقت همه بمن تبريک
ميگفتند - بهم چشمک ميزدند ، و لابد توی دلشان ميگفتند (يارو ديشب
قلعه رو گرفته ؟) و من بروی مبارکم نميآوردم - بمن می خنديدند ، بخريت
من ميخنديدند . با خودم شرط کرده بودم که روزی همه اينها را بنويسم .
بعد از آنکه فهميدم او فاسق های جفت و تاق دارد و شايد بعلت
اينکه آخوند چند کلمه عربی خوانده بود و او را تحت اختيار من گذاشته بود
از من بدش ميآمد ، شايد ميخواست آزاد باشد . بالاخره يکشب تصميم
گرفتم که بزور پهلويش بروم تصميم خودم را عملی کردم . اما بعد از
کشمکش سخت او بلند شد و رفت و من فقط خود را راضی کردم آن شب
در رختخوابش که حرارت تن او بجسم او فرو رفته بود و بوی او را ميداد
بخوابم و غلت بزنم . تنها خواب راحتی که کردم همان شب بود - از آن
شب ببعد اطاقش را از اطاق من جدا کرد.
شبها وقتيکه وارد خانه ميشدم ، او هنوز نيامده بود ، نميدانستم که آمده
است يا نه - اصلا نميخواستم که بدانم - چون من محکوم به تنهايی ،
محکوم به مرگ بوده ام . خواستم بهر وسيله ای شده با فاسق های او رابطه پيدا بکنم
اين را ديگر کسی باور نخواهد کرد - از هرکسيکه شنيده بودم خوشش ميآمد ،
کشيک ميکشيدم ؛ ميرفتم هزار جور خفت و مذلت بخودم هموار ميکردم ،
با آنشخص آشنا ؛ تملقش را ميگفتم و او را برايش غر ميزدم و
ميآوردم آنهم چه فاسق هايی : سيرابی فروش ، فقيه ، جگرکی ، رييس داروغه ،
مقنی ، سوداگر ، فيلسوف که اسمها و القابشان فرق ميکرد ، ولی همه شاگرد
کله پز بودند . همه آنها را بمن ترجيح ميداد - با چه خفت و خواری خودم
را کوچک و ذليل ميکردم کسی باور نخواهد کرد . می ترسيدم زنم از دستم
در برود . ميخواستم طرز رفتار ، اخلاق و دلربايی را از فاسقهای زنم ياد
بگيرم ولی جاکش بدبختی بودم که همه احمقها بريشم می خنديدند - اصلا
چطور ميتوانستم رفتر و اخلاق رجاله ها را ياد بگيرم ؟ حالا ميدانم آنها
را دوست داشت چون بی حيا ، احمق و متعفن بودند . عشق او اصلا با کثافت
و مرگ توام بود - آيا حقيقتا من مايل بودم با او بخوابم ، آيا صورت
ظاهر او مرا شيفته خود کرده بود يا تنفر او از من ، يا حرکات و اطوارش
بود و يا علاقه و عشقی که از بچگی به مادرش داشتم و يا همه اينها دست
بيکی کرده بودند ؟ نه ، نميدانم . تنها يک چيز را ميدانم : اين زن . اين لکاته
اين جادو ، نميدانم چه زهری در روح من ، در هستی من ريخته بود که
نه تنها او را ميخواستم ، بلکه تمام ذرات تنم ، ذرات تن او را لازم داشت .
فرياد ميکشيد که لازم دارد و آرزوی شديدی ميکردم که با او در جزيره
گمشده ای باشم که آدميزاد در آنجا وجود نداشته باشد ، آرزو ميکردم که
يک زمين لرزه يا طوفان و يا صاعقه آسمانی همه اين رجاله ها که پشت ديوار
اطاقم نفس ميکشيدند ، دوندگی می کردند و کيف می کردند ، همه را ميترکانيد
و فقط من و او ميمانديم .
آيا آنوقت هم هر جانور ديگر ، يک مار هندی ، يک اژدها را بمن ترجيح نميداد ؟
آرزو می کردم که يک شب را با او بگذرانم و با هم در آغوش هم ميمرديم - بنظرم
می آيد که اين نتيجه عالی وجود و زندگی من بود .
مثل اين بود که اين لکاته از شکنجه من کيف و لذت ميبرد ، مثل اينکه دردی که مرا
ميخورد کافی نبود - بالاخره من از کار و جنبش افتادم و
خانه نشين شدم - مثل مرده متحرک . هيچکس از رمز ميان ما خبر نداشت ،
دايه پيرم که مونس مرگ تدريجی من شده بود بمن سرنش ميکرد - برای
خاطر همين لکاته پشت سرم ، اطراف خودم می شنيدم که در گوشی به هم می گفتند :
اين زن بيچاره چطور تحمل اين شرور و ديوونه رو ميکنه ؟ حق بجانب
آنها بود ، چون تا درجه ای که من ذليل شده بودم باورکردنی نبود .
روز به روز تراشيده شدم ، خودم را که د رآينه نگاه ميکردم گونه هايم
سرخ و رنگ گوشت جلو دکان قصابی شده بودم - تنم پرحرارت و چشمهايم
حالت خمار و غم انگيزی بخود گرفته بود .
از اين حالت جديد خودم کيف می کردم و درچشمهايم غبار مرگ را ديده
بودم ، ديده بودم که بايد بروم .
بالاخره حکيم باشی را خبر کردند ، حکيم رجاله ها ،
حکيم خانوادگی که بقول خودش ما را بزرگ کرده بود .
با عمامه شيرو شکری و سه قبضه ريش وارد شد . او افتخار می کرد
دوای قوت باه به پدر بزرگم داده ، خاکه شير و نبات حلق من ريخته و
فلوس بناف عمه ام بسته است . باری ، همينکه آمد سر پائين من نشست
نبضم را گرفت ، زبانم را ديد ، دستورداد شيرماچه الاغ و ماشعير بخورم
و روزی دومرتبه بخور کندر و زرنيخ بدهم – چند نسخه بلند بالا هم بدايه ام
داد که عبارت بود از جوشانده و روغن های عجيب و غريب از قبيل :
پرزوفا، زيتون ، رب سوس ، کافور ، پر سياوشان ، روغن های بابونه ،
روغن غاز ، تخم کتان ، تخم صنوبر و مزخرفات ديگر .
حالم بدتر شده بود ؛ فقط دايه ام ، دايه او هم بود ، با صورت پير و موهای
خاکستری گوشه اطاق ، کنار بالين من می نشست ، به پيشانيم آب سرد می زد
و جوشانده برايم می آورد . از حالات و اتفاقات بچگی من و آن لکاته
صحبت می کرد . مثلا او بمن گفت : که زنم از توی ننو عادت داشته
هميشه ناخن چپش را می جويده ، بقدری می جويده که زخم می شده و گاهی
هم برايم قصه نقل می کرد – بنظرم می آمد که اين قصه ها سن مرا به عقب
می برد و حالت بچگی درمن توليد می کرد . چون مربوط به يادگارهای آن
دوره بوده است وقتيکه خيلی کوچک بودم و در اطاقی که من و زنم توی ننو
پهلوی هم خوابيده بوديم .يک ننوی دو نفره . درست يادم هست همين
قصه ها را می گفت . حالا بعضی از قسمتهای اين قصه ها که سابق بر
اين باور نمی کردم برايم امر طبيعی شده است .
چون ناخوشی دنيای جديدی در من توليد کرد ، يک دنيای ناشناس ،
محو و پر از تصويرها و رنگها و ميلهائی که در حال سلامت
نمی شود تصور کرد و گيرو دارهای اين متلها را با کيف و اضطراب
ناگفتنی در خودم حس می کردم – حس می کردم که بچه شده ام و
همين الآن که مشغول نوشتن هستم ، در احساسات شرکت می کنم ،
همه اين احساسات متعلق به الان است و مال گذشته نيست .
گويا حرکات ، افکار ، آرزوها و عادات مردمان پيشين که بتوسط اين متلها
به نسلهای بعد انتقال داده شده ، يکی از واجبات زندگی بوده است .
هزاران سال است که همين حرفها را زده اند .همين جماعها را کرده اند ،
همين گرفتاريهای بچگانه را داشته اند . آيا سرتاسر زندگی يک قصه مضحک ،
يک متل باور نکردنی و احمقانه نيست ؟ آيا من فسانه و قصه خودم
را نمی نويسم ؟ قصه فقط يک را فرار برای آرزوهای ناکام است .
آرزوهائيکه بان نرسيده اند . آرزوهائيکه هر متل سازی مطابق روحيه محدود
و موروثی خودش تصور کرده است .
کاش می توانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم – خواب راست بی دغدغه –
بيدار که می شد م روی گونه هايم سرخ به رنگ گوشت جلو دکان قصابی
شده بود –تنم داغ بود و سرفه می کردم – چه سرفه های عميق ترسناکی –
سرفه هائی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده تنم بيروی می آمد ، مثل سرفه
يا بوهائی که صبح زود لش گوسفند برای قصاب می آوردند .
درست يادم است هوا بکلی تاريک بود ، چند دقيقه درحال اغما بودم قبل از اينکه
خوابم ببرد با خودم حرف می زدم – در اين موقع حس می کردم حتم داشتم که
بچه شده بودم و در ننو خوابيده بودم . حس کردم کسی نزديک من است ،خيلی وقت