تبليغاتX

روانی

 

 

قصه شهر تنها


 

 

 

1 ) سلام به تمام کسانی که می خوان این متن رو تا اخر بخونند

 

سلام بر تو

 

سلام برتو ای همزبون قصه هام

ای که با بودت رود از پیش من این غصه هام

 

ای که هر دم من صدایت می کنم

انتظار پاسخت را با دعا بر جان تو طی می کنم

 

ای که نام تو صدایم می برد

می برد هر جا برد خوش می برد

 

ای که دریای نگاهت می برد ما را عجیب

می زند بر ساحل غم عشوه های دل فریب

 

ای که در راهت شود این جان فدا

جان که خواهی هست چاره یک صدا

 

ای که با تو صفت اغاز شده

مهربانی و صفا با بودنت اسان شده

 

                                                            ایلیا

 

 

2 ) این سلام از همه اون سلام هایی که تو عمرم کردم سخت تره . اخه قراره این سلام وصیت نامه یه وب لاگ باشه. اخرین حرفاش نه برای مرگ ، برای یه خواب زمستانی که به اندازه تمام عمرش طول می کشه . امشب این وب لاگ می خواد به یه خواب عمیق بره . منم دوست ندارم دیگه  بیدارش کنم . این وب لاگ جنون داشت . دیوانگی داشت . عشق داشت . نفرت داشت . یه دنیا حرف داشت و نمی تونست بزنه ومن زبان خوبی براش نبودم

 

 

وصیت نامه

 

قلم رو من می گیرم تو دست چپ

واسه ی بی خبران دو سه تا خط از راست و چپ

 

می خوام وصیت بکنم برای معدود کسونی که هنوزم ادمند

همه اون ادم ها چه اون هایی که شادند و چه پر غمند

قلم صداقت و معرفت رو دست بگیرند

اسمون دلشون روهمگی ابی یکرنگ بزنند

 

می خوام وصیت بکنم اگه می شه یا می تونی

سفینه ای ور داری و از اون بالا به این زمین نگاه کنی

می خوای بری یه وقت نشه پاک کن رو فراموش بکنی

چون تو می خوای از اون بالا خط های بین کشور ها رو پاک کنی

 

می خوام وصیت بکنم اگه یه روزی قد م ها

سوی قبرستون اومد رسیدی به لونه ما

لحطه مکث بکنی حتی دروغ هم که شده

تو بگی ادم خوبی بود و حالا که رفته حیف شده

 

می خوام وصیت بکنم اگه دلت به یاد من غصه گرفت

غم اون با هم دیگه راه رفتن ها ، شادی رو ازت گرفت

به یاد روز ها خوب و شادمون که رفته اند

خنده ای تو بکنی که غصه ها پر بکشند ، همه برند

 

می خوام وصیت بکنم برای اون که می تونه صدای دل رو بشنوه

برای اونکه ادمه یا اونی که حرفای من همیشه تو یه گوششه

برای اون که دوست داره نصیحت های دیگرون بشنوه

برای کار های خوب پاشنش رو زود ور بکشه

 

                                                             ایلیا

 

 

3) نمی پرسین چرا می خوای ببندیش؟ می خوام برم  سفردو ساله ، این دو سال چی می خواد بشه .

 

اخ دلم برای مادرم تنگ می شه. اره دلم براش تنگ می شه . برای شوخی هاش ، حرف زدناش ، محبتاش ، اخم کردناش . برای دعواهامون دلم می گیره .

 

مادر من

 

مادرم ، عزیزِ جونم

حالا که تنها شدم باز

نگاهم به درِ که تو

بازم برگردی پیشم باز

 

مادرم  ، عزیزِ جونم

تو که تنهام نمی ذاشتی

تویه غم هام ، تو یه شادیم

همراهم همیشه بودی

 

مادرم ، عزیزِ جونم

دلِ من عجیب گرفته

برای خندهات ، اخم کردنات

برای اون مهربونی که بودش تویه صدات

 

مادرم ، عزیزِ جونم

دعواهامون که فراموش می دونم

اما اون عذر خواهی ها ، ببخشید ها رو یادته

خنده هامون بعد اون رو می دونم که یادته

 

مادرم ، عزیزِ جونم

روز هامون چه تلخ و شیرین ؛ یادته ؟

حالا که دورم من از تو

هنوزم اون تلخی هاش رو یادته؟

 

مادرم ، عزیزِ جونم

بازی های کودکانه یادته ؟

نگاه من به نگاهت

خنده هامون ، یادته

 

مادرم ، عزیزِ جونم

اینجا غروب ها عجیب غریبی می کنه

اخه خورشید واسه من

نورش رو نوازش هایه مادرانه می کنه

 

مادرم ، عزیزِ جونم

ثانیه ها رو می شمارم شب برسه

خواب تو رومن ببینم

این دل رو ارومش کنم

 

مادرم ، عزیزِ جونم

اینجا همه چیز خوب و شیرین

هیچ چیزی جز غم دیدار

نیست رو این  شونه که سنگین

 

                                             ایلیا

 

 

 

 

4 ) دلم برای نصیحت کردناش دلسوزی هاش تنگ می شه . دلم برای سکوتش و اون نگاه پر معنیش یه ذره می شه . اونجا دیگه کسی نیست مثل اون که بیشتر از من برای من دلسوزی کنه . دنیا عجیبه وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمی دونیم وقتی دوریم . اخ این دوری ادم رو دیوونه می کنه

 

پدرم

 

شب ها که وقتی

 کابوس ها امون نمی داد

داد دل رو زبونم

بی لکنت جواب نمی داد

 

پدرم بالا سرم بود

همه حرفاش تویه گوشم

 

پدرم همیشه می گفت

اژدها اتیش می ریزه

تو نترس که یک فرشته

اون بالا هوات رو داره

 

من زودی بهش می گفت

اژدها که ترس نداره

غم من از چیزه دیگه است

دلم از فردا می گیره

 

پدرم همیشه می گفت

زندگی تلخ و شیرین

اگه تلخیاش زیادن

غم نخور شادی می یادش

 

پدرم همیشه می گفت

اگه شب هامون سیاه

روز موعود می رسه باز

روشنی اخر کاره

 

پدرم همیشه می گفت

اگه دنیا نمی سازه

تو بساز باهاش عزیزم

خنده درمون دردها ته

 

همه حرفاش تویه گوشم

اون نگاهش تویه یادم

با حرف های اون عزیزم

زندگی گشته به کامم

 

پدرم رفته که حالا

اما عکسش رو طاقچه

هنوزم می گه و می گه

می دونه حرفاش عزیزند

 

                                        ایلیا

 

 

 

 

 

5 )این ارزو مال عابدِ ولی نه از طرف من به اون از طرف او برای اون کسی که خودش خوب می دونه . یه روزی همه چیز من بود . برادرم , دوستم , همراهم اما حالا ..... بگذریم . دیگه حتی این موضوع هم برام مهم نیست .

ایشا الله زندگی خوبی داشته باشه فقط همین

 

ارزو

 

می خوام ارزو کنم

به من بگی دوستم داری

بیای و با من بمونی

دیگه تو از پیشم نری

 

می خوام ارزو کنم

دیگه تو تنها م نذاری

بهونه ای نیاری که

می خوای بری وقت نداری

 

می خوام ارزو کنم

مهرم به اون دل بشینه

بفهمی که دوست دارم

دیگه تو تنهام نذاری

 

می خوام ارزو کنم

هیچ وقت مثل اون روز نشه

یا خاطره اش از بین بره

یا دیگه جمعه ای نشه

 

می خوام ارزو کنم

هیچ وقتی من خسته نشم

از توهینات نه گفتنات

شاید اون دل توهم یه کمی با ما راه بیاد

 

می خوام ارزو کنم

که انتظارم سر بیاد

اون یار بی محبتم

با شاخه گل  ز در بیاد

 

می خوام ارزو کنم

اما دیگه بسه ارزو

به غیر داشتن تو

حرفی اگه هست تو بگو

 

                                       ایلیا

 

6) بعضی ها رو ادم دیر می شناسه . بعضی ها خوبند و تو هیچ وقت نمی فهمی و وقتی می فهمی که دیگه دیر شده . سبحان پسر خوبی بود . اون قدر خوب که که این چند خط براش کفایت نمی کنه . سبحان دوست خوبم برات ارزوی خوشبختی می کنم

 

باغ

 

این زمستان اخرین است ، خوب می دانم چرا!

در گلستان دلم پاییز روییده است ، خوب می دانم چرا!

این میوه یِ از کینه و نفرت مالامال گشته را

هر که را دادم پریشان کرده است ، خوب می دانم چرا!

بغچه خالی از محبت ، دل که تنها گشته است

یاسمن در گوشه ی باغ از غمم تب کرده است ، خوب می دانم چرا!

سبزه از لبخند من زرد ، باغبان پر کینه چون شب

یاس با شقایق قهرکرده است ، خوب می دانم چرا!

سال ها ادعای فرهاد بودنم می شد ولی

کنج می خانه فسردم هر دمی بی مدعا ، خوب می دانم چرا!

من به هر سو که تو گویی پی نوری گشته ام

چهل چراغی در برم بود نمی دیدم تو را ، خوب می دانم چرا!

خبرش امد به دستم که تو ای دلبر من

فرح و فرزانه و شیدا و شیرین گشته ای ، خوب می دانم چرا!

یاسمن گفتا که باغ جاسوسی من کرده است

او نمی دانست چرا این راز بر من اشکار کرده است ، خوب می دانم چرا!

خوب می دانم رسم دنیا بر همه بد کرده است

شقایق را اسیر و من اسیر و  یاسمن را عاشق من کرده است ، خوب می دانم چرا!

 

                                                                               ایلیا

 

7) از این دوستان هم باید خداحافظی بشه چون ادم های محترم و عزیزیند . مثل ماهی کوچولوکه خواهریش رو به من نشون داده و سمیه داداش محمد همسرش محسن و یه ادم گل  که یه کم سیاست مدارِ( من از سیاست متنفرم) اقا جواد و اقا رضا و همسرشون مینا خانم از اون ها هم خداحافظی می کنم

 

 

نامه اخر

 

نه دیگه بسه برام برو برای همیشه

خسته شدم از این کلام ایا میشه یا نمی شه

 

خسته شدم از اون نگاه که نمی گه با من بمون

عشق من رو تو هم دیدی ؛ چه طور اوردی تو امون ؟

 

چه طور اسیرش نشدی  اسیر اون اشکای من

ظالمی هم حدی داره تو هی نگو نیا با من

 

ظالمی تو ، خود تو هم خوب می دونی

مگه می شه عشق من رو تو از نگاهم نخونی

 

مگه می شه تنفسم بوی نگاهت رو نده

تو خودت رو نگاه نکن عاشقی عالمی داره

 

تو خودتم نمی دونی مثل ستاره می مونی

روی زمین رو هم ببین تا کی تو تنها بمونی

 

تا کی تو تنها بمونی مثل مسافر کوچولو

اون هم دنبال دوست می گشت حالا تو هی بگو برو

 

حالا تو هی بگو برو فکر می کنی من نمی رم

این نامه ی اخرمه من دیگه شعری نمی گم

 

این نامه اخرمه بدون هیچ التماسی

حالا تو هم بدون که تو تا اخر عمر بی کسی

 

حالا تو هم بدون دیگه ، من تو رو دوست ندارم

دیگه نمی خوام لحظه ای اسمت رو به یاد بیارم

 

دیگه نمی خوام خیالم به یاد تو ابری بشه

چشمای من با مستی یاد تو بارونی بشه

 

چشمای من برای تو دیگه اون نور نداره

یادته گفتم که نور چشم من از عشقته

 

یادته بهت می گفتم فراوون دوست دارم

گوشات رو گرفتی و گفتی که دوست ندارم

 

گوشات رو گرفتی  و تو نشنیدی اون اخرش من چی می گم

کوه به کوه نمی رسه ادم به ادم می رسه این جمله اخر من

 

 

کوه به کوه نمی رسه ادم به ادم می رسه

نامه های عاشقانه ات تازه دستم می رسه

 

نامه های عاشقانه ات تاریخش دیروز بود

روز هفت عشق من در همین چند روز بود

 

روز هفت عشق من تو به من نامه می دی

که تو رو دوست دارم ؛ اون قلبت رو به من می دی؟

 

تو رو دوسِت دارم برای من که مسخره است

تو نامه ات نوشته بودی که کلامم واسه تو یه خاطره است

 

تو نامه نوشته بودی که تو مهمونیِ انتظار نشستی

مهمونی عزا شده بازم تو بی خیال نشستی

 

مهمونی عزا شده هم واسه من هم واسه تو

من که بی خیال شدم این بهتره برای تو

 

من که بی خیال شدم این نامه رو بهت بدم

خظ اخرم بگم بعدش می زارم و می رم

 

خط اخرم برای تو یه جمله است ؛ نصیحته

فرصت ها رو از دست نده که هر دمی غنیمته

    

                                                                   ایلیا

 

 

 

 

8)این وبلاگ چیز عجیبی بود . امروز همه پست های قبلی رو از اولین تا اخرین خوندم . من چقدر عوض شدم و اینه وب لاگ که جالبه . به ادم می گه که تو کی بودی کی هستی چه اتفاق هایی برات افتاده همین رو بس !!!!!

 

ایینه

 

اومده بودی تو پیشم تا باز برات شعر بخونم

برای تو یه شعر عاشقونه با دل بخونم

 

که بگی تو رازدل که چه طور عاشق شدی

تو نگاهِش تو چه دیدی از همه فارغ شدی

 

تو قرار بود که برام حرف های تازه بیاری

مثال های تازه ای تو ، جدا از حافظ  بیاری

 

نه دیگه قرار نبود واسه من شیرین و فرهاد بکنی

تو قرارِ زندگیت رو واسه من یه داستان تازه کنی

 

می خوام همه ی ادم ها ، بفهمند عاشقی چیه

بدونند که کل زندگی یه نور تو چشم عاشقه

 

همه دارند جار می زنند که عاشقی داره می ره

بیا با هم شروع کنیم که ادمی داره می ره

 

صبر کن قلم رو بردارم اینم کاغذ اینم دوات

حالا تو هم زودی بگو این عاشقی چی داشت برات

 

نه دیگه انصاف داشته باش ، تو هی نگو غم وصال

بابا یه کم حرف های خوب ، محبتش ، نوع نگاش

 

راستی چرا داستان ما با همشون فرقی داره

عاشق داره  معشوق داره اما قصه اش سوز نداره

 

نمی دونم هر چی که هست برای من که مبهمه

نگو داری دروغ می گی یا اخرش پر از غمه

 

از تو نگاهت من می گم ، بازم داری دروغ می گی

تو چشمای منو ببین ، دلت می یاد دروغ بگی؟

 

به هر کسی دروغ بگی اما تو عمرا بتونی

تو ایینه نگاه کنی واسه خودت دروغ بگی

 

نه نمی شه ایینه ها حقیقتا واسه ی من

ای ایینه ؛ ای کاش می شد تو هم دروغ بگی به من

 

  

                                                                           ایلیا

 

9) تو زندگیم خیلی ها من رو اذیت کردند . خیلی ها از من متنفر بودند و ساعت های پر بهاشون با حرف هایی که در مورد من زدند سوزوندند . از هیچکدومشون کینه ندارم . نه از امید . ک  و حسین . ا  که سر تمرین در نبود من ؛ من رو بدترین ادم دنیا نامیدند . نه از {مهدی ( مشاور اعظم ) (((( فواد ))))} که من رو صفر می دید . و در حالی کی می دیدی نظراش برام مهم نیست با نظرای پر مهرش!! اعلام تنفر می کرد که اینم مهم نیست. چه هر کس دیگه که به من بد کرد و بد می کنه یا بد می خواد بکنه . ولی خدایی اون هایی که دوستشون داری اگه بد کنند فراموشش خیلی سخته

 

 

  

نفرینت نمی کنم

 

فکر نکن که یک تلافی

می کنه شاد این دلم رو

یا زدن یه مشت محکم

می بره این نفرتم رو

 

نه به خدا اروم ندارم

دل من راضی نمی شه

نفرین من رو تو بشنو

تا دلم اروم بگیره

 

می خوام نفرین بکنم من

الهی سرت بیاد باز

الهی که زود نمی ری

تا غمش باز هم بیاد باز

 

می خوام نفرین بکنم تو

سرنوشتت مثل من غم

سر نوشتت مثل من تلخ

مثل زندگی تو برزخ

 

می خوام نفرین بکنم که

زندگیت مثله نگاه

 تلخ یک عابر خسته

به ستاره ای که نورش کم و کمتر داره می شه

 

می خوام نفرین بکنم من

الهی عاشق بشی تو

معشوقت ازت برنجه

مثل من تنها بشی تو

 

 

می خوام نفرین بکنم که

اسمون تیره و تار شه

بارون نفرت بباره

این دلت تلخ و سیاه شه

 

میخوام نفرین بکنم من

خنده هات پر بکشه باز

جای اون گریه بشینه

ببینند همه اون اشک هات

 

می خوام نفرین بکنم باز

اما این دل نمی زاره

الهی این نفرین ها رو

هیچ کسی به یاد نیاره

 

هیچ کسی به یاد نیاره

که تو با دلم چه کردی

یا دلم اروم بگیره

یا این شعر یادم نمونه

 

این حرف ها فایده نداره

می دونم نیستی پشیمون

یا که هیچ وقتی نمی گی

منو ببخش عزیز جون

 

اما این رو من بگم باز

نفرین هام یادت نمونه

من برات که کم نذاشتم

تو منو کردی هراسون

 

اخرش یک خداحافظ

برای تو ، معشوق ظالم

خنده هام رو پس می گیرم

یه روزی از تو نگاهت

 

 

                                       ایلیا

10 ) می دونم هر کی از سر نت دست برداره من که نمی تونم بردارم . می خوام یه وب لاگ بزنم در مورد سربازیم ولی به هیچکدومتون غیر اون ادرسش رو نمی گم

 

یادته

 

می خوام بگم یه رازی روبرات

به شرطی که نگام نباشه تو نگات

یادته می اومدی زیر درخت صنوبر؟

می شستی ساعت ها زیر بارون بی خبر

تا که معشوقه ات کنه از کوچه ما هم گذر

تا که لحظه ای نگاهت به نگاهش بشه تر

یادته معشوقت رو دیدی تو با اون دیگری؟

چشمات و بستی و گفتی که ازش بی خبری

یادته سه شنبه ای عشق تو تنها می اومد ؟

حتی اون  سه شنبه رو عشقت باهات راه نیومد

یادته گفتی از عشقش تو داری می میری ؟

خنده ای کرد و بگفتش که چقدر خوش خبری

 یادته اشک های تو با بارون ها شدن یکی ؟

اما معشوقت نکرد حتی به تو یک نظری

یادته خوب می دونم که هر چی هست رو یادته

اما اشک ها ی من رو که می ریخت برای تو هم یادته

یادته وقتی زیرصنوبرها تویه بارون تو می شستی

یه نفر با چتر برات ایستاده بود تا خیس نشی

یادته وقتی که اون رو دیدی با دیگریست

فهمیدی که جای بارون خیس شدن از اشکای اون دیگریست؟!

یادته اون جمعه رو ، حرف های عاشقونه رو

صدای هق هق من ، دوستت دارم های منو

یادته رفتی و رفتی تا بیایی تو دوباره

یادمه زیر صنوبر من نشستم تا بیای تو دوباره

اره من اومده بودم که بگم یه رازی رو

که منم خوب می دونم این دردِ بی کسی رو

می دونم که خیلی سخته تو بگی دوستت دارم

اما اون نشوه و بره با فرد دیگری

 

                                     ایلیا

 

 

 

11) از همه اون هایی که تا حالا باهاشون اشنا شدم و با حرفام ، رفتارم اذیتشون کردم معذرت می خوام

 

این سرشته

 

این ادمها سر به زیر

خوبی ها توشون اسیر

 

بدی رو ازاد گذاشتند

خوبی رو تنها گذاشتند

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

واسه یه لقمه روزی

می کنند صد حقه بازی

 

می کنند دو رویی با او

تو وجودشون هیا هو

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

اون فرشته اون فرشته

دلش از ما ها گرفته

 

می گه اون ادم کجا رفت

اونی که سجدم به پاش رفت

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

عشقشون همش دروغِ

صداقت هم زیر گورِ

 

دلاشون پر از خیانت

امانت رفته به لعنت

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

یه روزی اون بال ما رو

اون فرشته هم نداشته

 

اما حالا ما چی داریم

جز خجالت هیچ نداریم

 

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

دروغ های پشت سر هم

خندمون بعدش یه ماتم

 

غممون از اون روزیه

دستمون رو شه واسه هم

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

مگه تو خبر نداری

اون دنیا چی باید بیاری

 

این همه بدی نکن تو

یه کم هم خوبی ببر تو

 

این سرشته این سرشته

روزگار چه بد نوشته

 

                                          ایلیا

 

 

 

 

 

 

خداحافظتون شاد باشید و خرم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها ربط بین شعرو متن و عکس اینه که همشون کاره یک نفر هستند!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط ایلیا |

زندگی من تو این دو سال 

 

این وبلاگ تا پست بعدی ( اخرین پست ) تعطیل است .

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 4:53 قبل از ظهر توسط ایلیا |

مداد رنگی هام رو بر می دارم

یه دونه دریا می کشم

یه اسمون ساده هم سقف دریا می کنم

 

تو اگه از پیشم بری

اسمون ابری می شه

دریا رو طوفان می کنه

دلم بی تاب می شه

دریا رو پر موج می کنه

 

تو اگه پیشم بمونی

پاک کن رو بر می دارم

ابر ها رو پاک می کنم

صورتت رو جای ابر ها می کشم

اسمون رو با ماه می کشم

ماه من از اون بالا

به دریا چشمک می زنه

دل من ناز می کنه

موج هاش رو بیشتر می کنه

ماه از اون بالا

 سر می خوره می یاد پایین

دریا رو ناز می کنه

موج ها رو خواب می کنه

 

تو اگه پیشم بمونی دل من ارومِ

اگه از پیشم بری.....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط ایلیا

عاشقم من

عاشق دیوونه بازی

عاشق رقصیدنم من

با عروسک های چوبی

عاشق یکجا نشستن , گریه کردن نیستم

 

 

عاشق راه رفتنم من

زیر بارون

تویه جنگل

لب ساحل

نه که تنها با تواَم

 

 

عاشق دلقک بودنم

اگه باهاش می خندی

 

 

عاشق پروازم اگه بالم باشی

عاشق خندیدن اگه با من باشی

عاشق بارانم اگه چترت باشم

 

 

اگه مالِ من تو باشی

عاشق بوسیدنم

عاشق به تو رسیدن

تو اغوش کشیدنم

 

 

اره

خوب منو شناختی

من تواَم

من عاشقم

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط ایلیا

اگه لبای من ساکت بشند

شعر نخونند

داد نزنند

حرف های بو دار نزنند

قصه رو اغاز نکنند

می دونم دستای من حرفام رو فریاد می زنند

اگه بخوام یه شعری از سهراب بخونم

دستای من نسیم می شند برگ ها رو جارو می کنند

اگه بخواد دستای من یه داستان تلخ بخونه

تبدیل به مرداب می شه تا تو رو غرقت بکنه

اگه بخوام عاشق بشم

معشوق رو اگاه بکنم

دستای من بارون می شند

 او رو نوازش می کنند

به خاطر ظلمت بخوام

بر سرت فریاد بکنم

دستای من مشت می شند

تا تو رو نابود بکنند

اره

دستای من خوب بلدند

شعر بخونند

داد بزنند

قصه رو اغاز بکنند

حرف های بو دار بزنند

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط ایلیا

گروهی که که 20 روز پیش 50 نفر بود . حالا کوچک شده بود ؛ برای صعود فقط من مانده بودم و 100 قدم تا قلعه . یکی یکی قدم ها را طی می کردم . هر قدمی که ور می داشتم به این فکر می کردم که چگونه راه رفته را برگردم  . با خودم می گفتم اگر هر قدمی که به سمت بالا می رم  را برگردم . از حالا 100 قدم جلوترم . دلم می خواست وقتی بالای کوه رسیدم و پرچم پیروزی یک مرد شکست خورده رو نصب کردم . از بالای کوه مثل گلوله برف تا پایین کوه قل بخورم و وقتی پایین رسیدم خودم رو تکونی بدهم و بگویم چه صعود خوبی بود . اگه از بالایِ کوه اینکار رو می کردم به بزرگی بهمنی می شدم که 4 روز پیش 49 تا از همراهانم را با خودش برد . هنوز هم برای من سوال بود . که ادم خوشبختی بودم که در بهمن نمردم ، یا ادم بد بختی  هستم که قرار بیشتر مجازات شم . تردید تمام وجودم رو فرا گرفته بود. نمی دونستم باید بالا برم یا فکر این باشم که توانم رو برای پایین اومدن نگه دارم . چند قدم به سمت بالا می رم . بر می گردم پایین رو نگاه می کنم با خودم می گم چه فایده داره پیروزی در اوج ذلت!! چه شیرینی داره فاتح باشی و بمیری . باید برگردم شاید دفعه بعد بتونم قله بلند تری رو فتح کنم . به سمت پایین حرکت می کنم . یاد جوزف می افتم . اون مرد باز هم من رو تحقیر خواهد کرد و سری قبل که شکست خورده بودیم و نتونسته بودم قله رو فتح کنم . ابروی من رو همه جا برده بود . یاد شرطی که با هم بسته  بودیم که اگه اینبار شکست خوردم برای همیشه کوهنوردی رو کنار بزارم . نه من حاظرم بمیرم ولی دوباره تحقیر نشم . قدم ها رو به سمت قله بر می دارم . چند قدم بر می دارم . دیگه توانی برای من نمونده . دوباره همون جا می شینم به قله نگاه می کنم . اه خدا که این 100 قدم چقدر طولانیه . برف به کوه استراحت نمی ده .یکسره بر روی اون می باره . خیلی خسته ام . هوا خیلی سرد شده . برف سرما رو تو وجود من حس می کنه . می خواد از خودش برای من پتو درست کنه . کم کم احساس می کنم زیر خروار برف دارم فرو می رم . دستام توان این رو نداره که بر ف های رو کنار بزنم . . خوابم می یاد .بهتر کمی بخوابم . چشام گرم می شه . چه احساس خوبی دارم . دیگه خستگی تو وجودم نیست . دارم گرم می شم . یه صدا از بالا می یاد . مثل صدای هلی کوپتر . اره صدای هلی کوپتر . 20 روز گذشته سفری که باید 15 روزه تموم می شد . اومدن دنبالم . چند نفر از بالای کوه داد می زنند . اینجا نیست . شما نمی بینیدش؟ از پایین صدا می یاد : نه . اینجا هم نیست . انگار اب شده رفته توی زمین اما  فکر نمی کنم بدون امکانات تونسته باشه تا اینجا بیاد . یه نفر از بالا گفت : اره بدون امکانات غیر ممکنه . ولی کسی با شرایط اون می تونه اورست رو هم بدون امکانات فتح کنه . صدا از پایین می یاد : چه شرایطی؟ نفر بالای در حالی که صداش دور می شد گفت: هم گروهی هاش می گفتند بعد از اینکه همسرش پشت بی سیم بهش گفته می خواد ازش طلاق بگیره و با جوزف ازدواج کنه . دچار جنون شده و در حالی که فریاد می زده به سمت قله کوه می دویده!! صدا از پایین در حالی که داشت دور می شد ، گفت : اوه ؛ بیچاره اولیور.... اون ها داشتند تنهام می زاشتند . می خواستم فریاد بزنم . اما نمی تونستم بهتر بخوابم می دونم وقتی بیدار شدم حتما اوضاع بهتر خواهد شد .

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط ایلیا


نردبان امید را روی دیوار تنهایی می گذارم . ارام ارام بالا می روم . بالای دیوار تنهایی می ایستم و به حیاط زندگی خیره می شوم  . به درون حیاط بپرم ؟ نه ! از ادم های تو حیاط می ترسم . هزاران زن و مرد درون هم بی تفاوت حرکت می کنند. یکی می میرد همه می ایستند و به احترامش کلاهی از سر بر می دارند و دوبار به راه خود ادامه می دهند . دور تا دور حیاط پر از دیوار هایی که ادم هایی مثل من بالای اون ایستادند . غمگین هستند . نه جرات پریدن در حیاط رو دارند نه قدرت پل زدن رو .


اما من امروز می خوام به دیوار رو به رویی پل بزنم .همون دیواری که اون دختر زیبا بالاش نشسته و گریه می کنه . درست مثل من . می دونی چیه ؟ دیروز که داشتم از این نردبان بالا می اومدم . صدای شکستن ازش می اومد . می ترسم که این نردبان بشکنه ودیگه چیزی برای بالا اومدن از دیوار تنهای هام نداشته باشم . یک پل می زنم . یک پل زیبا ، به زیبایی رنگین کمان .


پلی به نام دوستی . ارام قدم بر می دارم . دختر که پل رو دیده دیگه گریه نمی کنه . لبخند می زنه اما تو چشماش ترس وجود داره . این پل خیلی شکننده است . می ترسم ولی برای رسیدن به اون همه خطر ها رو می خرم . بهش می رسم . سلام می کنم . جواب می ده و به من لبخند می زنم . من من می کنم . نمی دونم چی بگم . ولی چند دقیقه پیش دنیای حرف داشتم . نمی دونم ولی حالا روی دیوار او بدون حرف زدن احساس خوشبختی می کنم . چند قدم سمتش می رم . از من چند قدم دور می شه . یه پرنده سیاه ، به سیاهی قناری رو شونه من می شینه . از بد شگونیش می ترسم . ای کاش پرنده ای به خوش شگونی جغد بود یا خوش خبری کلاغ . در گوشم حرفی می زنه که ترس ورم می داره . میگه نباید روی دیوار او می اومدی. باید روی پل می موندی . می گه ادم ها مثل اهن ربا می مونند . با قطب های موافق ، هر چی سمتشون بری بیشتر ازت دور می شند . دختر از من رو بر می گردونه و از نردبان پایین می ره . می خوام برم دنبالش تا کنج تنهایی هاش  . اخه یه افسانه بود که مادر بزرگ برای من تعریف می کرد . می گفت اگه یه دختر یا پسری بتونه به تنهایی اون یکی نفوذ کنه . این دیوار می شکنه . امام هیچ کس موفق به این کار نشده بود . اما من می خواستم این افسانه رو به واقعیت تبدیل کنم . اما او سریع نردبان را ور می داره تا من پایین نرم . خودش رو گوشه دیوار جمع کی کنه و سرش را بین پاهاش پنهان می کنه. می خوام به پایین بپرم . اما باد اون افسانه می افتم . مادرم همیشه برام می گفت اگه یه دختر یا پسری بخوان به پشت دیوار تنهای اون یکی بدون اجاز طرف مقابل بروند  . اونجا به یه گودال بزرگ تبدیل می شه که هر دوشون رو فرو می بره . من نمی خواستم اون نابود شه . پل دوستی داشت فرو می ریخت و من سر در گرم بودم . سریع پل رو طی کردم و به دیوار خودم رسیدم . چرا او خودش رو پشت دیوار پنهان کرده؟ از نردبان پایین می رم . وقت خوابه . زود باید بخوابم . چون فردای می خوام زودتر او رو ببینم . به دیوار نگاه می کنم . نمی دونم چرا امروز کوتاه تر شده درست مثل نردبان که احساس می کنم قوی تر شده . قبل از اینکه به خواب برم . از خودم می پرسم اگه اون از تنهایی لذه می بره چرا بالای دیوار منتتظره؟


 

تقدیم به دوستان خوبم عابد و ن

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط ایلیا

سرمای هوا را در تمام وجودم احساس می کنم . پشیمونم !!!؟ نمی دونم . تیغ از دستم می افته . خون من هم چون دلم سیاهِ . زمین از خون من سیاه شده . با این که خردادِ ولی همه جا سرد است . مچم می سوزه . من که فردایی نداشتم . پس چرا پشیمونی . چشام همه جا رو تار می بینه . اشک مادرم . نه اینو رو نمی تونم ببینم . پدرم تحمل اینو نداره . می خندم . گریه می کنم . اه خفه شو به فکر خودت باش . راحت می شی . خودخواه باش . تو رو خدا خود خواه باش . چشمانم رو نمی تونم باز کنم . دوستام ، فامیل ، دشمنام دلم برای همه اونا تنگ می شه . اونا دلشون برام تنگ می شه ؟ نمی دونم . مهم نیست . مگه تا حالا مهم بوده ؟ خیلی سرده . ای کاش می تونستم یه پتو برای خودم بیارم . ولی قدرتش نیست . خون من عروسک خواهرم رو هم سیاه کرده . دلم براش تنگ می شه . دوستش دارم . او هم منو دوست داره . هنوز ریا رو یاد نگرفته . ای کاش به خاطر او می تونستم بمونم . تلفن زنگ می زنه ؟ نه صدای ایفونِ . چه زود برگشتن . ای کاش عوض اینکه منو ببرن بیمارستان یه پتو به من می دادن . صدای باز شدن در رو می شنوم . ساعت چنده ؟ چشام قدرت باز شدن رو نداره .صداشون رو می شنوم . می گن امشب تولد منه ؟ ای کاش می اومدن توا تاق من . همه هستن . هنوز صداشون رو می شنوم . صدای خواهرم ، پدرم ، مادرم ، همه هستن حتی صدای دشمنانم رو هم می شنوم . اونا برای چی اومدن ؟ پس چرا هیچ کدوم نمی یان به اتاق من ؟ ای کاش می تونستم داد بزنم . دستمو نمی تونم تکون بدم . حتی نمی تونم چیزی رو حس کنم . احساس می کنم دارم گرم می شم . دارم سبک می شم . من رو زمین خوابیدم . خون من که قرمزِ ، پس چرا قبلا سیاه بود ؟ در اتاق باز می شه . خدا کنه خواهرم نباشه . نمی خوام منو تو این وضع ببینه . چشامو می بندم . صدای فریاد می یاد . جرات ندارم چشامو باز کنم از نگاه کردن تو چشم های بابام خجالت می کشم . دوباره دارم سنگین می شم . ولی احساس سرما نمی کنم . من تو بغل پدرم هستم . منو دوست داره ؟ نمی دونم که می خوام برم یا بمونم!! چشامو باز می بندم . گوشام هم همینطور . هر چه پیش اید خوش اید .

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط ایلیا

چه کسی باور کرد؟!
مرگ پرنده رو تو قفس خالی
یا که لبخند کودک
زیر بمباران اتیش

چه کسی می خندد؟!
به من خسته و غمگین
یا به تعظیم فرشته
به یه مشت ادم ننگین

چه کسی می خواند؟!
با اهنگ تلخِ
مردن گل های قالی

اری سالهاست
هیچ کس باور نمی کند
هیچ کس نمی خندد
و
صدای اوازی نمی اید
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط ایلیا |

یادمه که با نگاهت
دلمو دیوونه کردی
بعدشم تنهاش گذاشتی
دل رو نو اواره کردی

یادمه بهت می گفتم
که تو چشمات من می مونم
اما تو ناز کردی هی ناز
چشمات رو بستی تو هی باز

یادمه بهت می گفتم
وقتی که شاد می خندی
یه تیری به قلبم خستم
می شینه از کمون ابروت

یادمه با چشم خستم
گفتم از عشق تو مستم
اما تو اینو نخوندی
فکر کردی که دل نبستم

یادمه وقتی که رفتی
گفتم ای دل بر می گرده
غم نخور که باز ستاره
تو یه شبهات می درخشه

یادمه وقتی که دیدم
نامه هام رو جا گذاشتی
خندیدم به دل سادم
فکر می کرد که بر می گردی!


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط ایلیا

زندان

چشمانم را که می گشایم

نام تو را می بینم

وزین شده به چهره ات

خطی برای تاکید

مانند ابروانت

دو پرانتز

خوابیده و بیدار

لبانت را بگشای

نامت چه پر نقطه

نقطه های های سفید

روی کاغذ سیاه دلم

کلاهم را به افتخارت می گیرم

حالا آ هم کلاه دارد.

چشمانم را می بندم

دیگه همیشه مال من خواهی بود.

محبوس در چشمانم

@@@@@@@@@@

تب

داخل ننو دراز می کشم!

در ساحل سکوت

گرمایی پر عطش

از مغرب دلت تا....

ای کاش همیشه تایی نبود.

داخل ننو دراز می کشم!

منتظر

تو نیا؛ انتظار میزبان تو نیست

داخل ننو دراز می کشم!

عروسکی در کنارم خوابیده

تو از دور می نگری

می ترسی!

قدمی بیا

من نیز عروسکم!

داخل ننو دراز می کشم!

خروشان

خشم در مشتم

مشت های گره کرده ام

تقدیم بر صورتت

جای مشت؛ یادگاری از یک دیوانه!

@@@@@@@@@@

نترس

شکارچی گشته ام

هاهاها؛در جنگل فقط صدای خنده من

مارمولکی را می ترساند

تو نترس

@@@@@@@@@@

بکش

زنی امده از دور

برای تو

ردپایش برای من

این تهدید نیست

فقط نامه یک مرد شکست خورده

جاودانی می خواهی؟

پس او را بکش!

@@@@@@@@@@

خواب عجیب

وای خدای من

باز یک خواب عجیب

زرافه ای با پای کوتاه!

عجیب نیست؟

الاغی با فرهنگ

یا درختی پر میوه

انسانی بالای ان اواز می خواند

عجیب نیست؟

پرندگان شکارچی

بر پایین درخت

انسان ها پرواز کنید

خطر نزدیک است!

تو دروغ می گویی عجیب نیست

شتری بر دوش ادم

پینیکیو در اغوش درخت

مردی روی دستانش

هی با توام ؛ عجیب نیست؟

نویسنده ای همنشین با کاج

شاعری پچ پچ کنان با گل سرخ

نه ؛ باز نگو

خندیدن پنگوئن ها در صحرا عجیب نیست

 

@@@@@@@@@@

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط ایلیا


سکوت را می شکنم!


دیوار ها فرو می ریزند!


تو می ما نی


و من


من نه!


من سال هاست که رفته ام


تومی مانی و سکوت


سکوت نه !


سکوت که پشت هیاهوی فریاد مرده است


تو چه غریب گشته ای


باور داری!؟


سالها دور


که گنجشک ها خواب قناری بودن می دیدند


طاووس ها همان کلاغ بودند


و کرکس ها را عقاب می نامیدند!


سال هایی به دوری دیروز


به یاد اوردی!؟


من و تو زیر سایبان عشق


منتظر قطار زندگی بودیم


لکومتیو ران فریاد می زد


تو لبخند می زدی


ومن مستانه می خندیدم


چه کسی از صدای خنده ما رنجید!؟


چه کسی شلیک کرد؟


نگاه کن


هنوز جای گلوله روی سرم هست


و یک مهر


باطل شد


حالا که سکوت را شکستی


حال که دانستی


منتظر باش


منتظر من ؟ نه


منظر گلوله


و یک مهر


باطل شد


 


شلیک


 


اماده برای مرگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط ایلیا

من قاتل نیستم


 


بر گرفته از داستان :سفر به اعماق یک تابلوی نقاشی اثر ف .چ


 


 


ارام ارام پله ها را بالا امدم . نمایشگاه عجیبی بود . یک سالن بزرگ که در هر گوشه ان گلدان هایی با گل رز قرار داشت و 5 دایره در وسط سالن روی هم قرار داشتند که هر دایره از دایرههای زیرخودش  کوچک تر بود . دور تا دور سالن پر از بوم های سفید بود . بوم هایی که اماده برای نقاشی بودند .


. با خودم گفتم : این چه نمایشگاهیه که هیچ نقاشی تو اون وجود نداره .


  برگشتم تا از نمایشگاه خارج بشم . پله های مرمری که رگه های سیاه ان به شکل ادم های در حال شکنجه بود را  یکی یکی طی کردم . با هر قدمم انها فریاد می زدند . انگار که من مجری مجازات انها بودم . دو پله پایین رفته بودم  . که مردی از داخل نمایشگاه مرا صدا کرد . برگشتم هیچ کس پشت سر من نبود . حتما خیالاتی شده بودم . دوباره صدا امد . بفرمایید داخل . صدای مرد برای من خیلی عجیب بود . انگار یک زن می خواست با صدای مردانه حرف بزند . صدای دورگه ای که من را به یاد زن های مردانه پوش می انداخت . دوباره وارد نمایشگاه شدم . مردی در انتهای سالن در سمت چپ کنار یک بوم نقاشی ایستاده بود . لباس پوشیدنش هم مثل صدای او عجیب بود . یه کت پارچه ای که روی ان دایره هایی با رنگ سیاه ، ابی ، زرد وجود داشت و شلواری پارچه ای سفید که یک سمت ان از سمت دیگرش بلند تر بود . روی شلوار او هم با رنگ های سبز و صورتی خط های عجیبی کشیده شده بود . صدای مرد من را به خود اوردم


-         بیا جلو عزیزم خوش اومدی


ارام جلو رفتم . صورت مرد برای من واضح تر شد . یک مرد با صورتی سبزه ، ابروها کم رنگ ،  ته ریش ، چشمانی درشت  و  بیتی قلمی و کشیده ای که چهره او را شبیه به مجسمه های موزه کرده بود . پیش او رسیدم  و گفتم :


سلام اقا. من هر روز صبح که به سر کار می رم . بیلبورد نمایشگاه شما من را جذب می کنه . تا امروز که صبح زودتر بلند شدم . تصمیم گرفتم از نمایشگاه شما دیدن کنم .


به من نگاه کرد و گفت ولی انگار از نقاشی ها خوشتون نیود که زود می خواستید بروید .


به بوم های سفید نگاه کردم . گفتم نه اتفاقا نقاشی ها ی زیبای در نمایشگاه شما وجود دارد . همه رو خودتون کشیدید؟!


خندید و گفت کدوم نقاشی اینجا که فقط بوم خالی قرار داره . بزارید براتون توضیح بدم تا از کار نمایشگاه ما اطلاع پیدا کنید . ما اینجا کلی بوم سفید داریم و یه قلم جادویی که بی استعداد ترین ادم تو دنیا رو به بهترین نقاش دنیا  تبدیل می کنه . فقط باید قلم رو تو رنگ بزنید و چشماتون رو ببندید اون وقط رویاهاتون رو بوم ثبت می شه . ما نقاشیتون را داخل نمایشگاه می زاریم و رویاهاتون رو می فروشیم . 20 % از فروش نقاشی مال شماست . می خواید امتحان کنید؟


دستم را تو جیبم چرخوند و با دو صد تومانی داخل جیبم بازی کردم . با خودم گفتم: سنگ مفت و گنجشک مفت .


-  باشه قبوله


اون مرد با یه سطل رنگ به پیش من اومد . و یه قلمو به دستم داد و گفت : موفق باشید . من 20 دقیقه دیگه بر می گردم .


قلمو رو تو دستم گرفتم و شروع به نقاشی کردم . چشامنم رو بستم و فقط به رویا هام فکر کردم .  قلمو رو بوم نقاشی می چرخید و من احساس می کردم بهترین نقاش رو زمین هستم . چشمانم را ارام باز کردم . چیزی که می دیم برای من قابل باور نبود . یک تابلو زیبا که چشم هر بیننده رو خیره می کرد . یک کوچه که که از بالای تپه ای سر سبز تا روستایی در پایین تپه در میان جنگل کشیده شده بود  . زمین کوچه پر از پله های منظمی بود که تا  روستا ادمه داشت. در دو طرف کوچه باغ های سیب و پرتقال قرار داشت .  در سمت راست تپه دریای ارامی قرار داشت که مرغ های ماهی خار بر بالای ان پرواز می کردند . در سمت چپ یک کوه پر از درخت قرار داشت . بالای روستا را مه پوشانده بود . ارام دستم را به سمت تابلو بردم تا مه را از بالای روستا پاک کنم . تابلو مثل اب دریاچه موج بر داشت . ترسیدم و دستم را که تا 4 انگشت درون تابلو رفتم بود بیرون کشیدم . دست من بوی زیبای می داد . بوی رویا بوی طبیعت . دستان من بوی دریا را با خود اورده بود . صدای دریا را و صدای مرغان دریای که بر بالای دریا با ریتم دریا اواز می خواندند . دست من چه زیبا شده بود . به تابلو نگاه کردم .


-    تو رویای منی . من ارزو دارم تا در تو زندگی کنم نه در این شهر شلوغ نه در ساختماهای خاکستری نه پیش انسان های سیاه .


چشمانم را بستم تمام بدنم را حس می کردم که به ذرات کوچک تبدیل می شوند و در رنگ های تابلو حل می شوند . چشمانم را باز کردم . وای خدای من اینجا زیباتر از ان بود که من از یک دریچه کوچک دیده بود . دریا و.... یک دختر که رو به دریا ایستاده بود و موهایش را نسیم دریا تکان می داد . به سمت او رفتم . نگاهش کردم .صورت دختر به سمت دریا بود ولی بر روی صورت او هیچ چیزی نبود . نه چشمی نه ابرو نه بینی نه لب. ترسیدم و از دختر دور شدم . اسمان را می دیدم که فرو می ریخت . انگار کسی رنگ های رویای مرا با اترنفرت می شست . انگار کسی برای نابودی رویاهایم ثانیه شماری می کرد . وحالا که من در رویاهایم زندگی می کنم . با نابودی رو یایم خودم نیز خواهم مرد . سعی کردم دوبار از تابلوخارج شوم اما دیر شده بود کمکم اسمان فرو ریخت و ان دریچه که رو به دنیا واقعی بود به پایین امد . از ترس فریاد زدم و دیگر نتوانستم حرکت کنم . به ادم هایی که داخل نمایشگاه راه می رفتند خیره شده بودم . نمی دونستم وقتی ان ها به تابلو من می رسند چه خواهند دید . ای کاش یک نفر می امد . رویا من رو که نابود شده بود برایم با کلامش ترسیم می کرد .


مردی با موها و ریش بلند که  شلوار جین و یک تیشرت مسخره پوشیده بود به من نزدیک شد . درحالی که تابلو رو می دید . انگشتانش را در هوا تکان داد و فریاد زد


-    اوه این فوق العاده است . یک مرد در حال فریاد زدن و یه دنیا در حال پاشیده شدن . رنگ ها چه زیبا با هم ترکیب شدند و چه دنیا پر وحشتی ایجاد کردند . انگار دنیای مردی بر سر او خراب می شوند انگار رنگ های زندگی با هم ترکیب می شوند تا دیگری منیتی وجود نداشته باشد . من این رو می خرم .


صاحب نمایشگاه در حالی که به سمت تابلو می اومد در چشمانه من نگاه کرد و لبخندی زد که بوی پوزخند می داد . 


-    انتخاب فوق العاده داشتید . اتفاقا این کار رو همین امروز صبح کشیدم . می بینید هنوز تازه است . قیمت ایت تابلو 10000 تومان است


-         با خودم گفتم 10000 تومان یعنی رویاهای من 10000 تومان می ارزد؟!


مرد تابلو زیر بقل گرفت و در حالی که انگشاتنش را در هوا می رقصاند


گفت : این نمایشگاه یه نمایشگاه فوق العاده است . از اینکه با شما اشنا شدم واقعا خوشحال هستم .


مرد تابلو رویاهای فرو ریخته من را به دیوار اتاقش زد و هر روز ساعت ها به من خیره می شد . اخرین باری که به من خیره شد 1 ماه قبل بود . اهی کشید و به سمت پنجره رفت . وقتی به سمت زمین شیرجه زد . تابلو زیبای را تو اسمان ایجاد کرد . که ای کاش نقاش بودم و می توانستم ان را ترسیم کنم .


چند روز بعد دختری این اپارتمان را خرید . دختر هر روز صبح قبل از بیرون رفتن به من خیره می شد . ابتدا خیال می کرد عاشق من شده است و هر روز برای او قیافه می گرفتم . اما او می خواست حرف های من رو بشنود . حرف های که فراموش شده بود . تا یک روز بالاخره بعد از ساعت ها نگاه به من ان چیزی را که می خواست شنید . از خانه بیرون رفت . و من فقط صدای فریادی رو شنیدم . الان 5 روزه که به خانه بر نگشته است . نمی دونم چرا من را اینجا نشانده اید و فکر می کنید من او را کشته ام .مرد در چشمانم خیره شد و گفت : ببریدش.


 دو سرباز دو طرف من را گرفتند . به داخل زندان بردند . .در سلول که بسته شد . فریاد زدم . من را برای چه زندانی می کنید . من فقط یک تابلوی نقاشی هستم . یک تابلو از رویایهای فرو ریخته یک مرد . شما نباید مرا زندانی کنید .


اما هیچ کس جوابی به من نداد . چشمان را بستم


داخل سلول دو نفر داشتند با هم پچ پچ می کردند .


-    این مرد  رو می بینی یه قاتل روانیه . تا حالا 100 نفر رو از ساختمان 25 طبقه به پایین پرت کرده. فکر کرده پلیس ها احمقند . این مرد حتما اعدام خواهد شد .


با خودم گفتم :احمق ها حتی این ها هم نمی فهمند که من فقط یک تابلو هستم نه یک ادم . نه ، من قاتل نیستم . من فقط یه تابلو از رویاهای فرو ریخته یک مردهستم   


 


 


جیغ - رویاهای فروریخته یک مرد


 


 


 


                                                                                          پایان


 


 


                پی نوشت : من  منتظر پایان ها ی شما برای داستان هنوز امیدی هست هستم


تا بعد


خدانگهدارتون 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط ایلیا

صدای پای دکتر نگاه خاموشم را به در جلب کرد . به سمت درصورتم را چرخاندم و با گوش هایم منتظر باز شدن در شدم . 1 ، 2 ، 3 قدمهایش مثل زنگ کلیسا بود اما نمی دونم برای عروسی نواخته می شد یا برای عزا . باید خودم را برای جواب اماده می کردم . انتخاب سختی بود .


یاد می یاد 5 ماه پیش که به بیمارستان امدم . فقط به یک امید بود . که از دنیا سیاه خودم ، فرار کنم و به دنیای روشنی بیام . تا یک بار هم از دیدن زیبای ها لذت ببرم . 40 سال عمر خودم را با چشم نا بینا طی کردم و هیچ امیدی برای بازگشت از تاریکی نبود . تا اینکه دکتر چراغ پور را ملاقات کردم . چه ملاقات رویای یی بود . بعد از این همه سال یک امید دوباره برگشته بود . صحبت های دکتر خیلی کوتاه بود و فقط یک امید به من داد و یک سوال عجیب و 1 ماه برای جواب دادن سوال وقط گذاشت . سوال او این بود برای برگشتن چشمانت چه چیزی را حاظر ی بدهی . یک ماه تمام فکر کردم . که ایا حاظرم برای دیدن دنیا از چیزی بگذرم . انگار حرف های او یک عقده گشایی دوباره بود . 40 سال تاریکی برای هیچ کسی طاقت نمی زاره . دیروز 1 ماه من تمام شد . و منتظر صدای پایه دکتر بودم . صدایی که مژده رستگاری می داد . قدم هاش رو می شماردم . 1 ، 2 ، 3 سکوت همه جا رو فرا گرفته بود . صدای باز شدن در را شنیدم . به سمت در برگشتم . دکتر به من سلام کرد . نمی دانم چرا با شنیدن صدای او ارامشم به هم می ریخت . نمی دانم چرا از صدایش می ترسیدم . گفت منتظر جوابم


گفتم برای دیدن حاظرم از جانم هم بگذرم


خدید ؛ طوری که تمام شیشه ها لرزید . گفت اگر جوابت غیر این بود نمی ماندم . حالا نوبت مرحله بعد است . حاظری جانت را برای 10 ثانیه دیدن بدهی؟


می خواستم جواب بدهم که صدای بسته شدن در را شنیدم .


حالا امروز برای شنیدن جوابش امده بود . پشت در ایستاده بود و حتما به یک انسان بازنده مثل من لبخند می زد . در باز شد


گفتم : سلام اقای دکتر


سلامم را جواب داد و گفت : خوب منتظر جوابم ؛ قبول داری یا نه؟



@@@@@@@@@@@



(1) نه نمی تونم . نمی تونم جانم را برای دیدن بدهم . دکتر هیچ چیز نگفت . فقط صدای بسته شدن در را شنیدم . سالها از ان ماجرا می گذره و من پشیمان بودم که چرا ان شرط را قبول نکردم . 2 سال بعد به مدت یک ماه در ان بیمارستان و در ان اتاق خودم را بستری کردم . شاید دوباره دکتر را ببینم ولی هیچ وقت چنین نشد . امروز که اخرین صفحه از خاطراتم را خط خطی می کنم . دیگر برای ماندن دلیل ندارم . امروز قرار است بر روی صندلی به ایستم . طناب را دور گردن به اندازم و شمارش معکوس و ارامش. ولی از یک چیز می ترسم ایا در ان دنیا هم باید با چشمانی خاموش زندگی کنم .



@@@@@@@@@@@



(2) بدون لحظه ای مکث جواب اری دادم . گفت این نوشیدنی رو بنوش چشمانت را ببند و تا 100 ارام بشمار انگاه 10 ثانیه نور به چشمانت باز خواهد گشت و بعد تو خواهی مرد . نوشیدنی را به دست من داد . بدونه لحظه ای مکث یک نفس تمام نوشیدنی را سر کشیدم .


چشمانم را بستم و شروع به شمارش کردم . 1 ، 2 ، 3، .....، 99 ، 100


چشمانم راباز کردم . چه احساس خوبی همه جا رو می تونستم ببینم . دکتر گفت 1001


نگاهم را در اتاق چرخاندم به سمت راست نگاه کردم . دکترگفت : 1003


هیچ پنجره ای وجود نداشت یک دیوار سیمانی زبر با نمایی بد من را از زیبایی ها دور کرده بود .


دکتر گفت : 1005


نگاه را به سمت دکتر بر گرداندم . مردی کریح کو تاه قد با موهای بلند ژولیده چشمانی بد رنگ لبانی زخیم بینی بزرگ .


نگاهم به چهره دکتر بود که گفت : 1006


گفتم کو ان دنیایی که یک عمر از زیبایی هاش شنیدم


گفتم 1007


گفتم تو مرا فریب دادی . تو به من نگفتی در اتاقی بدون پنجره هستم و حتی تو نیز زیبا نیستی که یکبار هم که شده بتوانم زیابی ها را ببینم .


گفت 1009 و ادامه داد . هیچ وقت از من نپرسیدی در چه اتاقی هستی یا چه چهره داری و گرنه به تو می گفتم دنیا انقدر هم زیبا نیست که تو برای دیدنش تلاش می کنی و


1010 حالا اسوده بخواب که تو نیز به ارزوی خود رسیدی



@@@@@@@@@@@



هر کسی دوست داره یه پایان بنویسه برای داستان های که تو فکرش هست یا داستان هایی که باهاشون زندگی می کنه . داستان هایی که اگه شروع خوبی ندارند حداقل پایان دلنشینی داشته باشند . من دو پایان نوشتم برای داستانی که شروع شد با یک امید و پایانی داشت با هزار نا امیدی وهزار ترس ولی می خوام ببینم اگه شما بودید چه کار می کردید؟ شما چه پایانی می نوشتید


من منتظر پایان های شما هستم .


یا حق


 















فرستنده :
تاريخ :
موضوع :
 



نه حاضر نيستم
گفت : تعجب مي كنم 40 سال تاريكي و دوباره تاريكي ؟تو كه خيلي مشتاق بودي چي شد؟
گفتم حالا تو از دنيايت برايم بگو. گفت تنهايي را خيلي دوست دارم اما اين جا هميشه شلوغ است گفت وقت بعضي از آدم ها را ميبينم دلم مي خواهد سر به تنشان نباشد اما... دنيايي كه من در آن هستم تو هم هستي اما براي من در دنيا تضاد زياد است انگار من وسط يك عمل انجام شده قرار گرفته ام اما تو در دنيايت تضاد نداري دنيايي داري به ظاهر سياه سياه اما مثل برگه اي سفيد كه هر طور بخواهي مي تواني روي آن نقاشي كني
گفتم :دكتر مي ترسم از اينكه از اين جا بروم و دوباره در تاريكي و شايد بدتر بمانم
گفت از كجا مطمئني حرفي كه من به تو زدم از روي حسادت نبوده  آره من به تو حسوديم ميشه ....
از مطب كه در اومدم انگار بار 40 ساله از روي دوشم برداشته شده بود  تا جايي كه من دلم مي خواست كاري براي دكتر بكنم . حالا دو كار بايد مي كردم :
1 اينكه دنيايي از زيبايي ترسيم كنم و تا آنجا كه مي توانم از اين دنيا بهره ببرم و زيركانه از هر چه كه اسمش بديست يك خوبي بيرون بكشم
2 اينكه مرتب 40 سال گذشته را به ياد داشته باشم و كاري بكنم كه اگر از دنياي زيباي خود رفتم و وارد دنيايي ديگر شدم كه من  متصورش نبودم 40 سال يا400 سال يا 4000 سال يا....نمي دانم دو باره و دوباره گرفتار تاريكي نباشم.
آره من چشمامو باز كرده بودم!

 جواب داداش ایلیا : ممنون از پایانی که نوشتی .


سیمین-فانی


فکر کردم در مورد اینکه من چه پایانی داشت اگه داستان رو مینوشتم فقط میدونم هیچ پایانی زیبا نیست حتی پایان درد و غصه ها چون اگه اون تموم بشه یکی دیگه شروع میشه پس هیچ پایانی براش پیدا نکردم جز اینکه هر اتفاقی توی یه لحظه میوفته چه خوب چه بد پس باید هر دو رو تحمل کرد حتی وقتی بالای چوبه دار وایستادیم یا حتی وقتی چشممون بعد از 40 سال کریه ترین صحنه رو ببینه .
نمیدونم خیلی میشه در موردش صحبت کرد خیلی بیشتر از اون چیزی که در نوشتار جای بگیره


 


جواب داداش ایلیا : من که گفتم یه پایان بنویس که خودت دوست داری


 


بهار


پایان داستانتون عالی بود.منم جای شما بودم همین پایانو انتخاب می کردم.


 


 


جواب داداش ایلیا : تنبل خانوم


 


 


قطره کوچک


 


در مورد داستانی که نوشته بودی.... اگه من بودم پایان دوم رو انتخاب می کردم
10 ثانیه دیدن همه ی چیز هایی که آدم 40 سال ازش محروم بوده به دادن جان می ارزه....


 


 


جواب داداش ایلیا : ممنون از نظری که دادی به نظرت ارزشش رو داشت ۱۰ ثانیه دیدن .....؟


 


 


من منتظر پایان های دیگه هستم


 



 



نا بینا


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط ایلیا


نه ، من کار اشتباهی نکردم . اون حقش بود . باید می مرد .


ولی اونم یه ادم بود.


نه اون ادم نبود . یه حیوون بود . می فهمی حیوون . اگه گیر بیفتم


اخه چه طور می خوای گیر بیفتی؟ تو اون رو با چاقوی خودش کشتی . هیچ کس تو رو ندیده . تازه دستکش هم دستت بوده و هیچ اثر اتنگشتی بر جای نمونده . تازه کی می دونه که تو و اون با هم دشمنی داشتین . هیچکس


غیر علی


خیالت راحت علی با هیچکس در این مورد حرف نمی زنه


ولی من نباید این کار رو می کرد


نباید؟! مسخره است . یادته چقدر اذیتت می کرد؟ یادت رفته چاقو رو گذاشته بود زیر گردنت . می گفت اگه تمام پولات رو به او ندی می کشمت . خط چاقو روی گردنت رو فراموش کردی؟ یادت رفته به خاطر اون همیشه مجبور لودی از راه دیگه به خونه بیای ؟ یادته چقدر مسیرت دور شده بود؟ اره این ها یادت رفته مگه نه این حرف رو نمی زدی .


حق با توئه اون لیاقتش مر گ بود . لبخندی زد و وجدانش رو راحت کرد.


محمد دیگر با خودش نجوا نکرد و به سمت خانه حرکت کرد . خونه های کاهگلی رو یکی پس از دیگه رد کرد . به کوچه ای که خانه ی انها در ان قرار داشت رسید . ارام سرک کشید . وارد کوچه شد . مامور ژاندارمری دم در خانه انها ایستاده بود . ارام خود را به گوشه خیابان رساند وطوری که دیده نشود منتظر اینده شد. صدای انها به سختی می امد . مامور داشت به پدرش می گفت : علی می گفت یه پسری هست که هروز بعد از مدرسه مزاحم محمد می شه .


پدرم گفت : و الله این پسر که هیچ وقت با من حرف نمی زنه باشه از سر زمین که اومد باهاش حرف می زنم .


مامور : علی می گفت که محمد تو عصبانیت گفته که یه روزی این مزاحم رو می کشه می ترسم کار دست خودش بده


پدر : محمد اصلا اهل دعوا نیست . ولی بازم چشم در این مورد باهاش حرف می زنم


مامور از پدر خداحافظی کرد . مامور از محمد دور و دورتر شد . محمد به گوشه دیوار تکیه داد . حالا راه رفت نداشت . ای کاش راه برگشت وجود داشت. ای کاش زمان می تونست به عقب بر گرده . ای کاش این بار محمد از خودش دفاع نمی کرد . از روستا خارج شد . به طرف جاده رفت . با خودش گفت من نباید دستگیر بشم . صدای کامیون رو از دور شنید . حتما من رو به جرم قتل دار می زنند . طناب رو دور گردنش شل کرد . خفگی و درد رو با تمام وجودش احساس کرد . نه من اعدام نمی شم .


رو به روستا ایستاد و گفت : من دارم می رم بدرود . کامیون به او رسید . خودش را به زیر کامیون انداخت .


مجازات



+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط ایلیا